تبليغاتX
فرتوت

فرتوت

مرگ گاهی ودکا می نوشد


دوستان من میدونن که بارها گفتم دوست دارم این سطر سهراب رو روی سنگ قبرم بنویسند
الان که دارم مینویسم اشکهام اجازه نمیده خوب مونیتور رو ببینم در همین لحظه باخبر شدم که رضا بروسان شاعر خوب خراسانی و همسرش الهام اسلامی شاعر خوب مازنی به همراه فرزندشون دوشنبه هفته پیش 14 آذر
طی یک سانحه جاده ای خیلی خیلی زود از میون ما رفتند
این فقدان رو به همه دوستان و بستگان و علاقه مندان به این دو عزیز تسلیت میگم
و برای رو ح هر دو آرامش آرزو میکنم


تقدیم به رضا بروسان و الهام اسلامی


گاهی حسود می شوم
به حسی که تو داری 
وقتی با چشم های باز
به مرگ زل زدی 
بگذار چشمت را ببندم 
و چشم های تو را به خاک بسپارم
میخواهم جوانه بزنی
تازه تازه
ببوسمت 
و دردم را فراموش کنم 
لای همین نگاه سرسری که به یاد می آورم
هنوز از تو
روز از نو
روزی ام انتظار است
حسود نشوم؟!

23آذر90
5:17 بامداد - بابل

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 5:18  توسط علي يوسفيان  | 

.

کودکی توی کوچه بغض کرده

شصت و چند سال دارد

و مادرش همین پنجاه سال پیش توی همین خانه قدیمی مرده است

کمک کنید

درد بزرگیست و قتی کودکی مادرش را گم میکند.

 

سلام

دستم مدت‌هابه نوشتن نمی‌رود حالا هم این دلتنگی من است که می‌نویسد معده‌ی بیمارم که باز احساساتم را عق زده و مرا به سمت کودکی‌ام پرت می‌کند ماه‌ها از آخرین پست فرتوت می‌گذرد و من مدت‌هاست من نیستم، تهی شدم از شعر و حالا میخواهم دخترترین خاطراتم را در کالبد خالی خودم بریزم و مجسمه‌ی خودم را بسازم.

 

با سپاس از همه عزیزانی که نظر گذاشتن و گوشه چشممشون به شوری اشکای من افتاد مطالب اين پست را تقديم مي‌كنم به:

همراهی‌ها و هم‌نفسی‌های دوست گرانقدر سعید حسینی

دوست ارجمند جناب سیدصالحی به پاس تمام مهربانی‌هاش

همدل شاعرم عزیز عباسی و بوی دلتنگی حرفاش.

 

با احترام و تواضع

علي يوسفيان

 

 

مويي از گيسو

 

یک بیت از صائب تقدیم به شما:

 

کدام آبله‌پا عزم این بیابان کرد؟!

که خارها همه گردن کشیده‌اند امروز!

 

 

شعر جهان

11فوریه(22بهمن) سالگشت فقدان سیلویا پلات گرامی باد

سیلویا پلات (آمریکا)

 (1932-1963) Sylvia Plat

از کتاب سه زن

قسمت ششم - صدای اول

ترجمه‌ی گلاره جمشیدی

 

تا کی می‌توانم دیواری باشم

در برابر باد؟

تا کی می‌توانم بکاهم آفتاب را

با سایه‌سار دستانم؟

یا سایه‌بانی باشم

روشنای کبود ماه‌ای سرد را؟

صداهای تنهایی،

اصوات اندوه

ناگزیر،

بر پشتم دامن می‌گسترند....

چگونه آرامشان خواهد کرد این لالایی کوچک؟

تا کی می‌توانم دیواری باشم

به دور خصیصه‌های سبزم؟

تا کی می‌توانند دستانم

مرهمی باشند بر زخم‌های او؟

و کلامم

پرندگانی درخشان درآسمان:

تسلی بخش،

تسلی بخش...

 

دهشتناک است

چنین گشایشی،

گویی که قلبم

صورتکی بر خود ببندد و

در جهان گام بردارد.

