.
کودکی توی کوچه بغض کرده
شصت و چند سال دارد
و مادرش همین پنجاه سال پیش توی همین خانه قدیمی مرده است
کمک کنید
درد بزرگیست و قتی کودکی مادرش را گم میکند.
سلام
دستم مدتهابه نوشتن نمیرود حالا هم این دلتنگی من است که مینویسد معدهی بیمارم که باز احساساتم را عق زده و مرا به سمت کودکیام پرت میکند ماهها از آخرین پست فرتوت میگذرد و من مدتهاست من نیستم، تهی شدم از شعر و حالا میخواهم دخترترین خاطراتم را در کالبد خالی خودم بریزم و مجسمهی خودم را بسازم.
با سپاس از همه عزیزانی که نظر گذاشتن و گوشه چشممشون به شوری اشکای من افتاد مطالب اين پست را تقديم ميكنم به:
همراهیها و همنفسیهای دوست گرانقدر سعید حسینی
دوست ارجمند جناب سیدصالحی به پاس تمام مهربانیهاش
همدل شاعرم عزیز عباسی و بوی دلتنگی حرفاش.
با احترام و تواضع
علي يوسفيان
مويي از گيسو
یک بیت از صائب تقدیم به شما:
کدام آبلهپا عزم این بیابان کرد؟!
که خارها همه گردن کشیدهاند امروز!
شعر جهان
11فوریه(22بهمن) سالگشت فقدان سیلویا پلات گرامی باد
سیلویا پلات (آمریکا)
(1932-1963) Sylvia Plat
از کتاب سه زن
قسمت ششم - صدای اول
ترجمهی گلاره جمشیدی
تا کی میتوانم دیواری باشم
در برابر باد؟
تا کی میتوانم بکاهم آفتاب را
با سایهسار دستانم؟
یا سایهبانی باشم
روشنای کبود ماهای سرد را؟
صداهای تنهایی،
اصوات اندوه
ناگزیر،
بر پشتم دامن میگسترند....
چگونه آرامشان خواهد کرد این لالایی کوچک؟
تا کی میتوانم دیواری باشم
به دور خصیصههای سبزم؟
تا کی میتوانند دستانم
مرهمی باشند بر زخمهای او؟
و کلامم
پرندگانی درخشان درآسمان:
تسلی بخش،
تسلی بخش...
دهشتناک است
چنین گشایشی،
گویی که قلبم
صورتکی بر خود ببندد و
در جهان گام بردارد.
يك شعر از خودم:
تقدیم به برادرم قاسم یوسفیان
«برادر»
حوض را پر از خواب کردیم
و توی حالای حوض
رز کاشتیم
رز سفید
رز سرخ
رز زرد
و گل محمدی که برافروختگی تو بود
و درخت سیبی، مادر تمامی دختران شرمگین
چشم که بستم همهی اینها اتفاق افتاده بود و
من برای تو شمشیر چوبی ساختم
کنار گهوارهای که بدقلقیهایت را قنداق کرده بود
تو امید کوچک من بودی
برادرم
***
حالا
.... بزرگ شدی.
كاكتوس
کاکتوس و ترس؟؟؟؟؟!!!!!!
کی گفته کاکتوس میترسه؟ اصلا مگه جنبش سبزیها ترس دارن؟ من که ازشون نمیترسم! اصلا گوربابای موسوی اصلا هم نمیترسم منو ببره زندان.
عکس
همه شما عکس گوشه فرتوت را دیده اید و تقریبا همه میدانید که این عکس کودکی آقای یوسفیان است اما از آنجایی که کاکتوس قصد دارد از چرند نویسی به انتقاد سازنده برسد ابتدا میخواهد مسواک نقدش را به دندان همین وبلاگ خودمان –فرتوت- بکشد.
شما فکر میکنید آقای یوسفیان چرا این عکس را انتخاب کرده تا در وبلاگش نمایش بدهد؟
احتمالات متنوعی وجود دارد :
1. آقای یوسفیان قصد دارد بگوید از بچگی این وبلاگ را مینوشته و آن زمانی فرتوت را راه انداخته که هیچکس یادش نیست(هیچکس زیبایی یوسفیان را به یاد نمیآورد).
2. آقای یوسفیان میخواهد بگوید که ما همیشه که زشت نبودهایم و به قول معروف جوانی کجایی که یادش به خیر.
3. آقای یوسفیان چون میداند در تحریم شورای امنیت هستیم میخواهد از حمایت یونسف بهرهمند باشد.
اما عدهای البته حرفهای دیگری میزنند که از جمله این هاست:
1. امکان ندارد کسی در اثر گذشت زمان تا این حد زشت شود.
2. یوسفیا الآن هم انقدر که واقعا به نظر میرسد زشت نیست فقط دارد ادا در میآورد شاید قسمت شود و در انتخابات آینده رییس جمهور شود.
