تبليغاتX
فرتوت
 

.

توی چشمم خیره بود و می­خندید. نباید به حرفش گوش می­کردم؛ گفته­بود زهر گزنه خیلی خطرناک است و من دستم بیشتر می­سوخت. گفت: راهش این است که بپرم توی حوض. وقتی چالاپ، صدای پریدنم درآمد بی­بی بیرون پرید و مات من شد، کم­کم لبش به خنده باز شد و به آرامی گفت: علی!

چشمم به روناک افتاد داشت می خندید

درخت آلبالو پای حوض ایستاده­ بود، من به اشاره­های روناک که دور از چشم بی­بی می­گفت حالا که توی حوض هستم از آلبالوها بچینم، اهمیت نمی­دادم، آفتاب از لای برگ­های آلبالو به من نگاه می­کرد، سرم را پایین انداختم و دستم را روی دنده­هام که از پس لباس خیسم مشخص بود گذاشتم؛ تازه متوجه شدم که لباسم خیس است و جلوی روناک انگار لختم، از خجالت سرخ شدم و سرم را زیر آب بردم....

اشکم را پاک کردم که بتوانم بهتر بنویسم

وقتی هنوز توی کودکی­ات مانده باشی تابستان برایت فصل خوشایندی است

سلام

شاید لازم باشد از این همه تاخیر عذرخواهی کنم اما قبول کنید بهتر است فرتوت وقتی به روز شود که من هم آمادگی یک پست پیرتر شدن را داشته باشم. بگذریم؛ مطالب این پست را به دوست عزیزم صادق فقانی که گنجشک­ها توی چشمش می­خوابند تقدیم می­کنم.

در آخر، توضیح این که این پست به سبب بخش ویژه­ی غزل، که اشعار بدیع جناب فقانی ارمغان آن است مختصرتر از گذشته آماده شده.

                                                                    با احترام

                                                                 علی یوسفیان

مویی از گیسو

از حضرت مولانا:

کریمان جان فدای دوست کردند    سگی بگذار ما هم مردمانیم

از حضرت حافظ

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب    یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود

 

یک شعر از خودم:

«يلدا»

تازه

درد

توی دست‌ و دلم

                  ریخته

هنوز

    به بی‌خوابی عادت نکرده‌ام

   و این یلدا                  بی‌هوا از در درآمده و

                               کنار بخاری نشسته و

می‌خواهد برایم چای بریزد

دست‌هام تازه تازه، می‌لرزد

و فقط چای درددل‌هایم را ...                         ....تو بفهم!

من به این تلفن لال که خیره شده‌ام

تو چیزی نمی‌شنوی؟         یا خودت را به نشنیدن....

بگذار برای دیدنت چشمی بماند.

***

آفتاب فضول از پشت پنجره

و نماز صبحی که می‌خواستم بخوانم

امروز نامه خواهد شد

دست‌هایم

و به سمت آغوش تو پست می شوم

من به گوشی تلفن‌ات...

....آری

        حسودم.

 

کاکتوس

قصدم بر این بود که در این پست با توجه به حجم بالای اتفاقات طنزناک در کشور مطلبی بلند بالا را در کاکتوس درج کنم اما برای این که وقتتان را نگیرم توصیه می­کنم به جای آن به اتفاقات اخیر واقع شده در فوتبال، سریال­های پخش شده در صدا و سیما و علی­الخصوص به برنامه­های تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی ریاست جمهوری و از همه بیشتر به مناظره­ها بنگرید که البته همه­ی این برنامه­ها از کاکتوس طنزتر است و واقعاً ملت نجیب ایران با کمال نجابت این صحنه­ها را تحمل می­کند اما به قولِ کیومرث منشی­زاده:

نجیب بودن یک ملت به اندازه­ی روشنفکری یک اسب غم­انگیز است.

 

ویژه­نامه غزل یا مست که می­کنم حواسم نیست

بسیاری از عزیزان تا به حال از بنده خواسته بودند یک پست را به غزل­های شیرین جناب فقانی اختصاص بدهم اما به دلایل متعدد تا به حال این موضوع ممکن نشد اما در این پست فرتوت ان­شاء الله از شرمندگی این عزیزان در می آیم.