 

يك شعر از خودم:

تقدیم به برادرم قاسم یوسفیان

 

«برادر»

 

حوض را پر از خواب کردیم

و توی حالای حوض

رز کاشتیم

رز سفید

رز سرخ

رز زرد

و گل محمدی که برافروختگی تو بود

و درخت سیبی، مادر تمامی دختران شرمگین

چشم که بستم همه‌ی اینها اتفاق افتاده بود و

من برای تو شمشیر چوبی ساختم

کنار گهواره‌ای که بدقلقی‌هایت را قنداق کرده بود

تو امید کوچک من بودی

برادرم

***

حالا

.... بزرگ شدی.

 

 

كاكتوس

کاکتوس و ترس؟؟؟؟؟!!!!!!

کی گفته کاکتوس میترسه؟ اصلا مگه جنبش سبزی‌ها ترس دارن؟ من که ازشون نمی‌ترسم! اصلا گوربابای موسوی اصلا هم نمیترسم منو ببره زندان.

 

عکس

همه شما عکس گوشه فرتوت را دیده اید و تقریبا همه می‌دانید که این عکس کودکی آقای یوسفیان است اما از آنجایی که کاکتوس قصد دارد از چرند نویسی به انتقاد سازنده برسد ابتدا میخواهد مسواک نقدش را به دندان همین وبلاگ خودمان –فرتوت- بکشد.

شما فکر می‌کنید آقای یوسفیان چرا این عکس را انتخاب کرده تا در وبلاگش نمایش بدهد؟

احتمالات متنوعی وجود دارد :

1.      آقای یوسفیان قصد دارد بگوید از بچگی این وبلاگ را مینوشته و آن زمانی فرتوت را راه انداخته که هیچکس یادش نیست(هیچکس زیبایی یوسفیان را به یاد نمی‌آورد).

2.      آقای یوسفیان میخواهد بگوید که ما همیشه که زشت نبوده‌ایم و به قول معروف جوانی کجایی که یادش به خیر.

3.      آقای یوسفیان چون می‌داند در تحریم شورای امنیت هستیم می‌خواهد از حمایت یونسف بهره‌مند باشد.

اما عده‌ای البته حرف‌های دیگری می‌زنند که از جمله این هاست:

1.      امکان ندارد کسی در اثر گذشت زمان تا این حد زشت شود.

2.      یوسفیا الآن هم انقدر که واقعا به نظر میرسد زشت نیست فقط دارد ادا در می‌آورد شاید قسمت شود و در انتخابات آینده رییس جمهور شود.

تذکر اخلاقی:

سواستفاده از کودکان در تمام دنیا جرم است! آقای یوسفیان! قباحت دارد!

 

کی فکرشو می‌کرد؟؟؟؟!!!!!!

بچه که بودیم تو مدرسه یه سرودی میخوندیم که خیلی ازش تو خاطرم نمونده اما ابتداش این بود:

22بهمن    22بهمن    روز از خود گذشتن.....

این روزا با خودم فکر می‌کردم توی "روز از خود گذشتن" کسی پیش‌بینی می‌کرد هدفمند بکننش؟؟

خلاصه ما طنز نویسا که خوشحالیم از این قضیه؛ چون مدتی بود موضوع خوب گیر نمیومد البته بود، اما گرون بود، واسه از ما بهترون بود یه طنز نوشتن برات چند ماه زندان با.... آب میخورد خوب یارانه رو برداشتن تورم ایجاد شده، اما نکته جالبش اینجاست که میگن از زندان که برگشتید بیرون یه علاقه شرم‌آلودی تو وجودتون به طنز نوشتن حس میکنید که به قول حضرات روحانی زبان قاصره از گفتن اما اگه دقت کنین خودتون میفهمید و نیازی به گفتن من نیست مثلا متوجه شدید که بعد از لو رفتن امکانات کهریزک آدم‌های گاهاً مشکوکی سیاسی‌تر شدن البته ما چه میدونیم خدا عالمه!

 

اجنبی‌پرستی تا کی؟!

