مويي از گيسو
فرتوت اينبار بيتي از صائب تبريزي براي شما عزيزان به ارمغان آورده است:
آن دم که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سياه اهل هنر مي شود سپيد
اين هم صحه اي به سيه بختي هنرمندان.
اين شب برفي
مرا به يادرفتگان
مي اندازد
گوئيا برفي بوده اند
که آب شدند
(روزانه ها ص 221)
بيست و چهارم دي ماه سالمرگ بيژن جلالي، شاعر روزانه هاي تنهايي و حزن واندوه کلماتي شاعران گرامي باد.
شعر جهان _ روسيه
ماريا
ماريا !
مي ترسم نام ترا فراموش کنم
مثل شاعري که مي ترسد
کلماتي را فراموش کند
که نيمه شب ها
به رنج زاده است
و شکوه خدايان را دارد
تن تو را گرامي مي دارم
مثل جنگ جويي که
در جنگ
پاي خود را از دست داده
اما آن را نگه مي دارد
پايي که براي ديگران
هيچ ارزشي ندارد
ولاديمير مايا کوفسکي
طنز فرتوت
گفته اند بيخبري ، گاهي خوش خبري است من از اول نمي خواستم براي کسي خبر ببرم و کسي را از چيزي باخبر کنم اما نشد که نشد خبر رساني جز جدا نشدني زندگي ما است ، بنابراين مي روم سراغ خبرها و نظرهاي اين ماه .
نکته : کاش انسانها همچنان مانند اجداد بزرگوارخويش در غارهاشان ساکن بوده و مي زيستند و از خبرهاي داغ و هيجان آور – حالا هر چي – دور بودند و رضا رهگذر را با برنامه ي نقد ادبي اش در شبکه چهار تنها مي گذاشتند .
از هر کجا که شروع کنيم از همان جا هم بايد تمام کنيم معلوم نيست ما از کجا مي خواهيم شروع کنيم و به کجاها سر مي خواهيم در آورد؛ اما زجر شروع کردن و شروع شدن را بر شانه هاي نحيف خودم مي گذارم و وارد مسائل مهم فرهنگي ، هنري شده و به جريانات مهم ادبي مي پردازم ... چرا نپردازم وقتي که همه دارند مي پردازند .
« شاعران وارث آب و خرد و روشني اند »
اين بند ازشعر سهراب است باشد براي بعد ، فعلاً کاري هاي مهمتري داريم .
حکايت
فرهاد صابر را پرسيدند از خود شاعر تر و نويسنده تر ، منتقد تر و پست مدرن تر ، جريان شناس تر در آسيب شناسي شعر و سخنران تر در همه ي اين زمينه ها در «ما زن در آن» ديده اي ؟
گريه بسيار نمود و بعد با خنده ي نمکيني که از سبلت مبارک شان عبور مي دادند فرمود : البته ، آري ، احسان مهديان رئيس خانه ي شعر شمال ، ما هرچه تلاش کرديم و زور زديم نتوانستيم بيشتر از يک ماخ اولاي ناقابل هزار تومني از خودمان صادر بفرماييم و از آستين مان بيرون بکشانيم، اوشان اما در هر ايالت و ولايتي مشاهده مي شوند و در هر وبلاگي خودشان را مورد مزايده قرار مي دهند و ازکامپيوترهاي هفتصد هزار تومني تا نوت بوک هاي يک ميليون و نيمي خودشان را صادر مي فرمايند.
نکته ي اخلاقي : استخوان نيماي مادر مرده هر روز از جريان سازي و جريان بازي و جريان نازي اين دو عزيز توي گور ، هي براي خودش مي لرزد .
شنيده شد که قيمت نان گران شد ، و هموطنان عزيز مي بايست از اين به بعد نان را کمي گرانتر از قبل خريداري کنند مثل تخم مرغ و ساير اقلامي که قبلاً خبر گراني اش را شنيديم . خوب اين خبرچه ربطي به هنرمندان دارد . ما مشتي شاعر و نويسنده ي مفلوک چه ارتباطي مي توانيم با نان داشته باشيم ، ما نه نان خور اضافي داريم که نگران شويم ، نه خودمان زياد اهل نان خوردن هستيم نان کسي را هم نمي بريم .و نمي خواهيم نان کسي را آجر کنيم و به اين ناني که توي سفره مان بوي نفت مي دهد چکار داريم و از ما بعيد است خودمان را وارد سياست کنيم مسائل ما ربطي به اين مسئله ندارد ما مسئله مان جريانات مهم ادبي است و فقط به هنرمندان و نويسندگان و ميشل فوکو، نيچه، دريدا، رضا رهگذر و علي معلم دامغاني کار داريم و لا غير و اصلاً قصد نداريم از علي يوسفيان حرف بزنيم که که سردبيرند و احترمشان واجب.
