تبليغاتX
فرتوت
 

.

اخم مي‌كند، و ساكت مي‌شود و با گوشه چشم‌هايش كه انگار دارند مي‌خندند به من نگاه مي‌كند، دوست دارم اين لحظه‌ها كش بيايند. كاش هيشه اخم‌هايش همينطور باشد اخم‌ها شيرين و چشم‌ها ليلي «از آن طريق كه دل ميبري....»1

اي كاش پايان كاش شود، سيبي كه توي گونه‌اش دارد «و سيبِ آدم توي گلو مي‌جنبد...»2

مي‌خواهم همينطور نگاهم كند، آن وقت رويين تن مي‌شوم و اصلاً نمي‌فهمم چه مي‌كند اين نگاه با من...

اي كاش انگشت‌هايم براي موهاش برخورنده نباشد و گيسويش بشود دوتارِ من..

                           و من دوتارم را كوك كنم و تركمن شوم....

                                                                       مثل چشم‌هاش....

پاييز امسال با باران شروع شد، فصل من، نيامده گريه‌اش گرفت.

سلام

وقايع اخيرِ اجتماعي سياسي كشور موضوع اغلب وبلاگ‌هاي چند ماه اخير بوده است اما در فرتوت صبر و تامل به خرج دادم تا گوشه‌هاي تيز اين جريانات كند شود و بررسي اش راحت‌تر گردد. با اينكه فرتوت ماهيتي ادبي دارد اما امروز اين حقير به عنوان عضو كوچكي از ملتي بزرگ همدردي‌ام را با همه‌ي رنج ديده‌هاي اين حوادث ابراز ميكنم . اميدوارم ايران در آينده‌اي هرچه نزديك‌تر به پيشرفت، امنيت و آزادي دست يابد.

مطالب اين پست را به روح ارجمند استاد پرويز مشكاتيان و وجود شريف استاد محمدرضا شجريان تقديم ميكنم.

                                                                    با احترام

                                                                 علی یوسفیان

-------------------------------------------------

1- برگرفته از غزلي از دوست ارجمندم جناب سيدمحمدعلي رضازاده با مطلع «جوان كه نيستم از تو پري دلي ببرم      تو ساده باشي و من سرسري دلي ببرم»  2- سطري از شعري از خودم به نام «گناهان» - متن كامل آن در پست تير 87 آمده است.

 

 

مویی از گیسو

اين دو بيت را از ديوان حافظ خودم مي آورم. در اكثر ديوان‌ها بيت اول حذف و باقي غزل در بخش قطعات آمده‌است.

از حضرت حافظ:

نسبت رويت اگر با ماه و پروين كرده‌اند         صورتى ناديده تشبيهى به تخمين كرده‌اند

شمه​ای از داستان عشق شورانگیز ماست   این حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده​‌اند

 

شعر جهان

 

دو شعر از شاعران معاصر سوئد

« Om Hösten »
Göran Sonnevi

De röda lönnbladen
Sjungande.
Här beröringar!
_som uppåtvända handflator
Ur grå tystnad.
                      Ord,
Återvändande ur minnet.



« از پاییز »

شعری از: یوران سونه‌وی
ترجمه: سیما رحیمی

برگ‌های ِ قرمزِ افرا
آواز می‌خوانند
تماس
کف دست‌ها را از اعماق ِ سکوت ِ تیره پر می‌دهد
کلمه
از دل خاطره بازمی‌آید.

* * *

« Du och jag och världen »
Werner Aspenström

Fråga inte vem du är och vem jag är
och varför allting är.
Låt professorerna utreda,
de har betalt.
Ställ hushållsvågen på bordet
och låt verkligheten väga sig själv.
Sätt på dig kappan.
Släck ljuset i tamburen.
Stäng dörren.
Låt de döda balsamera de döda.

Här går vi nu.
Den som har de vita gummistövlarna
är du.
Den som har de svarta gummistövlarna
är jag.
Och regnet som faller över oss båda
är regnet



« من و تو و دنیا »

شعری از: ورنر آسپنستروم
ترجمه: سیما رحیمی

نپرس من که‌ام و تو که
و چرا هستیم
بگذار کسانی به بحث بنشینند
که اجیر می‌شوند
ترازوی آشپزخانه را روی میز بگذار
و بگذار حقیقت خودش را بیازماید
پالتوات را بپوش
چراغ خانه را خاموش کن
و در را ببند
بگذار مرگ از مرگ بیاساید.

