.
توی چشمم خیره بود و میخندید. نباید به حرفش گوش میکردم؛ گفتهبود زهر گزنه خیلی خطرناک است و من دستم بیشتر میسوخت. گفت: راهش این است که بپرم توی حوض. وقتی چالاپ، صدای پریدنم درآمد بیبی بیرون پرید و مات من شد، کمکم لبش به خنده باز شد و به آرامی گفت: علی!
چشمم به روناک افتاد داشت می خندید
درخت آلبالو پای حوض ایستاده بود، من به اشارههای روناک که دور از چشم بیبی میگفت حالا که توی حوض هستم از آلبالوها بچینم، اهمیت نمیدادم، آفتاب از لای برگهای آلبالو به من نگاه میکرد، سرم را پایین انداختم و دستم را روی دندههام که از پس لباس خیسم مشخص بود گذاشتم؛ تازه متوجه شدم که لباسم خیس است و جلوی روناک انگار لختم، از خجالت سرخ شدم و سرم را زیر آب بردم....
اشکم را پاک کردم که بتوانم بهتر بنویسم
وقتی هنوز توی کودکیات مانده باشی تابستان برایت فصل خوشایندی است
سلام
شاید لازم باشد از این همه تاخیر عذرخواهی کنم اما قبول کنید بهتر است فرتوت وقتی به روز شود که من هم آمادگی یک پست پیرتر شدن را داشته باشم. بگذریم؛ مطالب این پست را به دوست عزیزم صادق فقانی که گنجشکها توی چشمش میخوابند تقدیم میکنم.
در آخر، توضیح این که این پست به سبب بخش ویژهی غزل، که اشعار بدیع جناب فقانی ارمغان آن است مختصرتر از گذشته آماده شده.
با احترام
علی یوسفیان
مویی از گیسو
از حضرت مولانا:
کریمان جان فدای دوست کردند سگی بگذار ما هم مردمانیم
از حضرت حافظ
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود
یک شعر از خودم:
«يلدا»
تازه
درد
توی دست و دلم
ریخته
هنوز
به بیخوابی عادت نکردهام
و این یلدا بیهوا از در درآمده و
کنار بخاری نشسته و
میخواهد برایم چای بریزد
دستهام تازه تازه، میلرزد
و فقط چای درددلهایم را ... ....تو بفهم!
من به این تلفن لال که خیره شدهام
تو چیزی نمیشنوی؟ یا خودت را به نشنیدن....
بگذار برای دیدنت چشمی بماند.
***
آفتاب فضول از پشت پنجره
و نماز صبحی که میخواستم بخوانم
امروز نامه خواهد شد
دستهایم
و به سمت آغوش تو پست می شوم
من به گوشی تلفنات...
....آری
حسودم.
کاکتوس
قصدم بر این بود که در این پست با توجه به حجم بالای اتفاقات طنزناک در کشور مطلبی بلند بالا را در کاکتوس درج کنم اما برای این که وقتتان را نگیرم توصیه میکنم به جای آن به اتفاقات اخیر واقع شده در فوتبال، سریالهای پخش شده در صدا و سیما و علیالخصوص به برنامههای تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری و از همه بیشتر به مناظرهها بنگرید که البته همهی این برنامهها از کاکتوس طنزتر است و واقعاً ملت نجیب ایران با کمال نجابت این صحنهها را تحمل میکند اما به قولِ کیومرث منشیزاده:
نجیب بودن یک ملت به اندازهی روشنفکری یک اسب غمانگیز است.
ویژهنامه غزل یا مست که میکنم حواسم نیست
بسیاری از عزیزان تا به حال از بنده خواسته بودند یک پست را به غزلهای شیرین جناب فقانی اختصاص بدهم اما به دلایل متعدد تا به حال این موضوع ممکن نشد اما در این پست فرتوت انشاء الله از شرمندگی این عزیزان در می آیم.