در خبرها آمده بود که گابريل گارسيا مارکز نويسنده ي معروف کلمبيايي قرار است به ايران بيايد اول پيش خودمان کلي احساس تحير و سرگشتگي نموديم که ما را چه کار به مارکز (که آفتاب لب بام است. ما که کتابهاي اين بنده خدا را با قيچي حسابي نوازش مي دهيم و براي اينکه اين نويسنده زياد دور بر ندارد حتي بعضي از کتابهايش را هم چاپ نمي کنيم ، ما همان پائولو کوئيلو را بياوريم کلي هنر کرديم) . اما بعد از کلي حساب و کتاب و حل معادلات چند مجهولي و قانون نيوتن متوجه شديم وقتي برادر چاوز را اينقدر راحت به ايران مي آوريم آوردن برادر مارکز که کاري ندارد ، مارکز سگ کي باشد که نيايد . حتي شنيده شده اين مراسم که در نمايشگاه کتاب برگزار مي شود از سعدي و بيهقي و فردوسي دعوت شده تا در اين مراسم ، شعر و داستان به زبان اسپانيولي براي برادر مارکز بخوانند ، از مدعوين ديگر محمدرضا براري و مجتبي ياوري مي باشند که مي بايست دستشان را بيندازند دور گردن گابو ، تا سيد رضا حسيني هم طبق معمول از آنها عکس بگيرد .
ذکر يک نکته ي ديگر هم خالي از لطف نيست رازگشايي براي کساني که هي به مغزشان فشار آورده و مي خواهند نويسنده اين مطالب را شناسايي کنند حرفي نيست من با عمران صلاحي طنزنويس و شاعر معروف که همين تازگي ها از بين ما رفتند قوم و خويش بوده و نسبت نزديکي دارم حالا شناختيدم بله بنده از خوانندگان پرو پاقرص طنزهاش مي باشم .
در آخر ، از همه ي شما دوستان عزيز خواهش دارم ، با فرستادن تقاضاهاي زياد مرا شرمنده لطف خودتان کرده و بنده را با سوابق فراوان اجرايي در شوراي فرهنگستان زبان فارسي انتخاب نماييد...
( ببينيد عقده کانديد نشدن در شوراهاي شهر چه بلايي دارد به سرم مي آورد ) .
در انتها يک شعر از سعدي را آورده و به شما هشدار مي دهم تا از اين به بعد اين شعر را اينقدر نخوانيد و هي با معناهاي خوبش به خودتان و ديگران مثال نزنيد که معناي خيلي خيلي بدي دارد و سعدي از استعمال زياد اين بيت کلي توي گور خوشحال مي شود . باور نمي کنيد برويد انتهاي کليات سعدي (چاپ قديمش) را بخوانيد .
مرد آن است در کشاکش دهر سنگ زيرين آسيا باشد
ميم . فرشوت
يک غزل
سوتي نده ! تپق نزن ! اينقدر بد نشو !
اينقدر ضد حال زدن را بلد نشو !
شب ها به خواب من که مي آيي سلام کن
دست و تني تکان بده مثل جسد نشو
با کودکان گريه ي من بيشتر بخند !
از خنده هاي زورکي ام زود رد نشو
منهاي تو جهان مرا مرگ مي برد
زيباي بي نهايت من يک عدد نشو
مهتاب لُخت من ! به تنت کن لباس ابر
در چشم هاي هيچ حريصي رصد نشو !
يعني که جمله جمله به روياي من بمان
يعني فداي زندگي مستند نشو !
محمد علي رضازاده
صبح با مه
صبح با مه
و اينکه چگونه از پس خودت بربيايي
بگويي که نيستي
###
_ از بودن کناره گيري کردم
و روي خطوط تلگرافي کهنه ضرب گرفتم
نقطه خط نقطه خط نقطه خط خط خط...
....
چمدان خدا حافظي من است با باغچه
با درخت انگور
با چشم هاي قشنگ خودم توي قاب کودکي
براي سلام به زردي روي پوستم
و ملاقات مرگم
با خانه هاي سپيد شطرنج
###
اينکه چگونه از پس خودت بربيايي
و سيم آخرت به کجا بکشد
به خطوط بريده ي جاده به خيره شدن
درست دور دو بيني هاست
جايي براي اينکه انکار
و تلاقي تلاش و طغيان
اينکه از پس من بر بيايي
و روي برادران مرده ات فوت کني
_ دستمال را از جيبت در بياور
خاک روي رواق رازي نيست
دلهره در شدن
درماندگي هاي گوسفندي از شاخش
و من انسانم که هنوز با دمش اخت نشده
علي يوسفيان
بيرون هوا سرمه اي ست
نان با نگاه تو
شانه مي کشد سرم را
و باغ
گنجشک ناگهان اين جاده است
که مي گذرد از آن
تو جمع مي کني خودت را
در سينه ي سرد هر چه مخمل
در تاريکي
يکي نبضم را بگيرد
ديگري عکسم را
اگر به مذاق ميهمان ناخوانده ي وقت گير
خوش مي آيد
تا سفره هاي نان
به سفر دستها بروند
بيرون هوا سرمه اي ست
و بارانِ نان مي خواهد ببارد
من اما زير کرسي گرم مرده ي همچنانم.