این‌جاییم.
تو آنی که چکمه‌های لاستیکی سفید دارد
من آنم که چکمه‌های لاستیکی سیاه دارد
و باران، آن که بر هر دو ما می‌بارد

 سیما رحیمی
tookarahimi@gmail.com

 

 

 یک شعر از خودم:

تابستان

 تمشك است

با خارهايي كه    بالقوه‌ي آه‌اند

خونِ گرمي كه

از خواهش تو خوشايند است

كه دوست داري

كه دوستت دار....

تمشك ميوه‌ي معصوميست

كه عصر ديروز

جويده لبخند شد

تا زيرِ اِزار

سخت شوم

با دانه‌هاي درشت عرق

سوزش شاليزار درو شده‌ام

از خانومي كه شماييد

و آقايي كه منم       صدام كه مي‌كني

از دست دست‌هام عصباني

و گرماي هوا

دانه‌هاي درشت عرق از چشمم...

.....نمي‌افتي!

توي تنهاييِ تابستاني كه خار شد

بي تمشك لبي كه بخواهد....

----------------------------------------

1- اِزار نام درختي جنگلي در مازندران است كه ميوه نمي‌دهد اما چوب بسيار سختي دارد.

 

 

 

کاکتوس

شكر خدا

پس از اعلان نتايج انتخابات دهم رياست جمهوري دو گروه بيشتر از همه شاد بودند، گروه اول طرفداران جناب دكتر محمود احمدي‌نژاد (عده‌ي شريف ملت ايران)  و گروخ دوم طنزنويسان

من هم كه از همه شادتر  بودم و هنوز هم حاضرم به نصف جمعيت خاورميانه شيريني بدهم

وگرنه مگر چقدر مي‌شد به چيز چيز گفتن مهندس موسوي گير داد يا مسخره‌اش كرد كه هنرمند است.

واقعاً خدا را شكر.

بازگشت به خويشتن

گاهي اوقات در زندگي حوادثي روي مي‌دهد كه انسان به خودش مي‌آيد و از غفلت رها مي‌شود. پس از انتخابات دوره دهم رياست جمهوري عده‌اي از اراذل و اوباشِ چپي را گرفتند و بعد از 40-50 روز آوردند سر ميز محاكمه. حضرات كاملاً عوض شده بودند و مثل پروانه‌اي كه دور خودش پيله بافد و كرم شود متحول شده بودند انگار دعاي حول حالنا الي احسن الحالِ عيدِ امسال بد كاري دستشان داده بود. اما نكته جالب در صحبت‌هاي ايشان اين بود كه مي‌گفتند ما در اين مدت به خودمان آمديم. اما تا آنجايي كه ما اينها را مي‌شناختيم اينها به خودشان نيامدند بلكه به ديگران آمدند، ديگراني مثل گروه‌هاي فشار، سربازان گمنام امام زمان و ......

آقادزده!

يادم هست مادرم در كودكي برايم داستان ميگفت. داستاني كه خودش مي‌ساخت. قصه‌ي كودكي كه به حرف‌هاي مادرش گوش نمي‌داد و بي‌ادبي مي‌كرد و به تذكرات مادرش در مورد شخصيت مهيبي به نام آقادزده توجهي نشان نمي‌داد و آخرش هم آقادزده او را مي‌ربود و مي‌برد اما پسرك متنبه مي شد و آنقدر خوب مي‌شد كه آقادزده حاضر مي‌شد او را نخورد و در پايان هم مادرش كه سال‌ها به دنبال او مي‌گردد او را مي‌يابد و با التماس از آقادزده پس مي‌گيرد، البته پايان ديگري هم بود كه در آن پسرك پس از متنبه شدن در خانه‌ي آقادزده درس‌هايش را آنقدر خوب مي‌خواند كه پزشك مي‌شود و وقتي مادرش در پيری به علت بيماري به نزدش مي‌رود شناخته مي‌شود و او را در آغوش ميگيرد. اما اين كه چرا دارم اين داستان را اينجا نقل مي‌كنم دليلش اين است كه من تازه متوجه شده‌ام كه بايد از اين داستان نتيجه اخلاقي مي‌گرفتم و از آنجايي كه ماهي را هر وقت از آب بگيريد مي‌ميرد نتايج اين شد:

نتيجه اول – دزدهاي قديم آقا بودند.

نتيجه دوم – دزدهاي قديم روش‌هاي تربيتي را بهتر از مادران بلد بودند بچه زير دست مادران بي ادب مي‌شد اما زير دست آنها دكتر.