علی­اکبر فقانی که بین اهالی ادبیات به صادق معروف است یکی از مهم­ترین چهره­های غزل جوان استان وکشور ماست. فقانی شاعری محجوب، دور از هیاهو و صمیمی است؛ که تا به حال تمایل کمی برای حضور در جشنواره­ها و محافل شعری از خودش نشان داده است اما به جرات می­توان ادعا کرد کسانی که در غزل جوان مازندران نقش و جایگاه فقانی را نادیده بگیرند بی­شک قضاوت عالمانه و منصافانه­ای از ادبیات مازندران نداشته­اند غزل­های فقانی ترکیبی از نازک­خیالی­های سبک هندی و فخامت زبانی سبک عراقی را با هم داراست. غزل فقانی با به کار گیری تصویر به عنوان مهم ترین ویژگی غزل امروز توانسته است ضمن استفاده مناسب از شعر کلاسیک پارسی خود را با مولفه های شعر امروز همگام سازد، اشعار وی  دارای آنی­ست که مخاطبینش را دچار جذبه­ای می­کند که نمی­توانند از شعرهایش دل بکنند. شعر فقانی نگاهی نو به آرکاییسم دارد و خلاقیت شاعر است که علی­رغم این کهن­گرایی شعرش را بدیع، جذاب و نو می­نمایاند.

با هم به حوصله­ی چند غزل با ایشان همراه می­شویم:

1

سوداگران به هر چه ضرر فکر می‏کنند

می‏خندی و به نرخ شکر فکر می‏کنند

بنواز بی‏ملاحظه شلاقِ عشوه را

صیادها به صید مگر فکر می‏کنند؟

با چشم آبی‏ات چمدانم عجیب نیست

دریانوردها به سفر فکر می‏کنند

گه‏گاه عشق میوه‏ی آزاده بودن است

گه‏گاه سروها به ثمر فکر می‏کنند

می‏سوزم و به زعم شما غیر منطقی است

پروانه‏ها به چیز دگر فکر می‏کنند

با مرگ نیز عشق رهامان نمی‏کند

همواره کنده‏ها به تبر فکر می‏کنند

قطعا به آخر غزلی عاشقانه است

سوداگرانِ شاعر اگر فکر می‏کنند.

 

2

 

تمام فرم تنت قابل تصور بود

اگرچه آن تن برفی‏ت زیر چادر بود

خدا چه حوصله‏ای داشت وقت خلقت تو

چرا که چهره‏ی تو قاب مینیاتور بود

من از سپاه نگاهت شکست می خوردم

درون چشم تو صد‏ها گلادیاتور بود

کمند زلف تو یک شهر را به دار کشید

شب نشسته به گیسوت دیکتاتور بود

دوباره من، من ِبیچاره بودم و تردید

همیشه نان من از دست عشق آجر بود

تفاوت من و تو بیش از آسمان و زمین

تفاوتی که فقط مایه‏ی تمسخر بود

تو آن دُری که بدون صدف رها شده بود

من آن صدف کف دریا که خالی از دُر بود

تو دوست داشتنت معنی ِ ترحم داشت

"علاقه‏ی تو به من از سر تظاهر بود"*

ببخش از این که حقایق کمی نو را آزرد

برای گفتن این حرف‏ها دلم پر بود

 

3

 

تا ابد بغض من غمزده کال است عزیز

دیدن گریه‌ی تمساح محال است عزیز

تا شما خانه‌تان شمت شمال ده ماست

قبله‌ی دهکده مان سمت شمال است عزیز

پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن

بوسه از آنطرف شیشه حلال است عزیز

ماه من! عکس تو در چشمه گل‌آلود شده

عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز

دام گیسوی تو بی دانه شده می‌فهمی؟

مپراطوری تو رو به زوال است عزیز

عشق این نیست که بر گردن من حلقه زده

این که بر گردنم افتاده وبال است عزیز

 

چار فصل است دلم منتظر پاسخ توست

لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز

 

4

 

آرامشم دلیل بر این نیست راحتم

بدتر شده است بعد تو جای جراحتم

گردن نبود گردنه‏ی برف‏گیر بود

جایی نمانده بود برای نزاکتم

یادش به خیر عشق، دو چشمت دولول بود

در برف می‏دوید گوزن محبتم

من یک شکار زخمی و پا بسته پیش تو

تیر خلاص پلک تو می‏کرد راحتم

با رفتن تو جان غزل‏ها به لب رسید

دیگر نمی‏نشست کسی پای صحبتم

شلاق غم به صورت ابیات می‏خورد

دیرینه است با غزل و غم رفاقتم.

 

5

 

غبار آینه‏ها شسته شد بهار به آب

بدون اینکه بشیند کمی غبار به آب

تو آب جاری و پاکی برای شستن من

منم همان که زده باز بی‏گدار به آب

حسودها به تنت خار طعنه کوبیدند

چه ابلهانه فرو کرده‏اند خار به آب

گلی به دست، در آغوشمی که شرعی نیست

ببین چه دسته گلی داده روزگار به آب

رسیده‏است زمانی که پشت هم بزنم

هزار بوسه‏ی کشدار و آبدار به آب

ولی تو برتر از آبی، همیشه تشنه‏ترین!

