.
اين روزها حال خودم را نميفهمم بيشتر خودم را حدس ميزنم از گذشتهام فقط دلتنگي بزرگي مانده، كه هميشگي من است چيزهایي را آرزو ميكنم كه اطرافيانم را به خنده واميدارد به قول رضازاده: «بمب خندهي عقب افتادهها شدم» دلم ميخواهد تله تئاتر طوبي را يك بار ديگر ببينم و در بعدازظهرِ شش سالگيام با مادربزرگم بنشينم و مثل آدمبزرگها همپيالهي چايش شوم و فراموش كنم كه مردهاست. اين روزها حال خودم را نميدانم، غزل مي نويسم، حواسم به واكس كفشم نيست، و از شما چه پنهان همين كه آرزو ميكنم خودش تازگي دارد نميدانم شايد يلداي يكشنبه راز خاصي داشته باشد كه مسيح در پياش به دنيا ميآيد و حسين (ع) شهيد ميشود
عادت كودكيام اين بود كه شبها قبل خواب زماني كه ديگر توان بيدار ماندن نداشتم چشمم را ميبستم و با خود ميگفتم «الآن صبح ميشه» و ميشد اما امشب انگار اگر اين خودكار لعنتي رهايم نكند صبح هم نخواهدشد.
سلام
اندكي اين مثنوي تاخير شد و شرمنده ، معضلات ايام امتحانات گريبان گير شد و يلدا آمد و پست جديدي نيامد و محرم شد و تسليتي نگفتم كريسمس شد و ... و حالا زمستان به نيمه رسيده و هنوز مرا به برف دعوت نكردهاند، اين پست را به دوست عزيزم مجتبی یاوری راد كه عِطر ليموست و مردم غزه تقديم ميكنم.
با احترام
علی یوسفیان
مویی از گیسو
تهفه فرتوت از شاعري گمنام از قرن دهم هجري است به نام «مولانا ثنايي مشهدي»:
لبهات به گفتن چو شكر بار شوند زنهار!، چنان مكن كه بيكار شوند
ترسم كه زِ هم جدا نگردند؛ اگر، از لذت يكدگر خبردار شوند
شعر جهان
اينبار مهمان كشور آفتاب تابان ميشويم و هايكوهاي مشهوري كه من دوست دارم:
(1)
هاشين (Hashin)
نه آسمان و نه زمين
هيچ يك. فقط دانههاي برف
يكريز فرو ميريزد.
(2)
شو- او (Shōu)
با اولين روياي سال
رازم را به كسي نگفتم،
اما با خود لبخند زدم.
(3)
موريتاكه (Mortakei)
شكوفهي افتاده
به شاخه باز ميگردد.
نگاه كن پروانهئي!
(4)
باشو (Basshō)
بر بركهي كهن
غوكي ناگاه فرو ميجهد
صداي آب.
(5)
سووين (sōin)
اي شبنم سپيد شفاف!
با چه قضاوت سستي
جاي آرميدنت را انتخاب ميكني!
(6)
ئتسوجين (Etsujin)
سال ميگذرد.
موهاي خاكستريام را
از والدينم پنهان كردهام.
آسمان از پنجرهی من
تا كنون آسمان از پنجرهي من، بين ساير عناوين هر پست فرتوت، براي بندهي بي سوات بيشترين هزينهي زماني و ذهني را داشتهاست و نوشتن هر سطرش با وسواسهايي كه دارم برايم با رنج همراه است اما ظاهراً اين بخش خيلي مورد توجه عزيزان قرار نگرفتهاست و فقط زحمت بيهوده مرا فراهم كرده. لذا اين بخش يا حذف خواهد شد يا متحول؛ چون فكر ميكنم شما عزيزان اينطور ميخواهيد. ياحق
کاکتوس
كپيكاري ..... نه!!!
علاقهمندان به ترجمههاي ذبيحاله منصوري معتقدند شباهتهاي مجموعهي حضرت يوسف (ع) به كتاب سينوهه(از آثار ترجمه منصوري) بيشتر از قرآن است (صرف نظر از شباهتهاي اين مجموعه با نمونهي آمريكايي آن) بنده از همين تريبون فرتوت اعلام مي كنم كه اينطور نيست و اصلاً تكذيب ميكنم، البته با دليل محكم؛ چون يوزارسيف همشهري يوسفيان است.