محمد رضا براري
ساعت سوگوار
مهتاب
در ساعت سوگوار
رگ مي زند خودش را
دست هاي ديوانه اي که در قفس بسته بود
دهان بيکراني که از سرش گذشته بود
#
کلمات الکن
کلمات بي بضاعت
طوفان سرخ را
در اندوه چراغ مي پرورد
تا خاموش باشد
سوگواري ساعت سه
تا انسان
انسان نو شکفته
با ترانه ي بي لب و دست هايي که بريده است
از خشم سر مي زند به سنگ
به مهتاب مرده
در آب هاي قهوه اي رودخانه
بي صدا، آهسته تر از دهان لالماني
در ساعت سوگوار سه
مجتبي ياوري
دو داستان از محمد رضا براري
درد
توي نوبت داندانپزشکي نشسته بودند زنش داشت مجله هاي خانوادگي را ورق مي زد منشي دختر خوشگلي بود که داشت جدول حل مي کرد و گاهي زير چشمي نگاهشان مي کرد با اين دندان دردش که ديشب تا صبح بيخوابش کرده بود؛ رفته بود توي نخ منشي .
بعد از آن زني که رفت داخل ، نوبت آنها بود مطب خيلي شيک بود نمي دانست زنش اينجا را چطور پيدا کرده ، منشي زير چشمي نگاهشان کرد، نگاهي به زنش انداخت اصلاً قابل مقايسه نبودند زنش برعکس منشي هيچ جذابيتي نداشت ، از اين که کنارش نشسته بود مورمورش شد کاش خودش تنهايي مي آمد اين جوري خيلي بهتر بود.
زن از اتاق بيرون آمد خانم منشي گفت نوبت شان است دوباره ياد دردش افتاد چانه اش را گرفت و با همديگر رفتند داخل .
مينا
باز هم آمدند و از جلوي مغازه ام داشتند رد مي شدند دست در دست همديگر و مي خنديدند ، خندهاي مينا بلندتر بود و توي مغازه ام خنده هايش انعکاس بيشتري پيدا مي کرد .
بايد بلند شوم بروم جلويشان را بگيرم و بگويم چه خبرتان است مي خواهي حالم رو بگيري و اعصابم رو بهم بريزي ، نبايد مثل دفعه هاي پيش عمل مي کردم که هر وقت از جلو مغازه رد مي شدند زود سر برمي گرداندم و سرم مثل کبک فرو مي کردم توي صفحه ي مونيتور، اين بار مي بايست بلند مي شدم و سر راهشان قرار مي گرفتم تا اينقدر با حرکاتشان پدرم را در نياورند .
مينا تا مرا ديد که درست روبرويش ايستاده ام يک لحظه جا خورد انگار از منِ ترسو انتظار چنين عکس العملي را نداشت ولي زود نگاهش را از من گرفت و رفتارش دوباره عادي شد و دست شوهر نره خرش را محکم چسبيد .
نتوانستم چيزي بگويم يعني زبانم بند آمده بود فقط توي چشم هايش خيره شدم و ياد اولين صبحانه اي افتادم که با هم خورديم ، سفره ي صبحانه حسابي پُر و پيمان بود و مينا با لباس سفيد توري چاي را آورد ، اولين شب با هم بودن بعد از عروسي را تجربه کرده بوديم ، من با اشتهاي تمام داشتم کره را به نان مي ماليدم که يک دفعه يک موش از وسط سفره عبور کرد و ما را مات و مبهوت گذاشت طوري تند آمد که مينا نتوانست جيغ بکشد .
مينا خيلي تغيير نکرده بود ، حتي زيباتر هم شده بود .
به خودم که آمدم از جلوي مغازه ام رد شده بودند و اثري از آثارشان نبود.
روزهاي بعد هم مينا و شوهرش از جلوي مغازه رد مي شوند و من دقيقاً مي دانم چه ساعتي مي آيند اوايل فقط براي دعوا بيرون مي رفتم ولي بعد ديگر به اين رفت و آمدهاي مکرر عادت کردم و هر روز سر همان ساعت هي انتظار مي کشم تا آنها دست در دست هم بيايند ، من توي چشم هاي مينا خيره شوم و ياد روزهاي گذشته بيفتم همه روزهايي که با هم بوديم حتي سفره ي عقدمان را با تمام جزيياتش را بخاطر بياورم