علیاکبر فقانی که بین اهالی ادبیات به صادق معروف است یکی از مهمترین چهرههای غزل جوان استان وکشور ماست. فقانی شاعری محجوب، دور از هیاهو و صمیمی است؛ که تا به حال تمایل کمی برای حضور در جشنوارهها و محافل شعری از خودش نشان داده است اما به جرات میتوان ادعا کرد کسانی که در غزل جوان مازندران نقش و جایگاه فقانی را نادیده بگیرند بیشک قضاوت عالمانه و منصافانهای از ادبیات مازندران نداشتهاند غزلهای فقانی ترکیبی از نازکخیالیهای سبک هندی و فخامت زبانی سبک عراقی را با هم داراست. غزل فقانی با به کار گیری تصویر به عنوان مهم ترین ویژگی غزل امروز توانسته است ضمن استفاده مناسب از شعر کلاسیک پارسی خود را با مولفه های شعر امروز همگام سازد، اشعار وی دارای آنیست که مخاطبینش را دچار جذبهای میکند که نمیتوانند از شعرهایش دل بکنند. شعر فقانی نگاهی نو به آرکاییسم دارد و خلاقیت شاعر است که علیرغم این کهنگرایی شعرش را بدیع، جذاب و نو مینمایاند.
با هم به حوصلهی چند غزل با ایشان همراه میشویم:
1
سوداگران به هر چه ضرر فکر میکنند
میخندی و به نرخ شکر فکر میکنند
بنواز بیملاحظه شلاقِ عشوه را
صیادها به صید مگر فکر میکنند؟
با چشم آبیات چمدانم عجیب نیست
دریانوردها به سفر فکر میکنند
گهگاه عشق میوهی آزاده بودن است
گهگاه سروها به ثمر فکر میکنند
میسوزم و به زعم شما غیر منطقی است
پروانهها به چیز دگر فکر میکنند
با مرگ نیز عشق رهامان نمیکند
همواره کندهها به تبر فکر میکنند
قطعا به آخر غزلی عاشقانه است
سوداگرانِ شاعر اگر فکر میکنند.
2
تمام فرم تنت قابل تصور بود
اگرچه آن تن برفیت زیر چادر بود
خدا چه حوصلهای داشت وقت خلقت تو
چرا که چهرهی تو قاب مینیاتور بود
من از سپاه نگاهت شکست می خوردم
درون چشم تو صدها گلادیاتور بود
کمند زلف تو یک شهر را به دار کشید
شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود
دوباره من، من ِبیچاره بودم و تردید
همیشه نان من از دست عشق آجر بود
تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین
تفاوتی که فقط مایهی تمسخر بود
تو آن دُری که بدون صدف رها شده بود
من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود
تو دوست داشتنت معنی ِ ترحم داشت
"علاقهی تو به من از سر تظاهر بود"*
ببخش از این که حقایق کمی نو را آزرد
برای گفتن این حرفها دلم پر بود
3
تا ابد بغض من غمزده کال است عزیز
دیدن گریهی تمساح محال است عزیز
تا شما خانهتان شمت شمال ده ماست
قبلهی دهکده مان سمت شمال است عزیز
پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن
بوسه از آنطرف شیشه حلال است عزیز
ماه من! عکس تو در چشمه گلآلود شده
عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز
دام گیسوی تو بی دانه شده میفهمی؟
مپراطوری تو رو به زوال است عزیز
عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده
این که بر گردنم افتاده وبال است عزیز
چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست
لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز
4
آرامشم دلیل بر این نیست راحتم
بدتر شده است بعد تو جای جراحتم
گردن نبود گردنهی برفگیر بود
جایی نمانده بود برای نزاکتم
یادش به خیر عشق، دو چشمت دولول بود
در برف میدوید گوزن محبتم
من یک شکار زخمی و پا بسته پیش تو
تیر خلاص پلک تو میکرد راحتم
با رفتن تو جان غزلها به لب رسید
دیگر نمینشست کسی پای صحبتم
شلاق غم به صورت ابیات میخورد
دیرینه است با غزل و غم رفاقتم.
5
غبار آینهها شسته شد بهار به آب
بدون اینکه بشیند کمی غبار به آب
تو آب جاری و پاکی برای شستن من
منم همان که زده باز بیگدار به آب
حسودها به تنت خار طعنه کوبیدند
چه ابلهانه فرو کردهاند خار به آب
گلی به دست، در آغوشمی که شرعی نیست
ببین چه دسته گلی داده روزگار به آب
رسیدهاست زمانی که پشت هم بزنم
هزار بوسهی کشدار و آبدار به آب
ولی تو برتر از آبی، همیشه تشنهترین!
