.
چشمهایت را ببند و به هیچ چیز فکر نکن کیف مدرسه را روی سرت بگیر و زیر تمام ناودانها توقف کن حالا خیسِ خیسی و قطرههای باران را میتوانی با زبانت از اطراف لبت بچشی. چشمت را باز میکنی، کودکی واقعاً زود گذشت؛ سیگار را از جیب بیرون میآوری و کبریت میکشی، روشن نمیشود، توی باران نم کشیده،
چشمهایت را پاک کن؛ تو دیگر مرد شدهای!.
سلام
در ابتدا بر خود فرض می دانم از همدلانی که تا این لحظه مرا مرهون نظرات و تشویقهای خود کردهاند تشکر کنم که فرتوت همانگونه که از نامش پیداست بدون همراهانی اینچنین توان تحرک نخواهد داشت امیدوارم عزیزان همدل مثل همیشه با راهنماییهای سودمند خود کمککارم باشند. در آخرین ساعات بستن این پست خبردارِ حادثهی ناگواری شدم که حالِ اکنونم متاثر از آن است مادر شاعر ارجمند هماستانی سرکار خانم معصومه لمسو به دیار سکوت و خاطره پیوست که همین جا این ضایعه دردناک را به ایشان، خواهر محترمشان خانم منصوره لمسو و دیگر اعضای این خانواده فرهنگی تسلیت عرض میکنم مطالب این پست را به خاطرهی دوست خوبم علی منفرد که امید دیدار دوباره را در من عقیم گذاشت، تقدیم میکنم.
با احترام
علی یوسفیان
مویی از گیسو
اینبار فرتوت «مویی از گیسو»ی این پست را به زلف حلقه حلقهی غزلهای سعدی گره زده و چند بیتی از این جانبِ شلال مخملی ادب پارسی به ارمغان آورده:
گر بزنندم به تیغ کز نظرش بی دریغ دیدن او یک نظر صد چو مناش خونبهاست
گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد که دوست دوستتر از جان ماست
***
فراق یار که پیش تو کاهبرگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
زِ ضعف طاقت آهم نماند وترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
***
سر مینهند روی خطت عارفان فارس بیتی مگر زگفتهی سعدی نبشتهای
شعر جهان
آنا آخماتووا Anna Akhmatova (1966-1889)
برگردان به فارسی: احمد پوری
(1)
می توانستم این کنم یا آن کنم،
اما چون کاجی تنها در دشتی بیکران در خود زیستم.
اکنون چه؟
مهی خاکستری در پیرامونم...
(2)
ظرافت را نمیتوانی
با چیزی درآمیزی، رامخویی را هم.
بیهوده شانهام را بر خز مپیچ.
بس است دیگر. خواهش میکنم،
نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پر سوز،
آن نگاه وحشی و گرسنه را
بیشتر میشناسم!
سهروردی در پیدایش عشق گوید:
«بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را «عقل» نام کرد که «اوّلَ ما خَلَقَ الله تعالی العَقل» و این گوهر را سه صفت بخشید یکی شناختِ حق یکی شناختِ خود و یکی شناخت آن که نبود پس ببود از آن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت «حُسن» پدید آمد که آن را نیکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت «عشق» پدید آمد که آن را مهر خوانند و از آن صفت که از شناختِ آن که نبود پس ببود تعلق داشت «حزن» پدید آمد که آن را اندوه خوانند» (حقیقة فی العشق ص 268)
شعری از مجموعهی «مدایح بی صله»ی احمد شاملو
من همدستِ تودهام
تا آن دم که توطئه میکند گسستن زنجیر را
تا آن دم که زیر لب میخندد
دلاش غنج میزند
و به ریش جادوگر آبِ دهان پرتاب میکند.
اما برادری ندارم
هیچگاه برادری از آن دست نداشتهام
که بگوید «آری»:
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نان آلودهاش را بپذیرد.