نتيجه سوم – اگر مادر من در هند به دنيا مي‌آمد يك كارگردان خوب هندي مي‌شد.

نتيجه چهارم – محمد اسماعيل زاده(بوتيمار) را آقادزده برد.

--------------------------------------------------

پي‌نوشت اول – بيابيد مادري را كه قصه‌اش happy end  نباشد!.

پي‌نوشت دوم – عبارت آقادزده سرهم است و خواندن جدا جداي آقا و دزده غلط است و از القائات استكبار جهاني است.

 

 

خلخال‌هاي ساخته از استخوان به پا

اهالي ادبيات و علاقه‌مندان به شعر جوان كشورحتما تا امروز غزلي ار آقاي عليرضا بديع شاعر جوان نيشابوري شنيده‌اند. بديع نقطه روشني در تاريكي شعر جوان ماست از بارزه‌هاي شعري وي، استفاده از زبان سالم، كشف‌هاي زيبا، تصاوير جذاب و بهره‌گيري از تكنيك‌هاي زباني پسنديده است. باهم نمك‌گير دو غزل از ايشان مي‌شويم:

 

به جرم این که دلم آه هست و آهن نیست

کسی به جز تو در این روزگار با من نیست

نه یک ... نه ده ... که تو را صدهزار بافه ی مو

دریغ ازین که مرا صدهزار گردن نیست

تو را چنان که تویی هیچ شاعری نسرود

« زنی چنین که تویی جز تو هیچ کس زن نیست»۱

مخاطبان عزیز ! این زنی که می شنوید

فرشته ای ست که البته پاک دامن نیست

که دست هر کس و ناکس دخیل دامن اوست

ولی ... رسالت او مستجاب کردن نیست

طنین در زدن اش منحصر به این فرد است

که هیچ طنطنه ای این قدر مطنطن نیست

-         خوش آمدی بنشین ! آفتاب دم کردم

-         که «چای دغدغه ی عاشقانه » ی من نیست ۲

-         زمانه ای شده بانو که هفت خوان از نو

-         پدید آمده اما کسی تهمتن نیست

-         به دور هر که بچرخی به دورت اندازد

-         اگر چه قصه ی ما قصه ی فلاخن نیست

-         تو را به خانه نیاورده ام گلایه کنم

-         شب است و وقت برای گلایه کردن نیست

-         بیا از این گله ها بگذریم و بگذاریم

-         زمان نشان بدهد دوست کیست ... دشمن کیست ...!

 

1- حسين منزوي

2- حسن صادقي‌پناه

 

****

 

چون طفل که از خوردن داروست پريشان

با دوست پريشانم و بي دوست پريشان

ابرو به هم آورده و گيسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مينوست پريشان

مجموعه ناچيز من آشفته او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پريشان

دست و دل من بر سر اين سلسله لرزيد

در جنگل گيسوي تو آهوست پريشان

آرامش درياي مرا ريخته بر هم

اين زن که پري خوست... پري روست... پري شان ...

با حوصله تنگ و دل سنگ چه سازم؟

با دوست پريشانم و بي دوست پريشان ...

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در یکشنبه 3 آبان1388  |
 

.

توی چشمم خیره بود و می­خندید. نباید به حرفش گوش می­کردم؛ گفته­بود زهر گزنه خیلی خطرناک است و من دستم بیشتر می­سوخت. گفت: راهش این است که بپرم توی حوض. وقتی چالاپ، صدای پریدنم درآمد بی­بی بیرون پرید و مات من شد، کم­کم لبش به خنده باز شد و به آرامی گفت: علی!

چشمم به روناک افتاد داشت می خندید

درخت آلبالو پای حوض ایستاده­ بود، من به اشاره­های روناک که دور از چشم بی­بی می­گفت حالا که توی حوض هستم از آلبالوها بچینم، اهمیت نمی­دادم، آفتاب از لای برگ­های آلبالو به من نگاه می­کرد، سرم را پایین انداختم و دستم را روی دنده­هام که از پس لباس خیسم مشخص بود گذاشتم؛ تازه متوجه شدم که لباسم خیس است و جلوی روناک انگار لختم، از خجالت سرخ شدم و سرم را زیر آب بردم....

