تبليغاتX
فرتوت -
 

شعر جهان

ناظم حکمت (ترکيه)

 

چه مي کند اکنون

 

چه مي کند اکنون

               در اين لحظه

در خانه است يا بيرون؟

کار مي کند، دراز کشيده يا سر پاست؟

شايد درست هم اينک دستش را بلند کرده باشد

چه زيباست مچ هاي برهنه اش

چه مي کند اکنون

          در اين لحظه؟

شايد دست بر پشت گربه اي مي کشد

خوابيده به زانويش

و يا شايد، قدم بر مي دارد تا که راه بيافتد

با پاهاي زيبايي که در تاريکي زندگيم او را به سويم مي آورند

به چه مي انديشد اکنون؟

                             به من؟

يا

شايد

به لوبيايي که دير مي پزد

و يا به اين که چرا بعضي ها چنين نگون بختند؟

 چه مي کند اکنون،

در اين لحظه؟

 

بر گرفته از کتاب «تو را دوست دارم چو نان و نمک» ترجمه احمد پوري

 

 

 

 

مويي از گيسو

فرتوت اينبار به جاي تک بيت چهار بيت از غزل عبدالقادر بيدل دهلوي را براي شما عزيزان به ارمغان آورده است.

 

زندگاني در جگر خار است و در پا سوزن است            تا نفس باقي است در پيراهن ما سوزن است

سر به صد کسوت فرو برديم و عرياني به جاست        وضع رسوايي که ما داريم گويا سوزن است

ماجراي اشک و مژگان تا کجا گيرد قرار                  ما سراسر آبله دنيا سراپا سوزن است

ناتوانان ناگزير الفت يکديگرند                                بي تکلف رشته را گر هست همتا سوزن است

 

طنز فرتوت

راستش را بخواهيد اولش باورم نمي شد طنز فرشوت اين همه مورد استقبال قرار بگيرد وقتي خبرش را شنيدم چنان از خوشحالي بر خودم لرزيدم شايد هم در خودم که نزديک بود گلاب به روي تان (آن هم از نوع قمصرش) کار به جاهاي باريک بکشد و جاهاي باريک کار دستم بدهد ولي هر چه بود جلوي خودم را گرفتم البته بيشتر جلوي پشت خودم را و نگذاشتم اتفاق فوق الذکري بيفتد که نيفتاد .

 

بعد از مدتها دوري فرتوت فرشوت شده و جنگ و جدال با خانم زندگي آمدم . زندگي ، خانم خوبي است فقط خيلي بهتر مي شد که اينقدر از جناحين به ما فشار نمي آورد و اين جوري هيکل گنده اش را نمي انداخت روي بدن نحيفمان . بگذريم و برويم سر اصل مطلب. دراين مدت عزلت نشيني و خلوت جويي و خلوت گويي و خلوت خويي توي کُماي کتاب خواني به سر مي بردم و دل را زده بودم به درياي کتابهاي از نمايشگاه خريده ، انصافاً کتابهاي جالبي بودند بعد دوباره بيکاري و تنهايي آمد سراغم که نزديک بود بروم سراغ فهميه رحيمي و ر. اعتمادي که خدا را شکر اين اتفاق نيفتاد اما پيش خودمان بماند يکبار توي يکي از همين شبها نشسته بودم پاي تلويزيون که کنترل از دستم در رفت و خورد به شبکه چهار و آن هم نقد کتاب آقا رضا رهگذر ، مي توانيد حدس بزنيد چه کتابي را داشتند مي نقديدند اصلاً باور نمي کنيد کتاب «يلدا » اثر م. مودب پور و دو تا کارشناس خبره داشتند از زواياي پيدا و پنهان اين رمان و به طور عام تر رمان هاي عامه پسند را بررسي مي کردند . چند سال قبل هم آقا رضا در فصل نامه ادبيات داستاني باز هم رفته بود سراغ فهيمه رحيمي و رمان هاي عامه پسند و از قول خودش و دوستان و آشنايان حسابي اين بندگان خدا را ارشادات کرده بود و آب خنک روي آتيش دل ادبيات ريخت . هر چه فکر کردم چرا آقا رضا سراغ نويسندگان مطرح و تاثير گذار نمي رود و دست از سر کچل اين ضعيفه ها بر نمي دارد اولش درنيافتم اما بعد از سالهاي سال چله نشيني و مراقبت چيزهايي دستگيرم شد .