لبت هنوز نداده‏است افتخار به آب

دو گونه‏هات که می‏افتد عکسشان در آب

خیال می‏کنم افتاده دو انار به آب

ردیف آب فقط محض از تو گفتن بود

و گرنه شاعر سیراب را چه کار به آب.

 

6

 

طی کرده به این شوق دلم مرحله‏ها را

تا با تو فراموش کند مشغله‏ها را

با پای برهنه چه کند از سفر عشق

سوغات نیاورده بجز آبله‏ها را

یادم برود سلسله‏ی موت؟ که دیده‏‏است

تاریخ فراموش کند سلسله‏ها را؟

چون لنج به گل مانده‏ی غم منتظرم تا

آتش بکشد هرم تنت اسکله‏ها را

تو دزد دلی خنجر ابروت گواه ‏است

بگذار به حال خودشان قافله‏ها را

با دُرد دو چشمت همه شب مست برقصم

اجری بنویسند اگر هروله‏ها را

تا حوصله‏ات سر نرود نامه به نامه

در بین غزل‏هام نوشتم گله‏ها را

از گیس بلندت گله کردن شده کارم

هر چند که سر برده دگر حوصله‏ها را

تا شاعر خوبی شوم ای‏کاش خداوند

روزی دو برابر بکند فاصله‏ها را.

 

7

 

طی شد تمام زندگی‏ات بر خلاف عشق

پر پر زدی ولی نرسیدی به قاف عشق

انگار خوک زندگی‏ات فربه‏تر شده

دنیای تو خلاصه شده در زفاف عشق

با ژست مادرانه گرفتن به سادگی

بستی حرامزاده‏ی خود را به ناف عشق

همسر گناه شرعی هر شب برای توست

پنهان شده‏است تیغ هوس در غلاف عشق

من بعد ارتباط غزل عاقلانه نیست

عقل کسی برنده نشد در مصاف عشق

از پیچ و تاب گنگ دو زلفت کلافه‏ام

سر در گم است مثل دو زلفت کلاف عشق

لعنت به چشم‏هات که غرق حسادتند

پیداست شعله‏های حسد از شکاف عشق

لعنت به هر که عاشق من بود و هیچ وقت

در او نبود جربزه‏ی اعتراف عشق -

تا قبله‏ی تمام غزل‏های من شود

تا زندگی‏م طی بشود در طواف عشق

لعنت به شعر، چشمه‏ی جوشنده‏ی دروغ

لعنت به شاعری که زده باز لاف عشق.

 

8

 

تا کی پیاده رو شوم عابر نمی‏شوی

عابر شوم به شکل معابر نمی‏شوی

هم از تن مترسکی‏ام دل نمی‏کنی

هم در کنار خود متصور نمی‏شوی

بیهوده است سعی کنی مثل من شوی

شاعر دروغگوست، تو شاعر نمی‏شوی

روزی دلت بخواهد اگر می‏پرستمت

من حاضرم به کفر، تو حاضر نمی‏شوی

اینها که چشم نیست تو داری بگو چرا

با این دو شعله ساعقه ساحر نمی‏شوی؟

شلاق عاشقی همه را رام می‏کند

حتی تو را، تو را که به ظاهر نمی‏شوی.

 

9

 

دوره از سخت سخت‏تر شده است، دم روباه‏ها گواه شدند

گزمه‏ها عشق را شکارچی‏اند، خنده‏هامان بدل به آه شدند

قحطی‏ هر چه نور و آئینه است، دوره‏ی کرم‏های شب تاب است

ماه‏ها پشت ابر پنهانند، کرم‏ها ماه‏هاست ماه شدند

آنکه تخم خلاص را می‏کاشت توی ذهن پرنده‏ی معصوم

در لباس پرنده‏ها شده است، جغدها باز پادشاه شدند

حرف تاریخ تلخ و تکراری است، کاروان‏ها به جایشان اتوبوس

راهزن‏های سنگدل کم کم، افسران پلیس راه شدند

تا بگوئیم آسمان تنگ است، پشت میز محاکمه بودیم

هر چه پوشیده بود هر شاعر، پیرهن‏های راه راه شدند

توی سلول انفرادی نیست، ذهن خلاق و پر هیاهوی ِ

شاعران، این توهم پوچی است، هر که گفته است سر به راه شدند.

 

10

 

دوباره بوی خوش سیب می‌دهد دستم

تو سیب سرخی و سمت تو می‌رود دستم

تمام سهم من از تو سلام و لبخند است

به دست‌های تو هرگز نمی‌رسد دستم

برای چیدن گل‌های دامنت کوتاست

و هر چه می‌گذرد قد نمی‌کشد دستم

بدون این که نگاهم کنی یقین دارم

که چشم قهوه‌ایت کار می‌دهد دستم

اگر هنوز نمک گیر شعر من نشدی

و بی نمک شده، بهتر که بشکند دستم

 

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در سه شنبه 19 خرداد1388  |
 

.