آسمان از پنجرهی من3
ما از احساسات خود به درکی میرسیم که معمولاً به زایش مفهومی میانجامد و این مفهوم حاصل ادراک نظری ماست مثلاً آنچه از لمس کردن سطح سمباده با حس لامسه دریافت میکنیم ما را به درکی میرساند که موجد مفهومی می شود که در حوزهی زبان آن را به زبری یا خشونت تبیین میکنیم. اما وقتی یک هنرمند شاعربه خلق میپردازد در حقیقت این عمل را به عکس و با روش هوشمندانهی دیگری پی میگیردکه به نظر می رسد آگاهی از آن میتواند در تعریف بایدها و نبایدهای شخصی هر هنرمند روشنگر باشد بایدها و نبایدهایی که مرامنامهای فنی-نحوی برای کار به دست میدهد
ما در شعر حسی را در سر میپرورانیم که بالندگیاش به مفهومی میرسد و زبان در نقش حد واصلهی این مفهوم در ذهن شاعر و ایجاد مفهوم در ذهن مخاطب است. ذهن ما، حسمان رابتدیل به مفهوم میکند سپس مفهوم را به زبان وارد میکند و زبان پس از شنیدار در ذهنیت مخاطب مفهومی را متبادر مینماید که منجر به بازیافت حس اولیه در فضای ذهنی مخاطب خواهد گردید:
حس شاعر
مفهوم اولیه در ذهن شاعر
زبان
مفهوم در ذهن مخاطب
حس گرفتن مخاطب نسبت به شعر
و آنچه عینیترین بخشِ این فرآیند است همانا زبان است. زبان دارای قواعدی خاص به خود است قواعدی که متضمن ترانسفر مطمئن مفاهیم، تعریف شدهاند اما شاعر از آنجا که خود حائز کرسی خلاقیت در این عرصه است. لذا گاه به خود اجازه میدهد که هنجار های زبانی را به نفع انتقال بهتر مفاهیم و یا اصلاً انتقال بهتر حس(از طریق حذف پل مفهوم) بشکند و این همان پروسهایست که فرمالیسم را محقق، و مفهومگریزی را سامان داده است.
اما مرز این نوع تلاشهای ادبی (اگر برایشان قائلِ به مرز باشیم)کجاست. به عقیدهی من مرز این گریز از هنجارهای عرفی زبان آنجاست که منجر به ترانسفر مطلوبتری از حس یا مفهوم شود. یعنی وقتی قاعدهای نحوی را فروگزاریم که این گزار رسایی مفهومی یا حسی بیشتری را باعث شود اگر هنجارگریزی زبانی منجر به آن شود که شعر صندوقی دربسته بماند که کلیدش را شاعر در چاه انداختهاست آن وقت است که شاهد معضلاتی خواهیم بود که هماکنون با بسیاری از آنها دست و پنجه نرم میکنیم و این پروسهها که در ابتدا با شعار احترامِ بیشتر به ذهن مخاطب، مجال حضور یافتند و ذهن مخاطب را اکتیو و پویا تر میپسندیدند در گزارهای رادیکال غالباً به حذف مخاطب انجامیدهاند
شاید درستتر این است که به گردشگریهای حس و مفهوم در ذهن شاعر و مخاطب دیگر بار بیاندیشیم...
کاکتوس
اول کار خواهش میکنم لطف کنید اینقدر برای این آقای یوسفیان نفرستید که در بخش کاکتوس درج شود یا به دست من برسد چرا که:
«کاکتوس ستون شخصی اشخاص بی شخصیت است»
آقا کاکتوس نوشتهام سفرهای استانی نداشتهام که اینقدر برایم نامه مینویسید...
نابودی بیکاری = نابودی کاکتوس
کاکتوس فقط تا دو سال دیگر در فرتوت مطلب میزند چون رییسجمهور محترم در دومین سفر استانی خود به استان گیلان گفتهاند که تا دوسال آینده بیکاری را از بین میبرند - که البته من نمیدانم ایشان که یک سال دیگر انتخابات را در پیش دارند و معلوم نیست که ماندگار باشندچطور؟........... بماند – پس با این حقیقت من دو سال دیگر به کاری مشغول خواهمشد و در آن صورت دیگر به بهانهی بیکاری جوانان نمیتوانم شما را و دیگران را ایضاً، سر کار بگذارم. البته امیدوارم پودر کردن بیکاری قبل از محو کردن اسرائیل انجام پذیرد.