 

 

حکايت :

 يک روز گرم تابستان رفيق فابريک آقا رضا (همان رفيق گرمابه و گلستان سابق) رفته بود منزل استاد رهگذر و در کمال تعجب ديد آقا رضا ، طاقباز زير کولر دراز کشيده و دارد «پنجره» فهيمه رحيمي را مي خواند متعجب از گفتار وي (رمان هاي خاص در حد بوف کور) و کردار ايشان (اتوبوس فهيمه رحيمي) انگشت حيرت بر دندان گزيد و بعد حيرتش را با استاد در ميان گذاشت که اين چه حالت است استاد ؟ استاد چشمکي کم خطر از نوع شرعي اش حواله رفيق شان فرمودند و گفتند : آدم بايد خيلي بيکار باشه تا اون کتابا رو بخونه تازه هر چي هم بخونه تهش چيزي دستگيرش نمي شه ، بوف کور رو هم چون هيچ کس نفهميد گذاشتند به حساب بهترين رمان قرن. و بعد کتاب خانم رحيمي را تکان داد : اين کتابا کمي ضعف دارن ولي بهتر از اونا هستند ، حداقل جوري مي نويسن که آدم لپ مطلب رو مي گيره . و بعد حکمت خودشان را صادر کردند و يکي از فوت هاي کوزه گري را به رفيق نشان دادند و گفتند : يادت باشه آدم اين کتابا رو بخونه مي تونه بدون خوندن اون کتابا راحت اونا رو مثل آب خوردن نقد بکنه .

يک سفارش اکيد : نويسندگان مطرح و مهمي امثال دولت آبادي ، درويشيان ، مندني پور ،  رواني پور اگر اينقدر قلنبه سلنبه ننويسند و ياد بگيرند کمي راحت الحلقوم تر بنويسند شايد آقا رضا کتابشان را بخواند و توي نقد و بررسي هايش از اين نويسندگان هم چيزي بنقدد .

 

بهتان گفته بودم اين برادر مارکز ايران بيا نبود و فقط داشت ما رو رنگ مي کرد بيچاره براري و سيدحسيني حسابي دلشان را صابون زده بودند از لپ هاي مارکز بقول هدايت ويشگون بگيرند ، همان بهتر که اين آقاي وبايي نيامد ايران ، خدا کند صد سال ديگر از عمرش را هم توي تنهايي بماند.

 

مبحثي درباره ازدواج شاعران

نگاه اول : دوستي (از نوع آقايش) مي گفت هنرمند جماعت مخصوصاً شاعران نبايد هرگز تن به ازدواج مزدواج بدهند اگر هم دادند با يک غير شاعر حداقل ندهند چرا که بعداً فاتحه مبارکش خوانده است .

اما بنظر بنده همسر آقاي شاعر که مي داند ايشان دوست دارند اولين شنونده و خواننده شعرهايش خانم مهربان و همسر عزيز دردانه اش باشد شايد همان روزهاي اول نامزدي به شعرهاي آقاي شاعر روي خوش نشان بدهد و کمي به به و چه چه کند اما کمي که گذشت موقع شعر خواني ، خانم حوصله اش سر مي رود و شروع مي کند به نق و نوق کردن و ادادا و اطوار در آوردن که ولش کن ، خسته ام ، حوصله ندارم . تازه بعد از مدتي نسخه ي ديگري براي شوهرش مي پيچد و با قيافه حق به جانبي مي گويد راستش رو بگو اين شعر رو براي کي گفتي ؟ دريا ديگه کيه ؟ داري منو خر مي کني که نفهمم ! مهتاب کدوم دوست دخترتته ؟ با باران چيکار کردي که اين جوري براش غم و غصه مي خوري ؟ يلدا کدوم خريه ؟ با شکوفه حتماً يه کارهايي کردي ؟ خدا لعنتت کنه ، تف به روت مرد ، خدا الهي به زمين گرمت بزنه . و بعد قصه ي قديمي چمدان و ساک بستن و راهي خانه بابا ننه شدن آغاز مي شود و آقاي شاعر با کاغذهاي مچاله شده ي شعرش التماس کنان به غلط کردن و گه خوردن خودش اعتراف مي کند .