اين روزها حال خودم را نمي‌فهمم بيشتر خودم را حدس مي‌زنم از گذشته‌ام فقط دلتنگي بزرگي مانده، كه هميشگي من است چيزهایي را آرزو مي‌كنم كه اطرافيانم را به خنده وامي‌دارد به قول رضازاده: «بمب خنده‌ي عقب افتاده‌ها شدم» دلم مي‌خواهد تله تئاتر طوبي را يك بار ديگر ببينم و در بعدازظهرِ شش سالگي‌ام با مادربزرگم بنشينم و مثل آدم‌بزرگ‌ها همپياله‌ي چايش شوم و فراموش كنم كه مرده‌است. اين روزها حال خودم را نمي‌دانم، غزل مي نويسم، حواسم به واكس كفشم نيست، و از شما چه پنهان همين كه آرزو مي‌كنم خودش تازگي دارد نمي‌دانم شايد يلداي يكشنبه راز خاصي داشته باشد كه مسيح در پي‌اش به دنيا مي‌آيد و حسين (ع) شهيد مي‌شود

عادت كودكي‌ام اين بود كه شب‌ها قبل خواب زماني كه ديگر توان بيدار ماندن نداشتم چشمم را مي‌بستم و با خود مي‌گفتم «الآن صبح ميشه» و مي‌شد اما امشب انگار اگر اين خودكار لعنتي رهايم نكند صبح هم نخواهدشد.

سلام

اندكي اين مثنوي تاخير شد و شرمنده ، معضلات ايام امتحانات گريبان گير شد و يلدا آمد و پست جديدي نيامد و محرم شد و تسليتي نگفتم كريسمس شد و ... و حالا زمستان به نيمه رسيده و هنوز مرا به برف دعوت نكرده‌اند، اين پست را به دوست عزيزم مجتبی یاوری راد كه عِطر ليموست و مردم غزه تقديم مي‌كنم.

                                                                    با احترام

                                                                 علی یوسفیان

مویی از گیسو

تهفه فرتوت از شاعري گمنام از قرن دهم هجري است به نام «مولانا ثنايي مشهدي»:

 

لب‌هات به گفتن چو شكر بار شوند           زنهار!، چنان مكن كه بي‌كار شوند

ترسم كه زِ هم جدا نگردند؛ اگر،                      از لذت يكدگر خبردار شوند

 

شعر جهان

اينبار مهمان كشور آفتاب تابان مي‌شويم و هايكوهاي مشهوري كه من دوست دارم:

 (1)

هاشين (Hashin)

نه آسمان و نه زمين

هيچ يك. فقط دانه‌هاي برف

يكريز فرو مي‌ريزد.

(2)

شو- او (Shōu)

با اولين روياي سال

رازم را به كسي نگفتم،

اما با خود لبخند زدم.

(3)

موريتاكه (Mortakei)

شكوفه‌ي افتاده

به شاخه باز مي‌گردد.

نگاه كن پروانه‌ئي!

(4)

باشو (Basshō)

بر بركه‌ي كهن

غوكي ناگاه فرو مي‌جهد

صداي آب.

(5)

سووين (sōin)

اي شبنم سپيد شفاف!

با چه قضاوت سستي

جاي آرميدنت را انتخاب مي‌كني!

(6)

ئتسوجين (Etsujin)

سال مي‌گذرد.

موهاي خاكستري‌ام را

از والدينم پنهان كرده‌ام.

 

آسمان از پنجره‌ی من

تا كنون آسمان از پنجره‌ي من، بين ساير عناوين هر پست فرتوت، براي بنده‌ي بي سوات بيشترين هزينه‌ي زماني و ذهني را داشته‌است و نوشتن هر سطرش با وسواس‌هايي كه دارم برايم با رنج همراه است اما ظاهراً اين بخش خيلي مورد توجه عزيزان قرار نگرفته‌است و فقط زحمت بيهوده مرا فراهم كرده. لذا اين بخش يا حذف خواهد شد يا متحول؛ چون فكر مي‌كنم شما عزيزان اينطور مي‌خواهيد. ياحق

کاکتوس

كپي‌كاري .....   نه!!!

علاقه‌مندان به ترجمه‌هاي ذبيح‌اله منصوري معتقدند شباهت‌هاي مجموعه‌ي حضرت يوسف (ع) به كتاب سينوهه(از آثار ترجمه منصوري) بيشتر از قرآن است (صرف نظر از شباهت‌هاي اين مجموعه با نمونه‌ي آمريكايي آن) بنده از همين تريبون فرتوت اعلام مي كنم كه اينطور نيست و اصلاً تكذيب مي‌كنم، البته با دليل محكم؛ چون يوزارسيف همشهري يوسفيان است.