اشکم را پاک کردم که بتوانم بهتر بنویسم

وقتی هنوز توی کودکی­ات مانده باشی تابستان برایت فصل خوشایندی است

سلام

شاید لازم باشد از این همه تاخیر عذرخواهی کنم اما قبول کنید بهتر است فرتوت وقتی به روز شود که من هم آمادگی یک پست پیرتر شدن را داشته باشم. بگذریم؛ مطالب این پست را به دوست عزیزم صادق فقانی که گنجشک­ها توی چشمش می­خوابند تقدیم می­کنم.

در آخر، توضیح این که این پست به سبب بخش ویژه­ی غزل، که اشعار بدیع جناب فقانی ارمغان آن است مختصرتر از گذشته آماده شده.

                                                                    با احترام

                                                                 علی یوسفیان

مویی از گیسو

از حضرت مولانا:

کریمان جان فدای دوست کردند    سگی بگذار ما هم مردمانیم

از حضرت حافظ

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب    یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

 

یک شعر از خودم:

«يلدا»

تازه

درد

توی دست‌ و دلم

                  ریخته

هنوز

    به بی‌خوابی عادت نکرده‌ام

   و این یلدا                  بی‌هوا از در درآمده و

                               کنار بخاری نشسته و

می‌خواهد برایم چای بریزد

دست‌هام تازه تازه، می‌لرزد

و فقط چای درددل‌هایم را ...                         ....تو بفهم!

من به این تلفن لال که خیره شده‌ام

تو چیزی نمی‌شنوی؟         یا خودت را به نشنیدن....

بگذار برای دیدنت چشمی بماند.

***

آفتاب فضول از پشت پنجره

و نماز صبحی که می‌خواستم بخوانم

امروز نامه خواهد شد

دست‌هایم

و به سمت آغوش تو پست می شوم

من به گوشی تلفن‌ات...

....آری

        حسودم.

 

کاکتوس

قصدم بر این بود که در این پست با توجه به حجم بالای اتفاقات طنزناک در کشور مطلبی بلند بالا را در کاکتوس درج کنم اما برای این که وقتتان را نگیرم توصیه می­کنم به جای آن به اتفاقات اخیر واقع شده در فوتبال، سریال­های پخش شده در صدا و سیما و علی­الخصوص به برنامه­های تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری و از همه بیشتر به مناظره­ها بنگرید که البته همه­ی این برنامه­ها از کاکتوس طنزتر است و واقعاً ملت نجیب ایران با کمال نجابت این صحنه­ها را تحمل می­کند اما به قولِ کیومرث منشی­زاده:

نجیب بودن یک ملت به اندازه­ی روشنفکری یک اسب غم­انگیز است.

 

ویژه­نامه غزل یا مست که می­کنم حواسم نیست

بسیاری از عزیزان تا به حال از بنده خواسته بودند یک پست را به غزل­های شیرین جناب فقانی اختصاص بدهم اما به دلایل متعدد تا به حال این موضوع ممکن نشد اما در این پست فرتوت ان­شاء الله از شرمندگی این عزیزان در می آیم.

علی­اکبر فقانی که بین اهالی ادبیات به صادق معروف است یکی از مهم­ترین چهره­های غزل جوان استان وکشور ماست. فقانی شاعری محجوب، دور از هیاهو و صمیمی است؛ که تا به حال تمایل کمی برای حضور در جشنواره­ها و محافل شعری از خودش نشان داده است اما به جرات می­توان ادعا کرد کسانی که در غزل جوان مازندران نقش و جایگاه فقانی را نادیده بگیرند بی­شک قضاوت عالمانه و منصافانه­ای از ادبیات مازندران نداشته­اند غزل­های فقانی ترکیبی از نازک­خیالی­های سبک هندی و فخامت زبانی سبک عراقی را با هم داراست. غزل فقانی با به کار گیری تصویر به عنوان مهم ترین ویژگی غزل امروز توانسته است ضمن استفاده مناسب از شعر کلاسیک پارسی خود را با مولفه های شعر امروز همگام سازد، اشعار وی  دارای آنی­ست که مخاطبینش را دچار جذبه­ای می­کند که نمی­توانند از شعرهایش دل بکنند. شعر فقانی نگاهی نو به آرکاییسم دارد و خلاقیت شاعر است که علی­رغم این کهن­گرایی شعرش را بدیع، جذاب و نو می­نمایاند.