نگاه دوم : از آن طرف (دوستي از نوع خانمش) (البته از نوع خواهر برادري اش) با آن آقاي بالايي هم عقيده است  که يک شاعر حتماً بايد با يک شاعر ازدواج کند تا حرف همديگر را بفهمند تا هي لي لي به لا لاي همديگر بگذارند و هي از شعر هاي همديگر تعريف کنند و اول شعرهايشان بنويسند «به عزيز ترينم» يا «به همراه جادواني ام » ، «به مرد روياهايم» ، «به بانوي خاطره هايم» و از اين دست چرت و پرت ها و حسابي هندوانه زير بغل همديگر بگذارند ، البته باز هم اين خانم عقيده دارند بايد بيشتر آقايان از خانم ها تعريف کنند که خانم ها نازک نارنجي اند و تازه جنس لطيف تعريف بيشتري دارد تا جنس غير لطيف .

بعد هم در راستاي فرمايشات خويش متذکر شدند تازه اگر يک روز آقاي شاعر خسته و کوفته از کار بيرون به منزل تشريف آورد و از طرفي خانم هم آنقدر سرگرم سرودن تازه ترين شعرشان بوده و فراموش کرده غذا درست کند آقا بگويد : اشکالي نداره خانوم جون شعر جديدت رو بخون تا دلي از عزا در بياورم .

 يا حتي اگر خانم يادش بوده ، غذا هم درست کرده آن هم عدس پلو و وقت تشريف فرمايي آقا تازه يادش آمده اين بويي که موقع سرودن غزل تازه اش به دماغش مي خورد از خانه همسايه نبود و غذاي خودش بود که جزغاله شده و جايش توي سطل زباله است نه معده صاحب مرده ي شوهرش ، آقاي شاعر هم تمام خستگي وگرسنگي اش را بعد از شنيدن غزل جديد خانم کاملاً فراموش مي کند و مي گويد : اشکال نداره عزيزم به جاي عدس پلو بيا اين غزل رو برام بخون انگار داريم غزل پلو مي خوريم .

(شما تا حالا همچين مردي را زيارت کرديد ؟ )

نتيجه اخلاقي :

اگر خانم هاي غير شاعر آن همه بدي داشته باشند و حتي بدتر از آن شعر هم نگويند حداقل غذايشان هميشه آماده است ، توصيه مي کنم آقايان شاعر با خانم هاي شاعر ازدواج نکنند چرا که مردها اگر از همه چيز شان بزنند از شکمشان به هيچ وجه نمي زنند .

ميم . فرشوت

 

 

 

فرتوت در نظر دارد در پست بعدي خود مجموعه اي از نقدهاي شما عزيزان را پيرامون اشعار جناب آقاي سيد محمد علي رضا زاده را قرار دهد. به همين سبب سه غزل ذيل به حضورتان تقديم مي گردد. از عزيزاني كه نقدي پيرامون اشعار ايشان دارند را به نشاني هاي زير ارسال نمايند.