من همیشه دوست داشتم تو لیبی طنز بنویسم چون قزافی حسابی دستوراتش طنزه اما اجنبی‌پرستی تا کی؟! مگه ایران خودمون چی کم داره؟!!

این سکانس طنز رو داشته باشید:

سنگال - اتاق مذاکرات خارجی- روز – داخلی – نمای باز متکی و رییس جمهور سنگال.

دکتر متکی وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی در حال مذاکره با  رییس جمهور سنگال است ناگهان پرژکتور خاموش می‌شود کسی در گوش آقای رییس جمهور چیزی می‌گوید

آقای رییس جمهور به آقای متکی

-       ببخشید شما وزیر امورخارجه اسبق ایران نیستید؟

و متکی برآشفته و وحشت زده سالن رو ترک میکنه.

...

به شخصه ترجیح میدم یک عمر آبدارچی باشم تا اینکه وزیر باشمو اینجوری تو آبروم شیرنکاری کنن.

به هر حال محمود دیگه همیشه یه سیرنکاری تو آستین داره.

حالا بیاین فرض کنید همچین اتفاقی تو شغل‌های دیگه و دقیقا همینطور تو لحظات حساس بیفته به یه رزیدنت جراحی قلب و عروق، وسط یه عمل جراحی قلب باز بگن آقای دکتر لطفا پاشو برو شما اخراجی.

یا مثلا وسط سلمونی آرایشگر از کار بیکار بشه و سرتون نصفه کاره بمونه، یا مثلا ژان وال ژان تو لحظه بلند کردن گاری، یا راننده تاکسی وسط خیابون خلوت منتهی به فرودگاه، وقتی میخواهید شما هم برید جزو فرار مغزها، یهو بزننش کنارو بگن دیگه حق رانندگی نداره! یا یه پانسمانچی معمولی که جلو مغازش مینویسه ترزیقات، پانسمان، سوراخ کردن گوش بدون درد و درگنار اینا هم با فونت درشته نوشته ختنه وسط همین عمل حیاتی از کار برکنار بشه واقعا چه بلایی سر اعضای حیاتی مردم میاد؟!

وقتی به اینا فکر کنید به خودتون میاید و خدا رو شکر می‌کنید که وزارت خارجه نه برای ما نه توی بدنه دولت آنقدرها هم حیاتی نیست.

 

ماشین مشتی ممدلی

رییس‌جمهور محبوبمان جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد طی یک حرکت سمبلیک و ارزشی ماشین سواری خودش رو به حراج گذاشت تا عوایدش به سازمان بهزیستی برسه کاکتوس از همین جا از این عمل هوشمندانه و زیبای آقای رییس‌جمهور تشکر میکنه واقعا زیبا بود.

این مهم نیست که ارزش مادی این خودرو چقدره مهم فکر کردن به هم‌نوع و نیت خیر این مسئله است.

اما نکات جالبی تو خودرو دکتر بود که ارزش کاکتوسی به ماشین داده؛ اینکه چرا دکتر احمدی‌نژاد یه ماشین بهتر نداره؟ اقلاً یه پراید شاید این برای خیلی‌ها سوال باشه اما جوابش یه نکته ساده‌است مرحوم جواد بدیع‌زاده رو حتما همه می‌شناسید خواننده‌ی تصنیف معروف «شد خزان گلشن آشنایی» ایشون یکی از فعال‌ترین خوانندگان عرصه تصنیف‌های طنز بودن که یکی از معروف‌ترین کارهاشون همون ترانه مشهور ماشین مشتی ممدلی بود برای کاکتوس مثل روز روشنه که دکتر احمدی‌نژاد حتماً علاقه زیادی  به این ترانه داره و تحت تاثیر همین ترانه ماشین خودشو به این روز انداخته خدا جواد بدیع‌زاده، اموات رییس جمهور و خدابیامرز مشتی ممدلی رو رحمت کنه که جمیعا بانی خیر شدن!