با هم به حوصله­ی چند غزل با ایشان همراه می­شویم:

1

سوداگران به هر چه ضرر فکر می‏کنند

می‏خندی و به نرخ شکر فکر می‏کنند

بنواز بی‏ملاحظه شلاقِ عشوه را

صیادها به صید مگر فکر می‏کنند؟

با چشم آبی‏ات چمدانم عجیب نیست

دریانوردها به سفر فکر می‏کنند

گه‏گاه عشق میوه‏ی آزاده بودن است

گه‏گاه سروها به ثمر فکر می‏کنند

می‏سوزم و به زعم شما غیر منطقی است

پروانه‏ها به چیز دگر فکر می‏کنند

با مرگ نیز عشق رهامان نمی‏کند

همواره کنده‏ها به تبر فکر می‏کنند

قطعا به آخر غزلی عاشقانه است

سوداگرانِ شاعر اگر فکر می‏کنند.

 

2

 

تمام فرم تنت قابل تصور بود

اگرچه آن تن برفی‏ت زیر چادر بود

خدا چه حوصله‏ای داشت وقت خلقت تو

چرا که چهره‏ی تو قاب مینیاتور بود

من از سپاه نگاهت شکست می خوردم

درون چشم تو صد‏ها گلادیاتور بود

کمند زلف تو یک شهر را به دار کشید

شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود

دوباره من، من ِبیچاره بودم و تردید

همیشه نان من از دست عشق آجر بود

تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین

تفاوتی که فقط مایه‏ی تمسخر بود

تو آن دُری که بدون صدف رها شده بود

من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود

تو دوست داشتنت معنی ِ ترحم داشت

"علاقه‏ی تو به من از سر تظاهر بود"*

ببخش از این که حقایق کمی نو را آزرد

برای گفتن این حرف‏ها دلم پر بود

 

3

 

تا ابد بغض من غمزده کال است عزیز

دیدن گریه‌ی تمساح محال است عزیز

تا شما خانه‌تان شمت شمال ده ماست

قبله‌ی دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آنطرف شیشه حلال است عزیز

ماه من! عکس تو در چشمه گل‌آلود شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز

دام گیسوی تو بی دانه شده می‌فهمی؟

مپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده

این که بر گردنم افتاده وبال است عزیز

 

چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز

 

4

 

آرامشم دلیل بر این نیست راحتم

بدتر شده است بعد تو جای جراحتم

گردن نبود گردنه‏ی برف‏گیر بود

جایی نمانده بود برای نزاکتم

یادش به خیر عشق، دو چشمت دولول بود

در برف می‏دوید گوزن محبتم

من یک شکار زخمی و پا بسته پیش تو

تیر خلاص پلک تو می‏کرد راحتم

با رفتن تو جان غزل‏ها به لب رسید

دیگر نمی‏نشست کسی پای صحبتم

شلاق غم به صورت ابیات می‏خورد

دیرینه است با غزل و غم رفاقتم.

 

5

 

غبار آینه‏ها شسته شد بهار به آب

بدون اینکه بشیند کمی غبار به آب

تو آب جاری و پاکی برای شستن من

منم همان که زده باز بی‏گدار به آب

حسودها به تنت خار طعنه کوبیدند

چه ابلهانه فرو کرده‏اند خار به آب

گلی به دست، در آغوشمی که شرعی نیست

ببین چه دسته گلی داده روزگار به آب

رسیده‏است زمانی که پشت هم بزنم

هزار بوسه‏ی کشدار و آبدار به آب

ولی تو برتر از آبی، همیشه تشنه‏ترین!

لبت هنوز نداده‏است افتخار به آب

دو گونه‏هات که می‏افتد عکسشان در آب

خیال می‏کنم افتاده دو انار به آب

ردیف آب فقط محض از تو گفتن بود

و گرنه شاعر سیراب را چه کار به آب.

 

6

 

طی کرده به این شوق دلم مرحله‏ها را

تا با تو فراموش کند مشغله‏ها را

با پای برهنه چه کند از سفر عشق

سوغات نیاورده بجز آبله‏ها را

یادم برود سلسله‏ی موت؟ که دیده‏‏است

تاریخ فراموش کند سلسله‏ها را؟

چون لنج به گل مانده‏ی غم منتظرم تا

آتش بکشد هرم تنت اسکله‏ها را

تو دزد دلی خنجر ابروت گواه ‏است

بگذار به حال خودشان قافله‏ها را

با دُرد دو چشمت همه شب مست برقصم

اجری بنویسند اگر هروله‏ها را

تا حوصله‏ات سر نرود نامه به نامه

در بین غزل‏هام نوشتم گله‏ها را

از گیس بلندت گله کردن شده کارم

هر چند که سر برده دگر حوصله‏ها را

تا شاعر خوبی شوم ای‏کاش خداوند

روزی دو برابر بکند فاصله‏ها را.