 

fartootinfo@yahoo.com

 

a_yosofian@yahoo.com 

۱)

اين روزها تمام تنم درد مي كند                 با دوستان قدم زدنم درد مي كند

شلوار آبي ام، كت و كفش و جليقه ام          تا دكمه هاي پيرهنم درد مي كند

با اجتماع بهت زده، شاعران گيج                هر لحظه هر كجا كه منم درد مي كند

در ذات جمله هاي من اندوه ريختند            مصرع به مصرع سخنم درد مي كند

مورفين بوسه هاي تو خوابم نمي كند          مژه به مژه دوختنم درد مي كند

 

۲)

نه در خورِ توكه از ريشه عامی ام خانم          به بنده دست نزن من جزامي ام خانم

جهان بي عددم، بي شبيه و بي جفتم           من آفتاب هميشه زكامي ام خانم

نه عاشقم نه مسيحاي شعر مولانا               خراب طالع چشمي حرامي ام خانم

كجا محمد علي نيست چشم و ابرويم         كجاي موهايم گفته كامي ام خانم

جزام فقر تماميِ بودنم دارد                       هميشه مجرم بي اتهامي ام خانم

تجسم مرگم، خانقاه انكارم                       به بنده دست نزن من جزامي ام خانم

 

۳)

روح من نيست در پي تن من، پير تنبور زن بزن تنبور

خانه مرده شوي را ماند، شهر مردان تن بزن تنبور

اي مسيحاي بي لب و انفاس، لب تو زخمه هاي انگشتت

نفست در هواي تنبورت، تن تتن تن تتن بزن تنبور

شهر را دوره كنريا، هياهو كن، شير را همنشين آهو كن

ديوها را به ساز جادو كن، به تنت كن كفن، بزن تنبور

اي خليل هزاره ي سوم، آتش آزاده ي وطن بدرود

بيستون زاده در شب نمرود، بت پليدي شكن، بزن تنبور

شب دراز است مثل گيسويت، شانه كن خاك بر محاسن را

شعله سرد است خوب مي دانم در پي سوختن بزن تنبور

عشق مولايي ات به جانم باد، سوختن ها در استخوانم باد

خار در چشم و استخوان در حلق، پير تنبور زن بزن تنبور

سيد محمد علي رضا زاده

 

  

اشتباهِ پيراهن

 

در پيراهنم گل مي دهم

با استخوانهايم نفس مي کشم

و مي بينم

رودخانه از آبي بي اندازه است

من در هواي باران

چتر را گم مي کنم

کمي از خاطرات قديمي

هنوز توي اتاق نفس مي کشد

و آلبوم با آدم هايش ورق مي خورد

عشق اشتباه بود

و عاشق اشتباه محض

اما لانه اي که بر درخت نيست

خيال پرنده را اسيرتر مي کند

و بر برف

جوانه هاي گندم مي رويد

گل لبريز بهار

بهار آبستن بوسه

شکل عشق در تابلو جا نمي گيرد

عشق طاقت نمي آورد

و پيراهن من پيراهن تو را شکوفه مي دهد  .

محمدرضا براري

 

 

لب هاي شبانه

 

در ايوان

شب تمام شده بود

ابرهاي ابريشمي

      به لب هاي شبانه مجال نداد

خيالي کاذب از سر مي گذشت

و دست هاي موزون

 پنجره را مي گشود

و صبح مي افتاد

               در اتاق

        پيش از ولادت آفتاب

مجتبي ياوري

 

 

خاطرات مکروه

 

ساعت شماطه دار از نفس افتاد

کنار اين مسافرِ زن

توي اين قطار دنج

از عطر قليان که بگذريم

خاطراتت مکروه شده

توي اين سن و سال

اگر از ابهام چشمهات نبود

فراموشت مي کردم

و پايم را از شعر مي کشيدم بيرون

سکوت ترديد که مي کند

صداي زنگ ساعت مي پيچد

انگار که وقتي نيست

حالا سيگار ي که مي کشي

شکستت مي دهد

که مهم نيست

دود توي توهم و تو

و اشک

که انگار بکارتش را از دست داده

با خاطرات مکروه تو

پله هاي خانه را پاشويه مي کنند

علي يوسفيان

 

 

خشکي

 

خزرِ توي نقشه

خيس نيست

تو بيهوده بيرون دريا ايستاده اي

خزري که توي عکست داري هم

ديگر خيس نيست

 