تذکر اخلاقی:
سواستفاده از کودکان در تمام دنیا جرم است! آقای یوسفیان! قباحت دارد!
کی فکرشو میکرد؟؟؟؟!!!!!!
بچه که بودیم تو مدرسه یه سرودی میخوندیم که خیلی ازش تو خاطرم نمونده اما ابتداش این بود:
22بهمن 22بهمن روز از خود گذشتن.....
این روزا با خودم فکر میکردم توی "روز از خود گذشتن" کسی پیشبینی میکرد هدفمند بکننش؟؟
خلاصه ما طنز نویسا که خوشحالیم از این قضیه؛ چون مدتی بود موضوع خوب گیر نمیومد البته بود، اما گرون بود، واسه از ما بهترون بود یه طنز نوشتن برات چند ماه زندان با.... آب میخورد خوب یارانه رو برداشتن تورم ایجاد شده، اما نکته جالبش اینجاست که میگن از زندان که برگشتید بیرون یه علاقه شرمآلودی تو وجودتون به طنز نوشتن حس میکنید که به قول حضرات روحانی زبان قاصره از گفتن اما اگه دقت کنین خودتون میفهمید و نیازی به گفتن من نیست مثلا متوجه شدید که بعد از لو رفتن امکانات کهریزک آدمهای گاهاً مشکوکی سیاسیتر شدن البته ما چه میدونیم خدا عالمه!
اجنبیپرستی تا کی؟!
من همیشه دوست داشتم تو لیبی طنز بنویسم چون قزافی حسابی دستوراتش طنزه اما اجنبیپرستی تا کی؟! مگه ایران خودمون چی کم داره؟!!
این سکانس طنز رو داشته باشید:
سنگال - اتاق مذاکرات خارجی- روز – داخلی – نمای باز متکی و رییس جمهور سنگال.
دکتر متکی وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی در حال مذاکره با رییس جمهور سنگال است ناگهان پرژکتور خاموش میشود کسی در گوش آقای رییس جمهور چیزی میگوید
آقای رییس جمهور به آقای متکی
- ببخشید شما وزیر امورخارجه اسبق ایران نیستید؟
و متکی برآشفته و وحشت زده سالن رو ترک میکنه.
...
به شخصه ترجیح میدم یک عمر آبدارچی باشم تا اینکه وزیر باشمو اینجوری تو آبروم شیرنکاری کنن.
به هر حال محمود دیگه همیشه یه سیرنکاری تو آستین داره.
حالا بیاین فرض کنید همچین اتفاقی تو شغلهای دیگه و دقیقا همینطور تو لحظات حساس بیفته به یه رزیدنت جراحی قلب و عروق، وسط یه عمل جراحی قلب باز بگن آقای دکتر لطفا پاشو برو شما اخراجی.
یا مثلا وسط سلمونی آرایشگر از کار بیکار بشه و سرتون نصفه کاره بمونه، یا مثلا ژان وال ژان تو لحظه بلند کردن گاری، یا راننده تاکسی وسط خیابون خلوت منتهی به فرودگاه، وقتی میخواهید شما هم برید جزو فرار مغزها، یهو بزننش کنارو بگن دیگه حق رانندگی نداره! یا یه پانسمانچی معمولی که جلو مغازش مینویسه ترزیقات، پانسمان، سوراخ کردن گوش بدون درد و درگنار اینا هم با فونت درشته نوشته ختنه وسط همین عمل حیاتی از کار برکنار بشه واقعا چه بلایی سر اعضای حیاتی مردم میاد؟!
وقتی به اینا فکر کنید به خودتون میاید و خدا رو شکر میکنید که وزارت خارجه نه برای ما نه توی بدنه دولت آنقدرها هم حیاتی نیست.
ماشین مشتی ممدلی
رییسجمهور محبوبمان جناب آقای دکتر احمدینژاد طی یک حرکت سمبلیک و ارزشی ماشین سواری خودش رو به حراج گذاشت تا عوایدش به سازمان بهزیستی برسه کاکتوس از همین جا از این عمل هوشمندانه و زیبای آقای رییسجمهور تشکر میکنه واقعا زیبا بود.
این مهم نیست که ارزش مادی این خودرو چقدره مهم فکر کردن به همنوع و نیت خیر این مسئله است.