انصاف داشته باشيد
جديداً عدهاي از عناصر غيراصولي و بيهويت و خود فروخته با استفاده از پخش مجموعهي تلويزيوني حضرت يوسف(ع) دستاويزي براي به طنز كشيدن چهرهي رييسجمهور محبوب و محترم جناب دكتر محمود احمدينژاد يافتهاند
كاكتوس ضمن اعلام انزجار از اين عوامل استكبار توصيه ميكند به جاي چهره، عملكرد حضرت يوسف (ع) را با دكتر احمدينژاد مقايسه كنيد.
پيشرفت و ارتقاء
طي رايزنيهاي فوق سري كاكتوس با محافل عمدهي سياستگذاري كلي كشور به اين خبر رسيدهايم كه قرار است دههي فجر به مرور به ماه فجر، فصل فجر و در پايان هم به سال فجر ارتقا پيدا كند و اينكه برنامههاي ويژهي دههي فجر امسال از اوايل دي آغاز شده است مويد همين موضوع است.
آدميزاد اگر ايراني باشد
سازمان مجاهدين خلق يا همان گروهك منافقين از ليست سياه تروريستهاي اتحاديهي اروپا خارج شد و اين مسئله با تمام تاكيدي كه كشور هاي غربي به رعايت حقوق بشر دارند نشان دهندهي اين مطلب است كه آدميزاد اگر ايراني باشد در حكم بشر نيست و با همين استدلال كسي كه ايرانيها را بكشد تروريست محسوب نميشود و اينكه تا كنون اين گروه در اين ليست قرار داشت و حالا نيست برميگردد به اينكه اروپاييها روزبه روز در حال پيشرفتاند و اين مسائل را احتمالاً در آخرين دستاورد هاي علمي شان دريافتهاند. بعله آدميزاد ايراني حكم بشر ندارد.
آقاي مثنوي
تقريبا بعد از 5 سال بود كه مي ديدمش و گرمي صميميتاش انگار شامل مرور زمان نميشود جابر نوري، كه من دوست دارم او را آقاي مثنوي بنامم، از شاعران خوش ذوق و بااستعداد مازندران است برگي ديگر از كتاب فرهنگ آمل. مثنوي كوتاه زير كه از كارهاي جديد اوست را به شما عزيزان تقديم ميكنم:
عشق در خوردن خون گرچه محق كرد مرا
چشم معصوم تو آيينهي دق كرد مرا
بعد از اين گوشهي دنياي خودم كز كردم
گريه با هر غزل حضرت حافظ كردم
روزگار تو اگر باز به آرامي بود
يار تنهايي من ايرج بسطامي بود
گر چه بي ياد تو از خاطره ها كم بودم
كاش من نيز در آن زلزلهي بم بودم
كاش ميمردم و از اينهمه دوري بهتر
مرگ در زلزله از زنده به گوري بهتر
یک شعر از خودم:
از تو
دو فرقی که دارم، سرم
درد میکند
یکی فرقی که با خودت دارم را.
اینکه از دیروزِ دیدنت خودم نیستم،..... توام
و تو اما، تا همیشه خودت هستی؛
چیزی که از جوش ریز دستِ چپات داد میزند
و دیگر
فرقی که با دیگرانِ تو ندارم،
و تو که همهات با همگانی فرق است
واهمهی این افتراق را
میشود
روی ناخن جویده حرص خورد یا
از خندههای تو درخواست کرد
ظلم گاهی کوچک است
اما عشق فرق دارد
وقتی که ظلم میشود،
دیدنت در دیروز.....
يك غزل زيبا از جناب غلامرضا طريقي:
اگر منعم كند دين از شراب خون گيرايت
دو فنجان قهوه مينوشم، به ياد مردمكهايت!
دو فال قهوه ميگيرم، سپس شايد بدانم كي
ميسر ميشود همراه هم فال و تماشايت!
سپس سر ميگذارم روي اين فرش عزيزي كه
پر است از رد نامعلوم و عطر ساقهي پايت!
عقبتر ميبرم جبر زمان را تا شب يلدا
اگر ترديد خواهي كرد در تصميم فردايت
تو تنها هستهي شيرين گردوهاي من بودي
كه يك همبازي گردوزني له كرد با«پاي»ات
به تنگ افتادي و ديدي به جاي جفت دلتنگات
دو چشم تنگ گربه ميكند هر شب تماشايت
دوباره يك فضاپيما به ماه آمد چه تقدريري!
تو را من كردهام گم ديگري كردهاست پيدايت!