 

7

 

طی شد تمام زندگی‏ات بر خلاف عشق

پر پر زدی ولی نرسیدی به قاف عشق

انگار خوک زندگی‏ات فربه‏تر شده

دنیای تو خلاصه شده در زفاف عشق

با ژست مادرانه گرفتن به سادگی

بستی حرامزاده‏ی خود را به ناف عشق

همسر گناه شرعی هر شب برای توست

پنهان شده‏است تیغ هوس در غلاف عشق

من بعد ارتباط غزل عاقلانه نیست

عقل کسی برنده نشد در مصاف عشق

از پیچ و تاب گنگ دو زلفت کلافه‏ام

سر در گم است مثل دو زلفت کلاف عشق

لعنت به چشم‏هات که غرق حسادتند

پیداست شعله‏های حسد از شکاف عشق

لعنت به هر که عاشق من بود و هیچ وقت

در او نبود جربزه‏ی اعتراف عشق -

تا قبله‏ی تمام غزل‏های من شود

تا زندگی‏م طی بشود در طواف عشق

لعنت به شعر، چشمه‏ی جوشنده‏ی دروغ

لعنت به شاعری که زده باز لاف عشق.

 

8

 

تا کی پیاده رو شوم عابر نمی‏شوی

عابر شوم به شکل معابر نمی‏شوی

هم از تن مترسکی‏ام دل نمی‏کنی

هم در کنار خود متصور نمی‏شوی

بیهوده است سعی کنی مثل من شوی

شاعر دروغگوست، تو شاعر نمی‏شوی

روزی دلت بخواهد اگر می‏پرستمت

من حاضرم به کفر، تو حاضر نمی‏شوی

اینها که چشم نیست تو داری بگو چرا

با این دو شعله ساعقه ساحر نمی‏شوی؟

شلاق عاشقی همه را رام می‏کند

حتی تو را، تو را که به ظاهر نمی‏شوی.

 

9

 

دوره از سخت سخت‏تر شده است، دم روباه‏ها گواه شدند

گزمه‏ها عشق را شکارچی‏اند، خنده‏هامان بدل به آه شدند

قحطی‏ هر چه نور و آئینه است، دوره‏ی کرم‏های شب تاب است

ماه‏ها پشت ابر پنهانند، کرم‏ها ماه‏هاست ماه شدند

آنکه تخم خلاص را می‏کاشت توی ذهن پرنده‏ی معصوم

در لباس پرنده‏ها شده است، جغدها باز پادشاه شدند

حرف تاریخ تلخ و تکراری است، کاروان‏ها به جایشان اتوبوس

راهزن‏های سنگدل کم کم، افسران پلیس راه شدند

تا بگوئیم آسمان تنگ است، پشت میز محاکمه بودیم

هر چه پوشیده بود هر شاعر، پیرهن‏های راه راه شدند

توی سلول انفرادی نیست، ذهن خلاق و پر هیاهوی ِ

شاعران، این توهم پوچی است، هر که گفته است سر به راه شدند.

 

10

 

دوباره بوی خوش سیب می‌دهد دستم

تو سیب سرخی و سمت تو می‌رود دستم

تمام سهم من از تو سلام و لبخند است

به دست‌های تو هرگز نمی‌رسد دستم

برای چیدن گل‌های دامنت کوتاست

و هر چه می‌گذرد قد نمی‌کشد دستم

بدون این که نگاهم کنی یقین دارم

که چشم قهوه‌ایت کار می‌دهد دستم

اگر هنوز نمک گیر شعر من نشدی

و بی نمک شده، بهتر که بشکند دستم

 

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در سه شنبه 19 خرداد1388  |
 

.

اين روزها حال خودم را نمي‌فهمم بيشتر خودم را حدس مي‌زنم از گذشته‌ام فقط دلتنگي بزرگي مانده، كه هميشگي من است چيزهایي را آرزو مي‌كنم كه اطرافيانم را به خنده وامي‌دارد به قول رضازاده: «بمب خنده‌ي عقب افتاده‌ها شدم» دلم مي‌خواهد تله تئاتر طوبي را يك بار ديگر ببينم و در بعدازظهرِ شش سالگي‌ام با مادربزرگم بنشينم و مثل آدم‌بزرگ‌ها همپياله‌ي چايش شوم و فراموش كنم كه مرده‌است. اين روزها حال خودم را نمي‌دانم، غزل مي نويسم، حواسم به واكس كفشم نيست، و از شما چه پنهان همين كه آرزو مي‌كنم خودش تازگي دارد نمي‌دانم شايد يلداي يكشنبه راز خاصي داشته باشد كه مسيح در پي‌اش به دنيا مي‌آيد و حسين (ع) شهيد مي‌شود