لبت هنوز ندادهاست افتخار به آب
دو گونههات که میافتد عکسشان در آب
خیال میکنم افتاده دو انار به آب
□
ردیف آب فقط محض از تو گفتن بود
و گرنه شاعر سیراب را چه کار به آب.
6
طی کرده به این شوق دلم مرحلهها را
تا با تو فراموش کند مشغلهها را
با پای برهنه چه کند از سفر عشق
سوغات نیاورده بجز آبلهها را
یادم برود سلسلهی موت؟ که دیدهاست
تاریخ فراموش کند سلسلهها را؟
چون لنج به گل ماندهی غم منتظرم تا
آتش بکشد هرم تنت اسکلهها را
تو دزد دلی خنجر ابروت گواه است
بگذار به حال خودشان قافلهها را
با دُرد دو چشمت همه شب مست برقصم
اجری بنویسند اگر هرولهها را
تا حوصلهات سر نرود نامه به نامه
در بین غزلهام نوشتم گلهها را
از گیس بلندت گله کردن شده کارم
هر چند که سر برده دگر حوصلهها را
□
تا شاعر خوبی شوم ایکاش خداوند
روزی دو برابر بکند فاصلهها را.
7
طی شد تمام زندگیات بر خلاف عشق
پر پر زدی ولی نرسیدی به قاف عشق
انگار خوک زندگیات فربهتر شده
دنیای تو خلاصه شده در زفاف عشق
با ژست مادرانه گرفتن به سادگی
بستی حرامزادهی خود را به ناف عشق
همسر گناه شرعی هر شب برای توست
پنهان شدهاست تیغ هوس در غلاف عشق
□
من بعد ارتباط غزل عاقلانه نیست
عقل کسی برنده نشد در مصاف عشق
از پیچ و تاب گنگ دو زلفت کلافهام
سر در گم است مثل دو زلفت کلاف عشق
لعنت به چشمهات که غرق حسادتند
پیداست شعلههای حسد از شکاف عشق
لعنت به هر که عاشق من بود و هیچ وقت
در او نبود جربزهی اعتراف عشق -
تا قبلهی تمام غزلهای من شود
تا زندگیم طی بشود در طواف عشق
لعنت به شعر، چشمهی جوشندهی دروغ
لعنت به شاعری که زده باز لاف عشق.
8
تا کی پیاده رو شوم عابر نمیشوی
عابر شوم به شکل معابر نمیشوی
هم از تن مترسکیام دل نمیکنی
هم در کنار خود متصور نمیشوی
بیهوده است سعی کنی مثل من شوی
شاعر دروغگوست، تو شاعر نمیشوی
روزی دلت بخواهد اگر میپرستمت
من حاضرم به کفر، تو حاضر نمیشوی
اینها که چشم نیست تو داری بگو چرا
با این دو شعله ساعقه ساحر نمیشوی؟
شلاق عاشقی همه را رام میکند
حتی تو را، تو را که به ظاهر نمیشوی.
9
دوره از سخت سختتر شده است، دم روباهها گواه شدند
گزمهها عشق را شکارچیاند، خندههامان بدل به آه شدند
قحطی هر چه نور و آئینه است، دورهی کرمهای شب تاب است
ماهها پشت ابر پنهانند، کرمها ماههاست ماه شدند
آنکه تخم خلاص را میکاشت توی ذهن پرندهی معصوم
در لباس پرندهها شده است، جغدها باز پادشاه شدند
حرف تاریخ تلخ و تکراری است، کاروانها به جایشان اتوبوس
راهزنهای سنگدل کم کم، افسران پلیس راه شدند
تا بگوئیم آسمان تنگ است، پشت میز محاکمه بودیم
هر چه پوشیده بود هر شاعر، پیرهنهای راه راه شدند
توی سلول انفرادی نیست، ذهن خلاق و پر هیاهوی ِ
شاعران، این توهم پوچی است، هر که گفته است سر به راه شدند.
10
دوباره بوی خوش سیب میدهد دستم
تو سیب سرخی و سمت تو میرود دستم
تمام سهم من از تو سلام و لبخند است
به دستهای تو هرگز نمیرسد دستم
برای چیدن گلهای دامنت کوتاست
و هر چه میگذرد قد نمیکشد دستم
بدون این که نگاهم کنی یقین دارم
که چشم قهوهایت کار میدهد دستم
اگر هنوز نمک گیر شعر من نشدی
و بی نمک شده، بهتر که بشکند دستم