تشرف
با خانه ها و خیابانها
کوچه ها و میدان هاش
در آغوش من است لاهیجان
ایستاده ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ های چای را می مالم به تنم
شاخه های درخت انار
بر شانه های من است
انگار برگ پوش شده ام
در خرقه ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله های ابریشم
دور می شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه ای در پیله ی من
این شهر
پیر می شود با رویای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه ای است آبی و خیس
روی تن برهنه مهتاب
نبض کارخانه های برنج
آهسته می زند روی مچ دست های من
با همین دست هاست که می گویم
- سلام همشهری
و بوی کلوچه می دهد
هر دهانی که می گوید : علیک سلام
از خدا که پنهان نیست
چرا پنهانش کنم از تو ، آقای شیخ زاهد گیلانی
سیاه پوش قهوه خانه ای هستم
که در مسیر راه کمربندی دور لاهیجان
روزی مُرد
همین طور سیاه پوش آینه ای شده ام
که جیوه اش روزی ریخت
سیاه پوش قالیچه ای هستم
که در مغازه سمساری ست
آه آقا
بله آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی .
با کدام تکه از تن من ، تن من عاشق جهان شده است
نیما می گفت « هنرمند باید فرزند زمان و مکان خودش باشد » جمله ای که در معنای عام به هرشاعری در هر عصری اتلاق می شود اما اگر عمیق تر بشویم بسیاری از هنرمندان از دور خارج می شوند و در لامکانی و بی مکانی و دیر مکانی بسر می برند و فقط شکل مشکل شان در دوران خویش سایه بر زمین فخر می فروشاند
و باز خود این هنرمند (منظور ما شاعر) است که می بایست فقط و فقط در آثارش نشان دهد که فرزند روزگار خود است و از پستان مادر عصر خویش شیر خورده است .
بیژن نجدی شاعر و نویسنده ی گمنام روزگار خودش بود نه اهل هیاهو و جار و جنجال و نه در نه بند نام و نشان های زود گذر ، شاعری بود (نمی توانم نویسنده بودنش را ذکر نکنم برای همین و بخاطر شعر بالا ما فعلاً فقط به شاعریش کار داریم ) که نصیحت و وصیت پدر بزرگوارش نیما را عمل کرد و ریزبین ترین و عمیق نگرترین فرزند زمانه و روزگار خودش بود و هر حرکتی که در کنارش به جنبش در می آمد را با تمام احساسش حس می کرد و می نوشید و آن را در هیت کلمات بر قامت سپید کاغذ می پوشانید . اگر شعرها و داستانهای بیژن نجدی را خوانده باشید متوجه مقصودم خواهید شد .
یکی از شعرهای این شاعر به نام « تشرف » از مجموعه « خواهران این تابستان » انتخاب نموده و دوباره خوانی یا بقول دوستان بازخوانی می کنم تا به درون شاعر که بیرونش است برویم ، بیرونی که هدایت کننده و پشتیبان درون شاعر می باشد .
شاید و به گمان من باید لاهیجان (زیست گاه شاعر ) یکی از زیباترین شهرهای ایران باشد (حالا به شهر های دیگر کشورهای جهان کاری ندارم که جز عراق غرق در خون به صفحات دیگری پا نگذاشته ام ) اگر به لاهیجان بروید و دوباره این شعر را بخوانید خیلی غنی تر و کامل تر با شعر ارتباط برقرار می کنید
با خانه ها و خیابانها
کوچه ها و میدان هاش
در آغوش من است لاهیجان
شاعر مانند مادری طفل محبوب خویش را در آغوش کشیده و نه شهر شاعر خجالتی و تنهایش را ، شاعر آنقدر در زیست گاه خویش زندگی کرده و عمیق شده که دیگر خود را فرتوت تر از شهری با قدمتی چند صد ساله (یا حتی هزاران ساله) یافته و لاهیجان را با تمام خانه ها و خیابانها در آغوش گرفته و بعد می رود بر مزار شیخ زاهد گیلانی، ( از عالمان معروف گیلان) که بقعه ای زیبا برای زیارت کنندگان در بالاترین نقطه لاهیجان روی کوه از او باقی ست و باغ های چای نزدیک تر از آن چه که فکر می کنید به آن است و نجدی بوی باغ های چای را به مثل عطر و ادکلن به تنش می زند .
ایستاده ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ های چای را می مالم به تنم
شاعر به هر نحوی فقط و فقط تصویرگر شهرش می باشد که می تواند در نماد بزرگتری چون وطن و یا حتی دور تر از آن بگنجد یا اصلاً زمینی که بر آن می زید می تواند باشد .
شاخه های انار بر شانه های شاعر روییده است و دیگر این درخت انار نیست که با جامه ی پر از برگ ظاهر می شود بلکه شاعر است که در خرقه و لباس گیاهانه ایستاده است .