اما نکات جالبی تو خودرو دکتر بود که ارزش کاکتوسی به ماشین داده؛ اینکه چرا دکتر احمدینژاد یه ماشین بهتر نداره؟ اقلاً یه پراید شاید این برای خیلیها سوال باشه اما جوابش یه نکته سادهاست مرحوم جواد بدیعزاده رو حتما همه میشناسید خوانندهی تصنیف معروف «شد خزان گلشن آشنایی» ایشون یکی از فعالترین خوانندگان عرصه تصنیفهای طنز بودن که یکی از معروفترین کارهاشون همون ترانه مشهور ماشین مشتی ممدلی بود برای کاکتوس مثل روز روشنه که دکتر احمدینژاد حتماً علاقه زیادی به این ترانه داره و تحت تاثیر همین ترانه ماشین خودشو به این روز انداخته خدا جواد بدیعزاده، اموات رییس جمهور و خدابیامرز مشتی ممدلی رو رحمت کنه که جمیعا بانی خیر شدن!
دو شعر از دوست مهربان شاعرم سیامک بهرامپرور
بهرامپرور شاعری نوگرا، با اندیشهای پذیرنده است که شعرهایش را با سختگی و سنجش چندبارهای که معمولا دارد در سبک خودش به پختگی میرساند استفاده از ارتباطات درونی منظم و مراعاتهای زیرپوستی در شعر از مشخصههای اشعار اوست بهرامپرور دو کتاب "عطر تند نارنج" و "به رنگ نارنگی" را در کارنامه شعری خود دارد همچنین بازسرایی ترجمهای از اشعار نزارقبانی با ترجمه زهرا پورشیری از وی به چاپ رسیده است همچنین در زمینههایی مثل نقد شعر، وبلاگ نویسی و روزنامه نگاری هم فعال است بهرامپرور شاعر فعال و پویایی است که در عرصههای متنوع فعالیت دارد و بد نیست بدانید با همسرش(گلاره جمشیدی) در زمینه ترجمه نیز همکاری دارد با هم دو غزل از این شاعر را میخوانیم:
(1)
انداخته توی کوچه، شب باز بادی به غبغب
شاعر شبیه خودش نیست، روح است، روحی معذب!
تصویرهای معوج در ذهن او می نشیند
آیینه های مقعر، آیینه های محدب!
مجموع آب است و آتش، تقسیم "من" بر دو پاره
یک نیمه لبخند آیین، یک نیمه اندوه مشرب!
خط می زند، می نویسد، دستی که معلوم هم نیست
شاید که ابلیس باشد یا جبرییل مقرب!
...
تو نیستی، می تراود شب از ترکهای دیوار
چک چک نه باران که عقرب می ریزد از سقف امشب
روی تنم پاکشانند، سرد و لزج، چندش آور
هی نیش می آید و نیش، هی سوختن در تب و تب
هذیانِ من می شود شعر، شعری پر از خون و آتش
شعری که خالی شد از تو، پر می شود از چه؟!... عقرب؟!
بهشهر عقرب ندارد، اینجا فقط عطر نارنج
از بیتها می چکد بر دنیای ذهن مخاطب!
شاعر! غزل را برقصان!... این عشق دف می زند، دف!
سرشار کن نی لبک را با بوسه هایی لبالب!
انگشتها را قلم کن! کاغذ بکن پیرهن را!
وقتی جنون می نویسد، پس می شود خون مرکب!
عشق تو شادیست شاعر!... شور و شکوه و شکوفه
بر سقف هر بیت باید باران ببارد مرتب!
تا کودکان ترانه، تعطیل را بر نتابند
بی جمعه شنبه بیایند، با او و بی او به مکتب!
...
بارانِ چه؟!... ابرکم کو؟!... این مشق امروزمان است
باران نیامد، نیامد!... هی! بچه های مودب!
سقفی که باران چشیده، بی بارش آرام دارد؟!
بنویس هر بوسه داغی است!... بنویس!... نه!... لُب مطلب:
دریای دوری عمیق است!... حالا چه یک دم، چه یک عمر
آبی که از سر گذشته، حالا چه صد شب، چه یک شب!
(2)
آویختی درون غزل چلچراغ را
پر کردی از ترنم گامت اتاق را
کفپوش پیچکی شد وگل از گل اش شکفت
پیچید ساقه ساقه بلندای ساق را
قالی دوید و بوسه به پایت زد و نشست
رج رج مرور کرد شب اشتیاق را
آغوش گرم مبل به رویت گشوده شد
سینی گرفت پیش تو چایی داغ را
دیوار هم صدای تو را دوره کرد و بعد
هر پنجره گشود دری رو به باغ را
گنجشکها قناری آوازه خوان شدند
وقتی پراندی از شب کوچه کلاغ را
پوشید پرده را تن لغزان باد که –
- کل می کشید شادی این اتفاق را
شومینه کنج دور اتاق آه می کشید
گُر می گرفت شعله به شعله فراق را
ساعت سرود ثانیه ها را برای تو
خواند از بر آن قصیده پرطمطراق را
هی تیک ... تاک ...نه! همه را تاک می سرود
مست از تو کرد کل فضای اتاق را
()
دیگر سرودن از تو برایش محال شد
من ...
شرم کرد ...
قافیه را باخت ....
لال شد !