ابر هاي نازک اين حوالي خشکند

درست همين موقع

دير وقتِ بلند تابستان اينجا

که هزاران توريست تکرارش مي کنند

کليک

کليک

کليک

يا بي فلاش

با دوربين يک بار مصرف حتي

فقط خزرِ توي عکس خيس نيست

و تويي که

به همه ي عکس ها تن مي دهي

تو در آن ِواحد

به چند عکس مي تواني لبخند زده باشي

تو در آن ِواحد

چيزي به چند نفر گفته باشي

تو در آن ِواحد

چيزي به چند نفر داده باشي

جايي با چند نفر بوده باشي

تو در آن ِ واحد، ببخشيد!

کليک شده باشي

بد جوري کليک شده باشي

با کاربران فراوان

و نشانگر ها همزمان سمت توست

 

ס

 

بيرون ِ عکس جا مانده ام

همه ي پائيز هاي اين فصل هم

دير وقتند

پاپي نشو!

اصلا بي هيچ دليلي همه ي فصل ها پائيزند

همه ي عکس هايم خالي اند

و من

بيهوده کنار خزر ايستاده ام

 

شايد

در ادامه ي اين عکس بايد

پالتويم را بپوشم

 

سيد رضا سيد حيسني

 

 

 

داستان:

زن گفت کوهها رو نگاه کن مثل نقاشي بچگي هامون اصلا  نوک تيز نيستند چرا وقتي بچه بوديم همه ي کوهها رو مثل مثلث نوک تيز مي کشيديم. و چشم هاش هنوز به کوه بود . کوه اصلا نوک تيز نبود و انحناي جالبي داشت گاهي درختي ، رودخانه اي و يا پرنده اي توجه اش را جلب مي کرد اتوبوس توي سربالايي ها به هن و هن مي افتاد ، داشتند مي رفتند ماه عسل. دل توي دل زن نبود نشسته بود کنار پنجره و به هر چيزي که نگاه مي کرد عسل هم قاتي اش مي کرد

مثل نان لاي عسل . کوه ، رودخانه ، جنگل ، پرنده ها ، حتي نيما را هم به چشم عسل مي ديد که مي خواست بخوردش . چشم هايش هم که بسته مي شد عسل مي خواست از چشم هايش بيرون بزند .

يک هفته بعد وقتي داشتند همين جاده را بر مي گشتند جاده همان جاده بود کوه همان کوه و رودخانه و پرنده ها و همه ي چيزهاي دور و برشان همان بودند .نيما داشت چرت مي زد چهره اش آفتاب سوخته شده بود پول شان ته کشيده بود و زن به هر چه نگاه مي کرد با تلخي زهر آلوده مي شد حتي کوه ، درخت ، پرنده و رودخانه ، همه ي چيزها ، زهر قاتي شان مي شد که زن را کلافه مي کرد نيما مثل زهر مار بود و اصلا چشم ديدنش را نداشت کوه هم نوک تيزِ نوک تيز بود .

محمدرضا براري

 

 

چرا مي نويسم؟

 

هميشه در انتظار کسي بودم آشنايي شايد و يا غريبه اي درد آشنا گوشي شنواي غم گنگ درونم گوشي که برايش زمزمه کنم و خودم را از مردمک چشمهاش توي سياهي و وهم پرت کنم و خودم را بزنم به خيالات به خلوت به خالي حالا پس از چند سال هنوز به دنبالش هستم کسي که مي شناسمش و پيدايش نيست اما هرگاه تنهائي ام را دوره مي کنم و دلتنگي امانم نمي دهد خودم را فراري مي دهم خودم را از خودم فراري مي دهم و پهن مي شوم روي کاغذ هاي سپيد دم دست و آنوقت است که روي سپيدي کاغذ قيقاج مي رقصم يا شايد شنا مي کنم تناوب تکرار و رکود و اين تسلسل مرگبار پايانش يا يافتن است يا غرق شدن و من به هر دو مايلم

علي يوسفيان

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در سه شنبه 5 تیر1386  |
 
 
بالا