شاخه های درخت انار
بر شانه های من است
انگار برگ پوش شده ام
در خرقه ای گیاهانه
اشاره به پیله های کرم ابریشم و پروانه برای کسی که با زندگی این شاعر آشنا باشد اشاره جالب و جذابی است ارتباط نزدیکی که بین گیله مرد (که در اکثر شعرهایش است) و شاعر در این سطر هست یک ارتابط دوسویه است
گیله مرد برای داشتن پروانه ای که قرار است ابریشم به بار بیاورد منتظر است شاعر هم پروانه ای در پیله ی تنهایی اش دارد . این شهر که نماد کوچک شده ی وطن و جهان است در حسرت بدست آوردن ابریشم ، حریر لطیف و گرانبهای ابریشم می باشد ابریشم نمادی است از چیزی بزرگتری که می توانیم اسمش را بگذاریم
آزادی .
شاعر دقیق و موشکافانه مانند یک راهنمای خبره دارد شهرش را برای مسافران و توریست ها معرفی می کند و در این توصیف ها شگرد دیگری را برای شاعران و هنرمندان رو می کند که آن تصویرها و ترکیب ها به شاعرانه است که به شدت با طبیعت چفت شده است .
نبض کارخانه های برنج
آهسته می زند روی مچ های دست های من
با همین دست هاست که می گویم
کلوچه سوغات معروف لاهیجان و محصول دائمی این دیار است که شیرینی اش در کام هموطنان ما همیشه نوشین است از دهان همشهریانش که به هم سلام می کنند بوی خوش کلوچه بر می آید .
- سلام همشهری
و بوی کلوچه می دهد
هر دهانی که می گوید : علیک سلام
اگر دقت کرده باشید در ابتدا شاعر به ما اعلام کرده که بر مزار شیخ زاهد گیلانی ایستاده ، همانجایی که بالاترین نقطه شهر است شاعر آن بالا ایستاده ، هم شهر را زیر پا دارد و هم شهر را چون معشوقه ای در خیال می پرورد .
قسمت دوم شعر نجدی وقتی که دارد با شیخ زاهد درد دل می کند شروع می شود دیگر شاعر اشاره گر و روایت گر و تصویرگر شهر نیست بلکه این بار از زاویه ای دیگر که به شدت دلسوزانه است به جزیی ترین مسائل دور و برش می پردازد شاید اینجا نگاهش کمی با سهراب سپهری شاعر فقیدمان پهلو بزند اما ریزنگری و دلسوختگی اش کاملاٌ واقعی و عینی می باشد و دور از شعارزدگی است که سهراب در شعرش داشت این گریستن و عزادار شدن از دغدغه های شاعر است شاعر برای قهوه خانه ای که مخروبه شده عزادار است حتی برای آینه ای که جیوه اش را از دست داده نیز سیاه پوشیده .
سیاه پوش قهوه خانه ای هستم
که در مسیر راه کمربندی دور لاهیجان
روزی مُرد
همین طور سیاه پوش آینه ای شده ام
که جیوه اش روزی ریخت
شاعر هنوز و باز هم سیاه پوش هست ولی این بار نه برای ویرانی قهوه خانه و نه برای جیوه ریختگی آینه بلکه برای قالیچه دست بافی که از فرط پیری و کهنگی دیگر جایش را از خانه به سسمساری داده ، قالیچه ای که فقط می تواند مهمان خانه های فقیرانه باشد یا گلیم انباری ای .
به اعتقاد من شعرهای بیژن نجدی همیشه نیازمند بازخوانی و کشف کردن هستند تا مقصود اصلی شاعر از آن دریافت شود ؛ بقول مولانا در فیه ما فیه« اصل ، مقصود است و باقی دردسر است » . شاعر در اینجا فقط از اشیاء کمک می گیرد تا بتواند حرف اصلی اش را بزند . شاعر با کمک اشیایی مانندآینه و قالیچه و مکانی مانند قهوه خانه دارد به یک مسئله مهم انسانی می پردازد که همانا پیری و فرسودگی و یا به کلام درست تر فراموشی است ، قهوه خانه ای که سالهای سال محل آمد و شد و نشست و برخاست مسافران بود حالا دیگر مرده و کسی هیچ خبری از آن نمی گیرد ، آینه ای که آدمهای زیادی مقابل آن می ایستادند تا زیبایی و منظر خویش را در آن به تماشا بنشینند حالا با فقر آینه از جیوه دیگر کسی حتی نگاهی هم به آن
نمی اندازد ، قالیچه ای که روزگارانی آدم های یک خانه روی گل های آن راه می رفتند حالا با فرتوت شدن آن به سمساری می گذارندش و فراموشش می کنند ، شاعر دارد درد دل می کند و از گَرد فراموشی که بر گِرد انسان ها قرار گرفته است شکوه می کند . مسلماً یکی از همین آدم ها خود اوست و محصول مهم فراموشی تنهایی ست .
ییژن نجدی شاعر تنها و فراموش شده ای بود که فرزند زیبایش لاهیجان را آغوش گرفته بود در خودش مقیم شده بود و بسر می برد همچنان که خود می گفت « من به شکل غم انگیزی بیژن نجدی هستم » او اکنون نزدیک شیخ زاهد گیلانی در گورستان لاهیجان آرمیده است و دندانهایش در گور لبخند می زنند .
و دندانها
سالها بعد از ریختن گوشت تنت
لبخند خواهد زد .
محمد رضا براری