تبليغاتX
فرتوت
 

.

حالا که دارم می‌نویسم بیشتر از همه به دوستانی فکر می‌کنم که دلم برایشان تنگ است برای کسانی که دوستشان دارم و گاهی اوقات حس‌ می‌کنم واقعی نیستند آدم‌هایی با این همه صفات دوست‌داشتنی. شاید جهان با اینترنت و ابزارهای ارتباطی جدید خیلی کوچک شده‌باشد اما من دورم، دوستم و دلتنگم و اصلاً چرا دارم این مطالب را اول این پست می‌نویسم نمی‌دانم....

مطالب این پست رو تقدیم می‌کنم به عزیزی به نام آزادی که در کودکی به من شنا کردن را آموخت و روح مقتولین قتل‌های زنجیره‌ای که هنوز پس از ده سال قفل زنجیرش باز نشد.

 

 

مویی از گیسو

هدیه به یاران همراه با این پست دو بیت از غزلیات شمس مولانا:

عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم           بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم!

چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند        چون مرا گویی که در بند جدایی نیستم.

 

 

شعر جهان

سانتوس لوپس  .. - 1955

دبیر خانه شعر کاراکاس ونزوئلا

ترجمه: سعید آذین

 

زندگی می کنم

و سخت برآنم که بدانم

چه پرندگانی

در رگهای من دربنداند

در قلب من هوشیارند

و اعصابم را نوک می زنند

برآنم

بدانم

چگونه رهایشان کنم.

 

 

این صندل رسوایی

وقتی داریوش بوی گندم‌‌اش را خواند همه تایید کردند حتی عده‌ای از مذهبیون هم داریوش را به سبب همین قطعه می‌شناسند «بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو».

مشکل جامعه در آن اتمسفرِ خاصِ مبارزه علیه رژیم پهلوی دوم، فقط، عملکرد رژیم بود و یا شاید فقط این مشکل فقط به دید می‌آمد؛ اتحادی کاذب بین همه‌ی اقشارِ فکری ایجاد شده بود که فقط به نابودی رژیم به عناوین مختلف بپردازند، مذهبیّون به عنوان بزرگترین سدِّ اجرای احکام‌الله به رژیم می‌نگریستند، ملیّون به رژیم به عنوان حکومتی که منابع ملی و اموال عمومی را به چپاول نشسته نگاه می‌کردند و روشنفکران و هنرمندان ضدیّت مرامی خودشان را با حکومت های توتالیتر و دیکتاتور (البته برای رسیدن به آزادی انتزاعی ذهن‌شان) دنبال می‌کردند.

در آن بستر بود که مشکل یک وجه داشت وجه حکومتی، حکومتی که باید برافتد. اما وقتی امروز محسن نامجو می‌خواند «شقایق نرماندی از آن تو عقاید نوکانتی از آن من» همه گیج‌اند که چه بگویند، تایید کنند یا تکذیب کنند؛ چون نه جامعه‌ی ما جامعه‌ی آن سال‌هاست نه نامجو داریوش. جامعه‌ی ما از اتحاد کاذب به انکثار حقیقی رسیده‌است و مشکل‌مان از یک مسئله به چندین معضل تبدیل شده. اگر هنر، هنر حقیقی باشد، آینه‌ی تمام نمای اجتماع خود نیز هست. تجلی محیط است آنگاه که کنش‌های محیط در جان هنرمند درونی شده‌است و ما باید بپذیریم که جامعه امروز ما این چنین است با همین تکثر اصوات و الحان و با همین حالات هیستریک که نامجو در تحریرهایش دارد ....  باید پذیرفت.

اولین باری که صدای نامجو را شنیدم در یک مجموعه لوح فشرده از تمامی اهالی موسیقی زیر زمینی یکی دو سال اخیر کشور بود. در میان آلبوم‌های این لوح ناگهان به چند قطعه برخوردم که بر خلاف قطعات دیگر بود، دیگر خبری از عاشقانه‌های سطحی و سانتی‌مانتال نبود قطعات نامجو نو،عمیق و در عین حال عجیب بود به‌هیچوجه شبیه سبک‌های مرسوم نبود تا مدتی در بهت و گیجی بودم؛ نمی‌دانستم حقیقت این موسیقی چیست، و من باید چه موضعی در برابرش داشته‌باشم. کم کم  به این نتیجه رسیدم که قطعات نامجو گاهی اوقات اصلاً موسیقی نیست؛ و می‌توان گفت؛ نوعی Sound Art است. تجلیاتی هنری است در قالب صوت. این موضوع اولین تفسیر من از خروج‌های گاه و بی‌گاه نامجو از هارمونی مرسوم و مراعات شده تا کنون بود.