انصاف داشته باشيد

جديداً عده‌اي از عناصر غيراصولي و بي‌هويت و خود فروخته با استفاده از پخش مجموعه‌ي تلويزيوني حضرت يوسف(ع) دستاويزي براي به طنز كشيدن چهره‌ي رييس‌جمهور محبوب و محترم جناب دكتر محمود احمدي‌نژاد يافته‌اند

كاكتوس ضمن اعلام انزجار از اين عوامل استكبار توصيه مي‌كند به جاي چهره، عملكرد حضرت يوسف (ع) را با دكتر احمدي‌نژاد مقايسه كنيد.

پيشرفت و ارتقاء

طي رايزني‌هاي فوق سري كاكتوس با محافل عمده‌ي سياست‌گذاري كلي كشور به اين خبر رسيده‌ايم كه قرار است دهه‌ي فجر به مرور به ماه فجر، فصل فجر و در پايان هم به سال فجر ارتقا پيدا كند و اينكه برنامه‌هاي ويژه‌ي دهه‌ي فجر امسال از اوايل دي آغاز شده است مويد همين موضوع است.

آدميزاد              اگر ايراني باشد

سازمان مجاهدين خلق يا همان گروهك منافقين از ليست سياه تروريست‌هاي اتحاديه‌ي اروپا خارج شد و اين مسئله با تمام تاكيدي كه كشور هاي غربي به رعايت حقوق بشر دارند نشان دهنده‌ي اين مطلب است كه آدميزاد اگر ايراني باشد در حكم بشر نيست و با همين استدلال كسي كه ايراني‌ها را بكشد تروريست محسوب نمي‌شود و اينكه تا كنون اين گروه در اين ليست قرار داشت و حالا نيست برمي‌گردد به اينكه اروپايي‌ها روزبه روز در حال پيشرفت‌اند و اين مسائل را احتمالاً در آخرين دستاورد هاي علمي شان دريافته‌اند. بعله آدميزاد ايراني حكم بشر ندارد.

 

آقاي مثنوي

تقريبا بعد از 5 سال بود كه مي ديدمش و گرمي صميميت‌اش انگار شامل مرور زمان نمي‌شود جابر نوري، كه من دوست دارم او را آقاي مثنوي بنامم، از شاعران خوش ذوق و بااستعداد مازندران است برگي ديگر از كتاب فرهنگ آمل. مثنوي كوتاه زير كه از كارهاي جديد اوست را به شما عزيزان تقديم مي‌كنم:

 

عشق در خوردن خون گرچه محق كرد مرا

چشم معصوم تو آيينه‌ي دق كرد مرا

بعد از اين گوشه‌ي دنياي خودم كز كردم

گريه با هر غزل حضرت حافظ كردم

روزگار تو اگر باز به آرامي بود

يار تنهايي من ايرج بسطامي بود

گر چه بي ياد تو از خاطره ها كم بودم

كاش من نيز در آن زلزله‌ي بم بودم

كاش مي‌مردم و از اينهمه دوري بهتر

مرگ در زلزله از زنده به گوري بهتر

 

یک شعر از خودم:

از تو

دو فرقی که دارم، سرم

                        درد می‌کند

یکی فرقی که با خودت دارم را.

اینکه از دیروزِ دیدنت خودم نیستم،..... توام

                      و تو اما، تا همیشه خودت هستی؛

                          چیزی که از جوش ریز دستِ چپ‌ات داد می‌زند

و دیگر

فرقی که با دیگرانِ تو ندارم،

                             و تو که همه‌ات با همگانی فرق است

واهمه‌ی این افتراق را

                       می‌شود

                        روی ناخن جویده حرص خورد       یا

   از خنده‌های تو درخواست کرد

ظلم گاهی کوچک است

اما عشق فرق دارد

وقتی که ظلم می‌شود،

                       دیدنت در دیروز.....

 

يك غزل زيبا از جناب غلامرضا طريقي:

 

اگر منعم كند دين از شراب خون گيرايت

دو فنجان قهوه مي‌نوشم، به ياد مردمك‌هايت!

دو فال قهوه مي‌گيرم، سپس شايد بدانم كي

ميسر مي‌شود همراه هم فال و تماشايت!

سپس سر مي‌گذارم روي اين فرش عزيزي كه

پر است از رد نامعلوم و عطر ساقه‌ي پايت!

عقب‌تر مي‌برم جبر زمان را تا شب يلدا

اگر ترديد خواهي كرد در تصميم فردايت

تو تنها هسته‌ي شيرين گردوهاي من بودي

كه يك همبازي گردوزني له كرد با«پاي»ات

به تنگ افتادي و ديدي به جاي جفت دلتنگ‌ات

دو چشم تنگ گربه مي‌كند هر شب تماشايت

 

دوباره يك فضاپيما به ماه آمد چه تقدريري!

