.
(تابستان، توت، تاب، دریا، ماهیگیری، تمشک (تنگوشتنه)، بلال، هندوانه، نازخاتون، کلمن، آب سرد، سفر به مشهد)
در تابستان مردان شالیزار با پرانتزهای اینچنینی توی فکرشان کار میکنند و دانههای درشت عرق را روی پیشانیشان جمع میکنند و نای لبخند زدن را از دست میدهند.
تابستان است فصل تاریکیهای کوتاه و روزهای بلند.
با تشکر از تمامی عزیزانی که از فرتوت دیدن میکنند و به من لطف دارند. مایه خوشوقتیاست اگر عزیزان مباحثی را که دوست دارند در فرتوت مطرح گردد را برایم بنویسند یا مطالبی را علاقهمند به درج آن در فرتوت هستند را برایم به هر طریق ممکن بفرستند مثلاً: fartootinfo@yahoo.com یا a_yosofian@yahoo.com (به قول آقای صالح علا دمدست شما هستم) همیشه از نظرات دوستانم بهره بردهام. به امید اینکه روز باشید و روزبه؛ مطالب این پست را تقدیم میکنم به دوست خوبم حر شفقت مردی که چشمهاش میخندد.
با احترام .
علی یوسفیان
خسرو خوبان
شکیبایی مُرد
خسرو شکیبایی برای من همیشه همان مصطفی فیلم شکار است او پای شکستهام را جا میاندازد و پر طاووس را لای قرآن میگذارد و رویش شکر میریزد تا زیاد شود وقتی اولین بار این فیلم را در دوران کودکی دیدم شنیدم که شکیبایی به پرستویی گفت «کاکو» از پدرم پرسیدم کاکو یعنی چه؟ گفت یعنی داداش من آن زمان برادر نداشتم این بود که احساس میکردم اگر من به جای پرستویی بودم مصطفی را در آغوش می کشیدم و میگفتم بیا با هم برویم کاکو کاکو کاکو کاکو کاکو کاکو....
اما مصطفی رفت و حالا احساس میکنم من هم مثل محمود(پرستویی) جا ماندهام.
درگذشت این هنرمند صمیمی را به همهی هنرمندان و علاقهمندان هنر تسلیت عرض میکنم امیدوارم که شکیبا باشیم تا شکیبایی دیگر...
مویی از گیسو
بیتی از سعدی هدیه به چشم نظرباز رندان:
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی!
شعر جهان
اِزرا پاوند (Ezra Pound)(1885 - 1972)
شاعر ایماژیست (Imagist) آمریکایی
The apparition of the se faces in the crowd
Petals on a wet, black bough
ظهور این چهرهها در میان جمعیت
گلبرگهایی بر شاخههای سیاه و خیس
(از مجموعهی در یک ایستگاه متروک)
As cool as the pale wet leaves of lily of the
Valley
She lays beside me in the dawn
به لطافت برگهای پریدهرنگ و مرطوب سوسن
دره
او سپیدهدمان در کنار من آرمیدهبود
(از مجموعهی آلبا)
آسمان از پنجرهی من
«آسمان از پنجرهی من» نظرات شخصی این حقیر پیرامون هنر، ادبیات و به طور اخص شعر است بی هیچ ادعایی...
هر شاعری در شعر خود دارای قوتی خاص در شگردی ویژه است که اغلب آنچه توجه ما را در مواجهه با شعرش جلب میکند همین نکات است مثلاً تبحری که جناب شاملو در ایجاد طنینهای زبانیِ گیرا و انداموارگی واژگان داشت یا حسآمیزیهای و تعبیر بدیعی که مرحوم سپهری به کار میگرفتند.
اما آنچه به آفرینش شعر خوب کمک بسیار خواهد گرد وفور ظهور این نکات قوت نیست بلکه بهجایی کاررفت این ابزار است به همین سبب وقتی احساس کردیم در قلمرقصانی خاصی تبحر داریم باید بدانیم که این مهم به قولی آسِ آستینمان است و نباید هر جا و به هر شکل رو شود و این و این دریغی که ما در کاربرد این قوتها داریم باعث شاخصتر شدنشان و در نتیجه پیشبرد اهداف زیباییشناختی شعر میشود اما در صورت افراط در به کار گیری این قوتها، عواملِ قدرت خود را به عناصر سستی و المانهای جمالفزای اثر را کراهتزا نمودهایم من همیشه از اوج صدای خواننده در آوازها لذت بردهام اما حقیقتاً اگر قطعه به صورت کامل در اوج خواندهشود یا غالب آن در اوج باشد آیا این لذت باز هم ایجاد خواهد شد؟ مثال دیگری میزنم؛ شما وقتی احساس تشنگی کردید با یک یا دو لیوان آب سیراب خواهید شد ولی این غیر منطقیاست که بگوییم با نوشیدن 10 لیوان آب شما مثلاً ده برابر سیراب میشوید؛ البته شما به سبب نوشیدن این حجم از آب لذت سیراب شدن را ههم از دست داده و صرفاً آزار میبینید.مشکلی که به اعتقاد من سپهری هم در مجموعههای آخرش با آن دست به گریبان است و البته شملوهم گاهی همینطور اسیر قدرتهای خودش شده(دریغا شیرآهنکوه مردا...).
شعر تقطه تسلیم شاعران است بهتر است در برابرش تسلیم شویم و سعی نکنیم با بهکارگیری که قدرت اثر ما هستند به صورت مکانیکی بر زیبایی اثر بیافزاییم.