 

 

دو شعر از دوست مهربان شاعرم سیامک بهرام‌پرور

بهرام‌پرور شاعری نوگرا، با اندیشه‌ای پذیرنده است که شعرهایش را با سختگی و سنجش چندباره‌ای که معمولا  دارد در سبک خودش به پختگی می‌رساند استفاده از ارتباطات درونی منظم و مراعات‌های زیرپوستی در شعر از مشخصه‌های اشعار اوست بهرام‌پرور دو کتاب "عطر تند نارنج" و "به رنگ نارنگی" را در کارنامه شعری خود دارد همچنین بازسرایی ترجمه‌ای از اشعار نزارقبانی با ترجمه زهرا پورشیری از وی به چاپ رسیده است همچنین در زمینه‌هایی مثل نقد شعر، وبلاگ نویسی و روزنامه نگاری هم فعال است بهرام‌پرور شاعر فعال و پویایی است که در عرصه‌های متنوع فعالیت دارد و بد نیست بدانید با همسرش(گلاره جمشیدی) در زمینه ترجمه نیز همکاری دارد با هم دو غزل از این شاعر را می‌خوانیم:

 

(1)

انداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب

شاعر شبیه خودش نیست، روح است، روحی معذب!

تصویرهای معوج در ذهن او می نشیند
آیینه های مقعر، آیینه های محدب!

مجموع آب است و آتش، تقسیم "من" بر دو پاره

یک نیمه لبخند آیین، یک نیمه اندوه مشرب!

خط می زند، می نویسد، دستی که معلوم هم نیست

شاید که ابلیس باشد یا جبرییل مقرب!

...
تو نیستی، می تراود شب از ترکهای دیوار

چک چک نه باران که عقرب می ریزد از سقف امشب

روی تنم پاکشانند، سرد و لزج، چندش آور

هی نیش می آید و نیش، هی سوختن در تب و تب

هذیانِ من می شود شعر، شعری پر از خون و آتش

شعری که خالی شد از تو، پر می شود از چه؟!... عقرب؟!

بهشهر عقرب ندارد، اینجا فقط عطر نارنج

از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب!

شاعر! غزل را برقصان!... این عشق دف می زند، دف!

سرشار کن نی لبک را با بوسه هایی لبالب!

انگشتها را قلم کن! کاغذ بکن پیرهن را!

وقتی جنون می نویسد، پس می شود خون مرکب!

عشق تو شادیست شاعر!... شور و شکوه و شکوفه

بر سقف هر بیت باید باران ببارد مرتب!

تا کودکان ترانه، تعطیل را بر نتابند

بی جمعه شنبه بیایند، با او و بی او به مکتب!

...

بارانِ چه؟!... ابرکم کو؟!... این مشق امروزمان است

باران نیامد، نیامد!... هی! بچه های مودب!

سقفی که باران چشیده، بی بارش آرام دارد؟!

بنویس هر بوسه داغی است!... بنویس!... نه!... لُب مطلب:

دریای دوری عمیق است!... حالا چه یک دم، چه یک عمر

آبی که از سر گذشته، حالا چه صد شب، چه یک شب!

 

(2)

آویختی درون غزل چلچراغ را

پر کردی از ترنم گامت اتاق را

کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت

پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را

قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست

رج رج مرور کرد شب اشتیاق را

آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد

سینی گرفت پیش تو چایی داغ را

دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد

هر پنجره گشود دری رو به باغ را

گنجشکها قناری آوازه خوان شدند

وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را

پوشید پرده را تن لغزان باد که –

- کل می کشید شادی این اتفاق را

شومینه کنج دور اتاق آه می کشید

گُر می گرفت شعله به شعله فراق را

ساعت سرود ثانیه ها را برای تو

خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را

هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود

مست از تو کرد کل فضای اتاق را

()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد

من ...

شرم کرد ...

قافیه را باخت ....

لال شد !

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اسفند1389ساعت 17:57  توسط علي يوسفيان  | 

.

قبل از شروع از اینکه نظرات با تایید من درج می شود عذر میخواهم اما این حالت توسط بلاگفا ایجاد شده و من بنده در آن موثر نبوده ام این تضمین به شکل اخلاقی بر عهده ام خواهد ماند تا نظرات عزیزان را بی کم و کاست به نمایش عموم بگذارم.