تو را من كرده‌ام گم ديگري كرده‌است پيدايت!

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در چهارشنبه 9 بهمن1387  |
 

.

چشم‌هایت را ببند و به هیچ چیز فکر نکن کیف مدرسه را روی سرت بگیر و زیر تمام ناودان‌ها توقف کن حالا خیسِ خیسی و قطره‌های باران را می‌توانی با زبانت از اطراف لبت بچشی. چشمت را باز می‌کنی، کودکی واقعاً زود گذشت؛ سیگار را از جیب بیرون می‌آوری و کبریت میکشی، روشن نمی‌شود، توی باران نم کشیده،

                                                       چشم‌هایت را پاک کن؛ تو دیگر مرد شده‌ای!.

سلام

در ابتدا بر خود فرض می دانم از همدلانی که تا این لحظه‌ مرا مرهون نظرات و تشویق‌های خود کرده‌اند تشکر کنم که فرتوت همانگونه که از نامش پیداست بدون همراهانی اینچنین توان تحرک نخواهد داشت امیدوارم عزیزان همدل مثل همیشه با راهنمایی‌های سودمند خود کمک‌کارم باشند. در آخرین ساعات بستن این پست خبردارِ حادثه‌ی ناگواری شدم که حالِ اکنونم متاثر از آن است مادر شاعر ارجمند هم‌استانی سرکار خانم معصومه لمسو به دیار سکوت و خاطره پیوست که همین جا این ضایعه دردناک را به ایشان، خواهر محترمشان خانم منصوره لمسو و دیگر اعضای این خانواده فرهنگی تسلیت عرض می‌کنم مطالب این پست را به خاطره‌ی دوست خوبم علی منفرد که امید دیدار دوباره را در من عقیم گذاشت، تقدیم می‌کنم.

                                                                    با احترام

                                                                 علی یوسفیان

مویی از گیسو

اینبار فرتوت «مویی از گیسو»ی این پست را به زلف حلقه حلقه‌ی غزل‌های سعدی گره زده و چند بیتی از این جانبِ شلال مخملی ادب پارسی به ارمغان آورده:

گر بزنندم به تیغ کز نظرش بی دریغ                     دیدن او یک نظر صد چو من‌اش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست                  حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست

***

فراق یار که پیش تو کاه‌برگی نیست                            بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

زِ ضعف طاقت آهم نماند وترسم خلق                    گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

***

سر می‌نهند روی خطت عارفان فارس                             بیتی مگر زگفته‌ی سعدی نبشته‌ای

 

شعر جهان

آنا آخماتووا  Anna Akhmatova (1966-1889)

برگردان به فارسی: احمد پوری

(1)

می توانستم این کنم یا آن کنم،

اما چون کاجی تنها در دشتی بی‌کران در خود زیستم.

اکنون چه؟

         مهی خاکستری در پیرامونم...

(2)

ظرافت را نمی‌توانی

با چیزی درآمیزی، رام‌خویی را هم.

بیهوده شانه‌ام را بر خز مپیچ.

 

بس است دیگر. خواهش می‌کنم،

نه کلامی از اولین عشق و نه آهی پر سوز،

آن نگاه وحشی و گرسنه را

بیشتر می‌شناسم!

 

سهروردی در پیدایش عشق گوید:

 «بدان که اول چیزی که حق سبحانه و تعالی بیافرید گوهری بود تابناک، او را «عقل» نام کرد که «اوّلَ ما خَلَقَ الله تعالی العَقل» و این گوهر را سه صفت بخشید یکی شناختِ حق یکی شناختِ خود و یکی شناخت آن که نبود پس ببود از آن صفت که به شناخت حق تعالی تعلق داشت «حُسن» پدید آمد که آن را نیکویی خوانند و از آن صفت که به شناخت خود تعلق داشت «عشق» پدید آمد که آن را مهر خوانند و از آن صفت که از شناختِ آن که نبود پس ببود تعلق داشت «حزن» پدید آمد که آن را اندوه خوانند»    (حقیقة فی العشق ص 268)

 

شعری از مجموعه‌ی «مدایح بی صله»‌ی احمد شاملو

من هم‌دستِ توده‌ام

تا آن دم که توطئه می‌کند گسستن زنجیر را

تا آن دم که زیر لب می‌خندد

دل‌اش غنج می‌زند

و به ریش جادوگر آبِ دهان پرتاب می‌کند.

 اما برادری ندارم

هیچ‌گاه برادری از آن دست نداشته‌ام

که بگوید «آری»:

ناکسی که به طاعون آری بگوید و

نان آلوده‌اش را بپذیرد.