کاکتوس
ما به دروغ عادت داریم
ما ایرانیها به دروغ عادت داریم آنچنان که وقتی کذب حرفی برایمان فاش میشود گاهی اصلاً تعجب هم نمیکنیم در مجامع مختلف به حرف همه گوش میدهیم اما همین که نباشند به راحتی تکذیبشان میکنیم (شاید اگر حین دروغگویی به طرف تذکر بدهیم وسط حرفش پریده باشیم و زبانم لال بیادبی باشد) ما به راحتی مراعات دروغگوهای محترم را میکنیم آنقدر که خیلی از دروغگوهای محترم را وامیداریم بیش از حد روی بلاهت ما ملت فهیم حساب باز کنند. ما سالهای متمادی میبینیم که مثلاً تلویزیون اعلام میکند دروغ بسیار بد است و در زمرهی گناهان کبیره؛ اما همین تلویزیون وقتی قصد پخش یک سریال یا فیلم سینمایی را دارد ساعتی را فرضاً 8 شب برای پخش اعلام میکند ولی در این ساعت ما فقط میتوانیم پیامهای بازرگانی را ببینیم و سریال تقریباً 15 د قیقه بعد شروع میشودو این از نظر ما ملت فهیم کاملاً طبیعیاست معمولاً سر قرارها میگوییم 5 دقیقه دیگر میرسیم اما این زمان تا 15 دقیقه هم قابل توجیه است میگویند دروغگو کمحافظه هم هست ولی چون قریب به غالب افرادِ ما ملت فهیم گاهی دروغ میگوییم در نتیجه حافظه قوی هم نداریم و از دروغ یکدیگر خیلی رنج نمیبریم روزنامههامان مصاحبههای خیالی از ورزشکاران میکنند نسبتهای سببی و نسبی جدید برای هنرمندان جور میکنند اما اینها را به حساب قوهی تخیل قوی روزنامهنگاران میگذاریم نه خدای نکرده دروغ و تازه اینها همه خارج از دروغهایی است که در ساختار زبانمان ریشه دوانده (به قول مهران مدیری افعال معکوس) ما از حرف راست ناراحت میشویم و شاید همین است که حتی به دولتمان هم اجازهی این کار را نمی دهیم و فقط از اینکه رییسجمهورمان اعلام می کند ما ابرقدرتِ بزرگ منطقه هستیم شاد میشویم همین چیزهاست که باعث می شود از آقای غلامحسین الهام وقتی که به طور متوسط در هر 7 روز 9 بار تکذیب می کردند راضی نباشیم. ما ملت فهیم به مضرات راستی پی بردهایم و زیر بار نمیرویم.
این احتمال را باید پذیرفت که شاید فرتوت در پست بعدی، این مطالب دروغین را تکذیب کند چون علی یوسفیان هم یقیناً یک ایرانی اصیل و فهیم است که زیر بار نخواهد رفت.
چند شعر از دوست خوبم کیوان قنبری
(1)
خاک پشت سرش میدوید
روی رد حلزونی غریب شکل میگرفت
و آنهمه چشم ایستاده
مرددِ دیدن
خورشید کوچک و کوچکتر
میرفت تا سیاه توی سیاه
روی سر سایه خراب
خاک به خودش بنشیند
چشم به خودش بریزد
کوچکتر از تصور
اعماق جهان بر مدار خواب بچرخد
شب ماند
دنباله ماند
مسافر از ایستگاه گذشت
اگرچه گذشت
(2)
پا در جنگل وحشی شد
دل گل نداد و درخشید
شک شاخه زد که فضا را
میدان به ماه
باغ نمیدانم
رقصان عروس باشد و
دنیا به راه او بپریشد
(3)
شرم از وقوع کردی و
راه مطول طویل شد
شرم مشاهده ساری است
در ناگهان مقصد
تا ناگهان روندهی آرام
قلب سر
زدن آغازد.
یک شعر از خودم
از جوی آب
و تلاطم زیر پلکم
شروع شد
خونِ قربانی
سرخ
بود
مثلِ
خون
و تو
عروس میشدی..
یک غزل از خانم مریم جعفری
دنیا پر ازسگ است جهان سر به سر سگیاست غیر از وفا تمام صفات بشر سگیاست
لبخند و نان به سفرهی امشب نمیرسد پایان ماه آمد و خلق پدر سگیاست
از بوی دود و آهن و گل مست میشوند در سرزمین من عرق کارگر سگیاست
جنگ و جنون و زلزله مرگ و گرسنگی اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر، سگیاست
آهنگ سگ ترانهی سگ گوشهای سگ این روزها سلیقهی اهل هنر سگیاست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است باور کنید زندگی بار بر سگیاست
آدم! بیا و از سر خط آفریده شو دیگر لباس تو به تن هر پدرسگیاست
غزلی از دوست خوبم علیاکبر آغاسیان
وقتی میان معرکه موی تو مار شد انداختم عصای خودم را سهتار شد
چشمت ستاره بود ولی ناگهان چکید اشکی از او ستارهی دنبالهدار شد
بانو نه من هر آنکه تو را دید بیدرنگ یک شاخه گل به سینه زد و خواستگار شد
از کوچه رد شدی که درختی شکوفه داد از آن به بعد بود که نامت بهار شد
هر وقت میوه خواستی از من به خون خود در دل هزار قطره چکاندم انار شد
دادم به دستهای تو تا نوش جان کنی آهوی خوش خرام من اینگونه هار شد
منصور هم به دست خودش پروراندهبود هر شاخه از درخت پلیدی که دار شد
چوپان دلش گرفت و نی میزند هنوز معشوقهاش عروس ده همجوار شد
|
+| نوشته شده توسط
علي يوسفيان در پنجشنبه 17 مرداد1387
|