با سپاس و اعتذار

 

آن روز صبح وقتي بيدار شدم دهانم خيلي تلخ بود و صبحانه‌اي كه نبود مزاحم تلخي دهان من هم نميتوانست باشد. مزه هر روز از صبح زود معلوم است كافيست آب دهانت را فقط يك بار قورت بدهي و بعد چشمت را باز كني و مزه‌ي دهن روز را بفهمي، كاملا ملتفت اخلاق روزت مي‌شوي.

من همينجورم و امان از روزهاي كه تلخ تلخ اند، روزهاي اسپرسو، روزهاي بدون شكر، همين روزهاي يكشنبه كه اكثرشان عوضي‌اند.

آن روز هم يكشنبه بود، تمام بچه‌هاي مدرسه مشكوك بودند و توي گوش هم زمزمه مي‌كردند نمي‌توانستم خودم را نديد بگيرم من در درون خودم ميدانستم كه اتفاق بدي افتاده، مي‌دانستم مي‌دانستم مي‌دانستم.

دبير بد اخلاقي بود اما دوستش داشتم او هم به من علاقه‌ي ويژه‌اي داشت اين از همه جاي صورتش داد مي‌زد؛ از چشم‌هاش بيشتر.

ميگفتند خودش را كشته، كسي نميدانست چرا، اما من مي‌دانستم كه بايد دليل موجهي داشته باشد. حتماً دليل درستي داشت. هميشه تاكيد داشت كه بگويم بازُرگان نه بازَرگان و من فهميدم كه نبايد از كنار هيچ چيزي با بي‌خيالي رد بشم فهميدم كه مهم اين است كه اصل هر چيزي چيست!

و اصل همه‌ي ما هرچي كه بود احساس ميكنم، اصل من و دبير يكي بود هر دو به زندگي عادت نداشتيم. از اين معمولي بودن انگار عق‌مان مي‌نشست. همين معمولي بودن در زندگي در كار در فكر كردن حتي، مثل اينكه بخشي از ذهنت را بدهي به اگر من به جاي فلاني بودم مثلاً چه غلط‌ها كه نمي‌كردم!!!

دبير خودش را خلاص كرده بود از اينكه هر جمعه به آينه خيره شود تا مثلا ريش وست‌اش كاملاً متناسب باشد، خلاص شد از اينكه هي حرص بخورد كه كجا مي‌شود سيگار كشيد يا كجا مثلاً بد مي‌شود. اصلا خودش را از همين سيگار لعنتي كه هر روز داشت او را مي‌كشيد خلاص كرد. ديگر لازم نبود با هر الاقي مودب باشد و مراعات هر احمقي را بكند، خلاص شد از دست اين همه بچه‌ي ابله كه فكر مي‌كردند در آينده قرار است چه‌ها بشوند! بچه‌هايي كه مي‌خواهند شاگرد خوبي باشند مي‌خواهند فرزند خوبي باشند مي‌خواهند آينده‌ساز خوبي باشند براي اين كشور زهوار در رفته! خنگ‌هايي كه هميشه تلاش ميكنند ديگران را راضي كنند. كساني كه چون "وحشي" را فحش مي‌دانند سعي مي‌كنند اهلي باشند.

دبير خلاص شد.

و من حالا براي همه‌ي شما با تاكيد مي‌گويم كه بازُرگاني يك طوطي داشت.....

 

شايد كمي دير شد اما به راستي براي چه كسي مهم است؟! بياييد با خودمان رو راست باشيم! به هر ترتيب فرتوت براي مرحم نهادن بر زخم نويسنده‌اش باز هم به‌روز شد زخم اينكه "هزار دشمنم ار مي‌كنند قصد هلاك....." تو چرا؟

مطالب اين پست را ضمن تبریک به دوست عزیزم مهدی موسوی میرکلایی به خاطر ترانه ی طاقت بیار رفیق که با صدای سیاوش شنیدم و منو به وجد آورد تقديم مي‌كنم به دبير دوران راهنمايي خودم، روانشاد استاد قدمي و دوست عزيزم كيوان قنبري مردي كه خوب بودنش را مي‌فهمم.