بعدها مصاحبه‌ای از نامجو خواندم که می‌گفت: «می‌خواهم موزیکی خلق کنم که شاملو هم بشنود»1. راستش را بخواهید به نظر من اگر شاملو زنده بود خیلی احتمالش کمبود که از این نوع موسیقی خوشش بیاید اما آرزو کردم کاش آندره‌ برتون زنده بود تا می‌شنید؛ به عقیده‌ی من آنچه تحت عنوان «نگارش خودکار»2 در میان سورئالیست‌ها مطرح شد هر چند در میان آنان زیاد به بار ننشست، فکر می‌کنم در آثار نامجو به گونه‌ای دیگر متجلی است «خوانش حنجره» اسمی‌است که من بر این نوع آثار می‌نهم و فکر می‌کنم آثار نامجو را اگر از منظر همنشینی گام‌ها و تجانس موجود بین آواهایش بخواهیم بررسی کنیم؛ دچار ناخودآگاهی خاصی‌است که برای من نگاره‌های سورئالیستیک را در ذهن متبادر می‌کند.و خلاصه هر چه هست من دوستش دارم..... شما چه‌طور؟

 

1-     «می‌خواستم موسیقی ایرانی ارائه کنم که احمد شاملو هم آن را گوش کند» روزنامه اعتماد ویژه نامه‌ی نوروز87 صفحه 40

2-     «شیوه‌ای خاص که سورئالیست‌ها معتقد بودند می‌توان با نوعی خودکاری (اوتاماتیسم) روحی که بسیار نزدیک به رویاست به آفرینش هنری ناب دست زد.» مکتب‌های ادبی رضا سید حسینی

 

 

کاری از خودم     شاید شعر...

 

از گناهم پشیمان نیستم

روی لبت

 چای که می‌خوری

و سیب آدم توی گلویت می‌جنبد

با مداد می نویسم که را حت پاک شود

که دوستت دارم

گاهی به چشم‌هات زل زل     فکر می کنم

و روی ابروهات هیز می‌شوم

تازگی‌ها ترسوی کوچکی شده‌ام

که آخرش از نردبان می‌افتد

از گناهان بزرگ

از گناهان بلند

ازگناهان گیسو

جهنمی مرا می‌سوزاند

و پشیمانی توی بوسه‌ها گم است

وقتی سیب آدم توی گلو می‌جنبد./

                                                   31/1/1387

 

دو غزل خاطره‌انگیز که همواره برایم جذاب هستند امیدوارم که

 

 برای شما هم خاطرات شیرینی را تداعی کند:

(1)

خوب من شنیده‌ام؛ از زبان این و آن، مرد مال گریه نیست، گریه مال مرد نیست.
هی سوال می‌کنید روی گونه‌های تو اشک‌ها برای چیست؟ گریه مال مرد نیست!
مرد خشم بی درنگ، مرد شکل پاره‌سنگ، منظری بدون روح، بیشه‌ای پر از پلنگ
زن ولی همیشه اشک، معبد ملایمت، زن چقدر عاطفی‌است؛ گریه مال مرد نیست
گر چه رنج‌مان به‌راه، گرچه زخم‌مان عمیق، دست‌هایمان تهی‌است؛ چند بار گفتمت؛
چند بار گفتمت؛ در حضور دیگران، هی نمی‌شود گریست، کریه مال مرد نیست.
ای تب گریستن! ای حریر بی‌کران! اتفاق ناگهان! انفجار بی‌امان!
 ابر گریه را بگیر! آه بغض من بمیر! اشک، اشک من بایست!گریه مال مرد نیست!
من که مرد نیستم، گور سرد نیستم، حسرت نهفته‌ی پشت درد نیستم؛
با توام به من بگو! می‌شود چگونه ماند؟ می‌شود چگونه زیست؟ گریه مال مرد نیست؟
مرد بغض کرد و، نه، مرد گریه، نه، نکرد، مرد مرد مرد مرد خسته بود از این سکوت
هق‌هقی که می‌رسید، جز تو هیچ‌کس که نیست؟! این صدا صدای کیست؟ گریه مال مرد نیست
مرد گریه می‌کند هی نگاه می‌کنند، نیشخند می‌زنند، اشتباه می‌کنند
زیر چتر مشکی‌اش، می‌زند به خود نهیب،گریه از تو منتفی‌است! گریه مال مرد نیست
ابرها گریستند؛ چون که مرد نیستند؛ مثل رود زیستند؛ چون که مرد نیستند؛
مرد سطر آخرِ شعر را چنین سرود؛ همچنان که می‌گریست، گریه مال مرد نیست


محمدعلی رضازاده

(2)

و چای دغدغه‌ی عاشقانه‌ی خوبی‌است       برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌است

حیاط آبزده، تخت چوبی و من و تو   چقدر بوسه، چه عمری، چه خانه خوبی‌است

قبول کن به خدا خانه‌ی شما سارا               برای فاخته‌ها آشیانه‌ی خوبی‌است

غروب اول آبان قشنگ خواهد‌ بود          نسیم و نم نم باران بهانه‌ی خوبی‌است

بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند       که چشم تو غزل عامیانه‌ی خوبی‌است

کرج؟سوار شو آقا! صدای ضبط اگر؟         نخیر کم نکن آقا! ترانه‌ی خوبی‌است

صدای شعله‌ورِ گل‌نراقی و باران             فضای ملتهب و شاعرانه‌ی خوبی‌است

مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز      قبول کن که زمانه زمانه‌ی خوبی‌است

به خانه باز رسیدیم چای می خواهیم        برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌است

حسن صادقی‌پناه

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در دوشنبه 3 تیر1387  |
 
 
بالا