 

آسمان از پنجره‌ی من3

ما از احساسات خود به درکی می‌رسیم که معمولاً به زایش مفهومی می‌انجامد و این مفهوم حاصل ادراک نظری ماست مثلاً آنچه از لمس کردن سطح سمباده با حس لامسه دریافت می‌کنیم ما را به درکی می‌رساند که موجد مفهومی می شود که در حوزه‌ی زبان آن را به زبری یا خشونت تبیین می‌کنیم. اما وقتی یک هنرمند شاعربه خلق می‌پردازد در حقیقت این عمل را به عکس و با روش هوشمندانه‌ی دیگری پی می‌گیردکه به نظر می رسد آگاهی از آن می‌تواند در تعریف بایدها و نبایدهای شخصی هر هنرمند روشنگر باشد بایدها و نبایدهایی که مرام‌نامه‌ای فنی-نحوی برای کار به دست می‌دهد

ما در شعر حسی را در سر می‌پرورانیم که بالندگی‌اش به مفهومی می‌رسد و زبان در نقش حد واصله‌ی این مفهوم در ذهن شاعر و ایجاد مفهوم در ذهن مخاطب است. ذهن ما، حس‌مان رابتدیل به مفهوم می‌کند سپس مفهوم را به زبان وارد می‌کند و زبان پس از شنیدار در ذهنیت مخاطب مفهومی را متبادر می‌نماید که منجر به بازیافت حس اولیه در فضای ذهنی مخاطب خواهد گردید:

حس شاعر

مفهوم اولیه در ذهن شاعر 

زبان

مفهوم در ذهن مخاطب

حس گرفتن مخاطب نسبت به شعر

و آنچه عینی‌ترین بخشِ این فرآیند است همانا زبان است. زبان دارای قواعدی خاص به خود است قواعدی که متضمن ترانسفر مطمئن مفاهیم، تعریف شده‌اند اما شاعر از آنجا که خود حائز کرسی خلاقیت در این عرصه است. لذا گاه به خود اجازه می‌دهد که هنجار های زبانی را به نفع انتقال بهتر مفاهیم و یا اصلاً انتقال بهتر حس(از طریق حذف پل مفهوم) بشکند و این همان پروسه‌ایست که فرمالیسم را محقق، و مفهوم‌گریزی را سامان داده است.

اما مرز این نوع تلاش‌های ادبی (اگر برایشان قائلِ به مرز باشیم)کجاست. به عقیده‌ی من مرز این گریز از هنجارهای عرفی زبان آنجاست که منجر به ترانسفر مطلوب‌تری از حس یا مفهوم شود. یعنی وقتی قاعده‌ای نحوی را فروگزاریم که این گزار رسایی مفهومی یا حسی بیشتری را باعث شود اگر هنجارگریزی زبانی منجر به آن شود که شعر صندوقی دربسته بماند که کلیدش را شاعر در چاه انداخته‌است آن وقت است که شاهد معضلاتی خواهیم بود که هم‌اکنون با بسیاری از آنها دست و پنجه نرم می‌کنیم و این پروسه‌ها که در ابتدا با شعار احترامِ بیشتر به ذهن مخاطب، مجال حضور یافتند و ذهن مخاطب را اکتیو و پویا تر می‌پسندیدند در گزارهای رادیکال غالباً به حذف مخاطب انجامیده‌اند

شاید درست‌تر این است که به گردشگری‌های حس و مفهوم در ذهن شاعر و مخاطب دیگر بار بیاندیشیم...

 

کاکتوس

اول کار خواهش می‌کنم لطف کنید اینقدر برای این آقای یوسفیان نفرستید که در بخش کاکتوس درج شود یا به دست من برسد چرا که:

«کاکتوس ستون شخصی اشخاص بی شخصیت است»

آقا کاکتوس نوشته‌ام سفرهای استانی نداشته‌ام که اینقدر برایم نامه می‌نویسید...

نابودی بیکاری = نابودی کاکتوس

کاکتوس فقط تا دو سال دیگر در فرتوت مطلب می‌زند چون رییس‌جمهور محترم در دومین سفر استانی خود به استان گیلان گفته‌اند که تا دوسال آینده بیکاری را از بین می‌برند - که البته من نمی‌دانم ایشان که یک سال دیگر انتخابات را در پیش دارند و معلوم نیست که ماندگار باشندچطور؟...........  بماند – پس با این حقیقت من دو سال دیگر به کاری مشغول خواهم‌شد و در آن صورت دیگر به بهانه‌ی بیکاری جوانان نمی‌توانم شما را و دیگران را ایضاً، سر کار بگذارم. البته امیدوارم پودر کردن بیکاری قبل از محو کردن اسرائیل انجام پذیرد.

آمریکا در چه فکریه؟...