آمریکا در چه فکریه؟...
بحران اقتصادی آمریکا که مسئلهی روز است و همه از آن خبر داریم اما آنچه یقیناً از آن بیخبرید این است که به عقیدهی متخصصان سازمان سیا این رکود در اثر شکست تیم ملی فوتبال آمریکا در برابر ایران در جام جهانی به وجود آمدهاست و تنها راه نجات آمریکاییها این که بستهی پیشنهادی فرتوت + لینکهایش را بپذیرد که شامل چند بند زیر است:
· برگرداندن افشین قطبی به سمت مربیگری تیم ملی فوتبال زنان آمریکا.
· حذف سوبسید شیر نایلونی.
· اجرای طرح اقتصادی خانوار با همکاری سازمان مدیریت و برنامهریزی منحل شدهی ایران.
· زندانی کردن تمامی جمهوریخواهها به خاطر شرکت در یک کنفرانس، مثلاً برلین.
· دعوت از فرانکی جهت تصدی وزارت جنگ و آنجلینا جولی جهت تصدی وزارت امور خارجه.
· بیل گیتس هم در اصل کمونیست و وابسته به KGB است باید در اسرع وقت اعدام و اموالش مصادرهگردد.
البته همانطوری که همهی ما میدانیم آمریکا همیشه آنقدر احمق است که به راهحلهای عاقلانهی ما ایرانیها توجه نمیکند، به درک! ما که برای خودش میگوییم.
در خاتمه هر چند شاید ربطی به اینجا نداشتته باشد اما متذکر می شوم که سریالهای هفتهی نیروی انتظامی امسال پلیسی بودند نه کمدی!
بید مجنون
آخرین باری که شاعر بزرگوار هماستانی جناب جلیل قیصری را دیدم در حاشیهی جشنوارهی نقطه سرمرز بود قیصری مثل همیشه بود فروتن،متواضع و خوشخلق. شعر زیر برای من با خاطرات خوبی همراه است و هر وقت این شعر را میخوانم با خودم میگویم: «از میان درختها بیدِ مجنون و از میان شاعرها قیصری...» با هم بخوانیم:
*
میان تمام درختها
بید مجنون را دوست دارم
که شبیه شمایل توست
وقتی که در چارسوق دلواپسی
در خود خم میشوی
و باد از شش جهت میوزد.....
نخستین بید مجنون مادرم بود
وقتی که در گهواره بادم میتکاند
وبعد پدر...
مدرسه که رفتیم
معلم ما بید مجنون دیگری بود
در شمایل پدر
و کتاب تاریخ ما
پر از قامت محزون
از قضا خود معلم تاریخ شدیم
درس میدهیم
به پاجوشانی که فردا
مجنون دیگرند
میان تمام درختها
تمام درختان را دوست دارم
که در این دیار
همهی درختان مجنوناند.
غزلی دوستداشتنی از دوست عزیزم حر شفقت:
همین که اسم تو آمد زبانم الکن شد
واین بهانهی خوب سکوت کردن شد
سکوت و درد عجیبی که تا همیشهی عمر
شبیه دست شکسته وبال گردن شد
بگو چگونه تو را دست باد با خود برد
بگو کجا به حضورت دوباره روشن شد
هزار مرتبه چشمم تو را قدم زد تا
هزار آیینه درهم پر از تو و من شد
شبی که کوه شدی، عشق از تو بالا رفت
و بعد کوه نوردت اسیر بهمن شد
چقدر نام تو را نوبرانه نوبر کرد
چقدر ساده دچار نگاه یک زن شد
یک شعر از خودم:
از چشمات میترسم
وقتی بیخیال به سمتام میپیچد
وقتی در پیشانیام پی اعتراف میگردی
و عشق روی مردمکِ راستات
تنهایی مرطوبیاست
تو که هستی؛
اشکام را قورت میدهم
و تنهاییام توی ترانههاست
پیش ترسام.