عادت كودكي‌ام اين بود كه شب‌ها قبل خواب زماني كه ديگر توان بيدار ماندن نداشتم چشمم را مي‌بستم و با خود مي‌گفتم «الآن صبح ميشه» و مي‌شد اما امشب انگار اگر اين خودكار لعنتي رهايم نكند صبح هم نخواهدشد.

سلام

اندكي اين مثنوي تاخير شد و شرمنده ، معضلات ايام امتحانات گريبان گير شد و يلدا آمد و پست جديدي نيامد و محرم شد و تسليتي نگفتم كريسمس شد و ... و حالا زمستان به نيمه رسيده و هنوز مرا به برف دعوت نكرده‌اند، اين پست را به دوست عزيزم مجتبی یاوری راد كه عِطر ليموست و مردم غزه تقديم مي‌كنم.

                                                                    با احترام

                                                                 علی یوسفیان

مویی از گیسو

تهفه فرتوت از شاعري گمنام از قرن دهم هجري است به نام «مولانا ثنايي مشهدي»:

 

لب‌هات به گفتن چو شكر بار شوند           زنهار!، چنان مكن كه بي‌كار شوند

ترسم كه زِ هم جدا نگردند؛ اگر،                      از لذت يكدگر خبردار شوند

 

شعر جهان

اينبار مهمان كشور آفتاب تابان مي‌شويم و هايكوهاي مشهوري كه من دوست دارم:

 (1)

هاشين (Hashin)

نه آسمان و نه زمين

هيچ يك. فقط دانه‌هاي برف

يكريز فرو مي‌ريزد.

(2)

شو- او (Shōu)

با اولين روياي سال

رازم را به كسي نگفتم،

اما با خود لبخند زدم.

(3)

موريتاكه (Mortakei)

شكوفه‌ي افتاده

به شاخه باز مي‌گردد.

نگاه كن پروانه‌ئي!

(4)

باشو (Basshō)

بر بركه‌ي كهن

غوكي ناگاه فرو مي‌جهد

صداي آب.

(5)

سووين (sōin)

اي شبنم سپيد شفاف!

با چه قضاوت سستي

جاي آرميدنت را انتخاب مي‌كني!

(6)

ئتسوجين (Etsujin)

سال مي‌گذرد.

موهاي خاكستري‌ام را

از والدينم پنهان كرده‌ام.

 

آسمان از پنجره‌ی من

تا كنون آسمان از پنجره‌ي من، بين ساير عناوين هر پست فرتوت، براي بنده‌ي بي سوات بيشترين هزينه‌ي زماني و ذهني را داشته‌است و نوشتن هر سطرش با وسواس‌هايي كه دارم برايم با رنج همراه است اما ظاهراً اين بخش خيلي مورد توجه عزيزان قرار نگرفته‌است و فقط زحمت بيهوده مرا فراهم كرده. لذا اين بخش يا حذف خواهد شد يا متحول؛ چون فكر مي‌كنم شما عزيزان اينطور مي‌خواهيد. ياحق

کاکتوس

كپي‌كاري .....   نه!!!

علاقه‌مندان به ترجمه‌هاي ذبيح‌اله منصوري معتقدند شباهت‌هاي مجموعه‌ي حضرت يوسف (ع) به كتاب سينوهه(از آثار ترجمه منصوري) بيشتر از قرآن است (صرف نظر از شباهت‌هاي اين مجموعه با نمونه‌ي آمريكايي آن) بنده از همين تريبون فرتوت اعلام مي كنم كه اينطور نيست و اصلاً تكذيب مي‌كنم، البته با دليل محكم؛ چون يوزارسيف همشهري يوسفيان است.

انصاف داشته باشيد

جديداً عده‌اي از عناصر غيراصولي و بي‌هويت و خود فروخته با استفاده از پخش مجموعه‌ي تلويزيوني حضرت يوسف(ع) دستاويزي براي به طنز كشيدن چهره‌ي رييس‌جمهور محبوب و محترم جناب دكتر محمود احمدي‌نژاد يافته‌اند

كاكتوس ضمن اعلام انزجار از اين عوامل استكبار توصيه مي‌كند به جاي چهره، عملكرد حضرت يوسف (ع) را با دكتر احمدي‌نژاد مقايسه كنيد.