 

با احترام و تواضع

علي يوسفيان

 

 

مويي از گيسو

 

هديه به شما اين دو بيت از مولانا كه با شور و حركت و تپش خاص او همراه است:

 

اي بود تو از كي، ني! وي ملك تو تاكي، ني!

عشق تو و جان من، جز آتش و جز ني، ني!

بر كشته ديت باشد! اي شادي اين كشته!

صد كشته‌ي هو ديدم، امكان يكي هي، ني!

 

 

شعر جهان

نزار قباني

 

بگو دوستم مي‌داري!

بگو دوستم مي‌داري تا زيبا تر شوم!

بگو دوستم مي‌داري تا انگشتانم مطلا شوند

و ماه از پيشاني‌ام بتابد!

بگو دوستم مي‌داري! تا زير و رو شوم!

تبديل شوم به خوشه‌اي گندم يا يكي نخل!

بگو! دل دل نكن كه دل،

دل دل را نمي‌پذيرد!

بگو دوستم مي‌داري! تا به قديسي بدل شوم!

بگو دوستم مي‌داري! تا از كتاب شعرم كتاب مقدس بسازي!

تقويم را واژگون مي‌كنم اگر تو بخواهي!

فصل ها را جابه‌جا مي‌كنم،

امپراتوري زنان را بر پا مي‌كنم اگر تو بخواهي!

بگو دوستم مي‌داري! تا شعرهايم بجوشند

و واژگانم الهي شوند!

عاشقم باش تا با اسب، به فتح خورشيد بروم!

دل دل نكن!

اين تنها فرصت من است تا بياموزم

و بيآفرينم!

 

 

يك شعر از خودم:

«تو»

 

گس تو توی دهانم ریخته

مادرم درست فهمیده

    - «مِه وَچه رِ تو بهیته»*

تو توی کاری

که لبهام ترک برمی­دارند

چشمم گود می­رود

تکرار تو شده­ام

و پیشینه­ام را

باستان می­توان نامید

از لحظه­ی تو

گذشته مرد

و آینده گیر کرد

     - گوشی را به من بدهید!

بمیرم!

تو چرا نگاهت به من است

چشمت خراب نشود

شقیقه­هام گاز می­گیرند

می­دانم

تو همین جا باش

             من بر می­گردم،...

 

 

*. به گویش طبری است به معنی«بچه­ام تب کرده­است» است.

 

 

كاكتوس

كاكتوس به علتي كه بر همگان پوشيده است(ترس) تا اطلاع ثانوي چيزي نمي‌نويسد!

پس منتظر نباشيد.

 

 

يك داستان قديمي از خودم

«تمشک»

 

     - ببخشید  استاد!

     - به به؛ سالی که نکوست از بهارش پیداست، خانم! شما که اولین جلسه‌ی ترم با تاخیر ...

     - شرمنده استاد یه مشکلی پیش اومد نتونستم به موقع برسم

     - بفرمایید بشینید

 

     - سلام

محمود نگاهش را از او دزید و آهسته گفت:

     - سلام، احوال شما؟

آیدا به جای جواب احوال‌پرسی سری جنباند سردی محمود بعد از سه ماهی که یکدیگر را ندیده‌بودند برایش خردکننده بود از این فکر که برای محمود با دانشجویان دیگر فرقی ندارد احساس تحقیر می‌کرد از  تمام تماسهایی که به بهانه‌ی جزوه با او گرفته‌بود پیام‌هایی که فرستاده بود از لبخندهایی که ...

سمیه آرام به آرنج‌اش زد

     - کجایی؟!

     - همین‌جا، تو خوبی؟چه خبر؟

     - کارِت دارم؛ بعد از کلاس بیا بوفه



     - علی الیاسی قبل از کلاس با من حرف زد

در ستون فقراتش احساس لرزش کرد اما سعی کرد به روی خودش نیاورد الیاسی نزدیک‌ترین دوست محمود بود؛ بی‌تفاوت گفت:

     - الیاسی؟ چی می‌گفت؟

     - در مورد تو حرف زد خانوم خانوما!