پيشرفت و ارتقاء

طي رايزني‌هاي فوق سري كاكتوس با محافل عمده‌ي سياست‌گذاري كلي كشور به اين خبر رسيده‌ايم كه قرار است دهه‌ي فجر به مرور به ماه فجر، فصل فجر و در پايان هم به سال فجر ارتقا پيدا كند و اينكه برنامه‌هاي ويژه‌ي دهه‌ي فجر امسال از اوايل دي آغاز شده است مويد همين موضوع است.

آدميزاد              اگر ايراني باشد

سازمان مجاهدين خلق يا همان گروهك منافقين از ليست سياه تروريست‌هاي اتحاديه‌ي اروپا خارج شد و اين مسئله با تمام تاكيدي كه كشور هاي غربي به رعايت حقوق بشر دارند نشان دهنده‌ي اين مطلب است كه آدميزاد اگر ايراني باشد در حكم بشر نيست و با همين استدلال كسي كه ايراني‌ها را بكشد تروريست محسوب نمي‌شود و اينكه تا كنون اين گروه در اين ليست قرار داشت و حالا نيست برمي‌گردد به اينكه اروپايي‌ها روزبه روز در حال پيشرفت‌اند و اين مسائل را احتمالاً در آخرين دستاورد هاي علمي شان دريافته‌اند. بعله آدميزاد ايراني حكم بشر ندارد.

 

آقاي مثنوي

تقريبا بعد از 5 سال بود كه مي ديدمش و گرمي صميميت‌اش انگار شامل مرور زمان نمي‌شود جابر نوري، كه من دوست دارم او را آقاي مثنوي بنامم، از شاعران خوش ذوق و بااستعداد مازندران است برگي ديگر از كتاب فرهنگ آمل. مثنوي كوتاه زير كه از كارهاي جديد اوست را به شما عزيزان تقديم مي‌كنم:

 

عشق در خوردن خون گرچه محق كرد مرا

چشم معصوم تو آيينه‌ي دق كرد مرا

بعد از اين گوشه‌ي دنياي خودم كز كردم

گريه با هر غزل حضرت حافظ كردم

روزگار تو اگر باز به آرامي بود

يار تنهايي من ايرج بسطامي بود

گر چه بي ياد تو از خاطره ها كم بودم

كاش من نيز در آن زلزله‌ي بم بودم

كاش مي‌مردم و از اينهمه دوري بهتر

مرگ در زلزله از زنده به گوري بهتر

 

یک شعر از خودم:

از تو

دو فرقی که دارم، سرم

                        درد می‌کند

یکی فرقی که با خودت دارم را.

اینکه از دیروزِ دیدنت خودم نیستم،..... توام

                      و تو اما، تا همیشه خودت هستی؛

                          چیزی که از جوش ریز دستِ چپ‌ات داد می‌زند

و دیگر

فرقی که با دیگرانِ تو ندارم،

                             و تو که همه‌ات با همگانی فرق است

واهمه‌ی این افتراق را

                       می‌شود

                        روی ناخن جویده حرص خورد       یا

   از خنده‌های تو درخواست کرد

ظلم گاهی کوچک است

اما عشق فرق دارد

وقتی که ظلم می‌شود،

                       دیدنت در دیروز.....

 

يك غزل زيبا از جناب غلامرضا طريقي:

 

اگر منعم كند دين از شراب خون گيرايت

دو فنجان قهوه مي‌نوشم، به ياد مردمك‌هايت!

دو فال قهوه مي‌گيرم، سپس شايد بدانم كي

ميسر مي‌شود همراه هم فال و تماشايت!

سپس سر مي‌گذارم روي اين فرش عزيزي كه

پر است از رد نامعلوم و عطر ساقه‌ي پايت!

عقب‌تر مي‌برم جبر زمان را تا شب يلدا

اگر ترديد خواهي كرد در تصميم فردايت

تو تنها هسته‌ي شيرين گردوهاي من بودي

كه يك همبازي گردوزني له كرد با«پاي»ات

به تنگ افتادي و ديدي به جاي جفت دلتنگ‌ات

دو چشم تنگ گربه مي‌كند هر شب تماشايت

 

دوباره يك فضاپيما به ماه آمد چه تقدريري!

تو را من كرده‌ام گم ديگري كرده‌است پيدايت!

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در چهارشنبه 9 بهمن1387  |
 
 
بالا