گرمی خون را زیر پوست گونه‌هاش حس می‌کردانگار نمی‌توانست جلوی هیجانش را بگیرد

     - شماره‌ی تماس تو را می خواست

     - اون که داره!...       ...برای جزوه خاقانی بهش داده بودم

     - حواست کجاست جزوه‌ی خاقانی رو که از آقای خباز گرفتی

نفس‌اش بند آمده‌بودسرش را پایین انداخت پایه‌ی صندی پلاستیکی خم شده‌بود و می‌خواست بشکند با کفش با پایه‌ی میز ور رفت و به آرامی گفت:

     - راست میگی،     اون آقای خباز بودرفيقش، اما خوب اونا كه همش باهم هستن!

     - خب، میگفتم؛ می‌خواست اجازه بگیره با خانواده‌اش بیاد برای خواستگاری تو

دلش می‌خواست منفجر شود چرا محمود كاري نمي‌كرد، فردا وقتی الیاسی و محمود با هم بودند به سمیه گفت شماره را ببرد؛ دوست داشت محمود را عصبانی کند تا مثل فیلم‌ها، دوست‌اش را به باد کتک بگیرد.

***

محمود با دست پشت گردنش را گرفت و با زورکی‌ترین لبخند عمرش تبریک گفت:

     - امیدوارم به پای هم جوان و خوشبخت بمونید.

می دانست آیدا را دوست دارد، بیشتر از علی، بیشتر از همه، حتی او را از خودش بیشتر دوست داشت و همین باعث می‌شد به خودش اجازه ندهد آینده‌اش را خراب کند عصر چند برابر هر روز مواد خرید اینبار توی اتاق خودش شروع کرد به تزریق، و دیگر نمی‌ترسید که فاطمه ناگهان وارد شود و گزارش کارش را به پدر بدهد...



     - محمود بیا اینطرف، اونطرف زیاد تمشک نداره!

     - میدونم مامان، اون طرف مال شما

اشک توی چشمش حلقه زد صورتش را از علی برگرداند حوصله‌ی شمال را نداشت دلش هوای مزار محمود کرده ‌بود و تمشک دوست نداشت.

 

 

دو غزل از شاعر ارجمند صالح دروند:

 

1

این روسری آشفته‌ی یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیوانه کننده‌ست

بالقوّه سپید است زن، اما زن این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه‌مند است

در فوج مدل‌های مدرنیته هنوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش

تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده‌ست

دل غرق نگاهی‌ست که مابینِ دو پلکش

یک قهوه‌ای سوخته‌ی خیره‌کننده‌ست

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطان‌زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشمِ مسلّح

انگار که سنگی تهِ شیئی شکننده‌ست

شاید به صنوبر نرسد قامتش امّا                                                           

نسبت به میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

 

2

گونه‌هایت دو راه بی برگشت   چشم‌هایت دو برکه‌ی دورند

وسط چشم‌هایت انگاری   مردمک‌ها دو حبّه انگورند

طرح موهای قهوه‌ای رنگت   کشف یک فرشباف تبریزی ست

نقش برجسته‌های گیسویت   چند سوغاتی از نشابورند

چشمی و دیدنت نمی‌آید   لب و خندیدنت نمی‌آید

شاخه‌ام، چیدنت نمی‌آید...   لحظه‌هایت چقدر مغرورند

دائم الخمرهای بیچاره  به شکرخنده‌هات معتادند

بت پرستان بخت برگشته   به پرستیدن تو مجبورند

قصدم از ماه، روی ماهت نیست   شب که خطّ لب سیاهت نیست

شعرهایم بدون تقصیرند   حرف‌هایم بدون منظورند

به هوا پرت کن قبایت را   باز کن بال ِ دکمه‌هایت را

سیب‌های سفیدِ لبنانی   در سبدهای میوه محصورند

زیر باران که راه می افتی   شاعران شعر ِ تر می‌انگیزند

عده‌ای بی تو سخت منزوی و   عده‌ای قیصر امین پورند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 17:16  توسط علي يوسفيان  |