بحران اقتصادی آمریکا که مسئله‌ی روز است و همه از آن خبر داریم اما آنچه یقیناً از آن بیخبرید این است که به عقیده‌ی متخصصان سازمان سیا این رکود در اثر شکست تیم ملی فوتبال آمریکا در برابر ایران در جام جهانی به وجود آمده‌است و تنها راه نجات آمریکایی‌ها این که بسته‌ی پیشنهادی فرتوت + لینک‌هایش را بپذیرد که شامل چند بند زیر است:

·        برگرداندن افشین قطبی به سمت مربیگری تیم ملی فوتبال زنان آمریکا.

·        حذف سوبسید شیر نایلونی.

·        اجرای طرح اقتصادی خانوار با همکاری سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی منحل شده‌ی ایران.

·        زندانی کردن تمامی جمهوری‌خواه‌ها به خاطر شرکت در یک کنفرانس، مثلاً برلین.

·        دعوت از فرانکی جهت تصدی وزارت جنگ و آنجلینا جولی جهت تصدی وزارت امور خارجه.

·        بیل گیتس هم در اصل کمونیست و وابسته به KGB است باید در اسرع وقت اعدام و اموالش مصادره‌گردد.

البته همانطوری که همه‌ی ما میدانیم آمریکا همیشه آنقدر احمق است که به راه‌حل‌های عاقلانه‌ی ما ایرانی‌ها توجه نمی‌کند، به درک! ما که برای خودش می‌گوییم.

در خاتمه هر چند شاید ربطی به اینجا نداشتته باشد اما متذکر می شوم که سریال‌های هفته‌ی نیروی انتظامی امسال پلیسی بودند نه کمدی!

 

بید مجنون

آخرین باری که شاعر بزرگوار هم‌استانی جناب جلیل قیصری را دیدم در حاشیه‌ی جشنواره‌ی نقطه سرمرز بود قیصری مثل همیشه بود فروتن،متواضع و خوش‌خلق. شعر زیر برای من با خاطرات خوبی همراه است و هر وقت این شعر را می‌خوانم با خودم می‌گویم: «از میان درخت‌ها بیدِ مجنون و از میان شاعرها قیصری...» با هم بخوانیم:

*

میان تمام درخت‌ها

بید مجنون را دوست دارم

که شبیه شمایل توست

وقتی که در چارسوق دلواپسی

در خود خم می‌شوی

و باد از شش جهت می‌وزد.....

نخستین بید مجنون مادرم بود

وقتی که در گهواره بادم می‌تکاند

وبعد پدر...

مدرسه که رفتیم

معلم ما بید مجنون دیگری بود

در شمایل پدر

و کتاب تاریخ ما

پر از قامت محزون

از قضا خود معلم تاریخ شدیم

درس می‌دهیم

به پاجوشانی که فردا

مجنون دیگرند

میان تمام درخت‌ها

تمام درختان را دوست دارم

که در این دیار

همه‌ی درختان مجنون‌اند.

 

غزلی دوست‌داشتنی از دوست عزیزم حر شفقت:

همین که اسم تو آمد زبانم الکن شد

واین بهانه‌ی خوب سکوت کردن شد

سکوت و درد عجیبی که تا همیشه‌ی عمر

شبیه دست شکسته وبال گردن شد

بگو چگونه تو را دست باد با خود برد

بگو کجا به حضورت دوباره روشن شد

هزار مرتبه چشمم تو را قدم زد تا

هزار آیینه درهم پر از تو و من شد

شبی که کوه شدی، عشق از تو بالا رفت

و بعد کوه نوردت اسیر بهمن شد

چقدر نام تو را نوبرانه نوبر کرد

چقدر ساده دچار نگاه یک زن شد

یک شعر از خودم:

از چشم‌ات می‌ترسم

وقتی بی‌خیال به سمت‌ام می‌پیچد

وقتی در پیشانی‌ام پی اعتراف می‌گردی

و عشق روی مردمکِ راست‌ات

                              تنهایی مرطوبی‌است

 

تو که هستی؛

اشک‌ام را قورت می‌دهم

و تنهایی‌ام توی ترانه‌هاست

                           پیش ترس‌ام.

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در یکشنبه 26 آبان1387  |
 

.

پاییز است و دریا کسی را به خودش راه نمی‌دهد انگار باید کم کم لبه‌ی کتم را برگردانم و با چترم آشتی کنم، باران گرفته است.

سلام به تمامی کسی که کسالت زمین را از یادش می‌برند و و روی پیشانی خورشید دستمال نم‌دار ابر می گذارند هر چند از مطالب پستِ پیشین ظاهراً استقبالی نشد که البته کم کاری بنده برای اطلاع‌رسانی، یقیناً مزید کم لطفی دوستانِ همراه گشت، ولی از آنجایی که «هستم‌ اگر می‌روم گر نروم نیستم» من‌بنده نیز پست جدید را بیش از این در انتظار نگذاشتم ضمناً همچنان دوستان می‌توانند مطالبی را علاقه‌مند به درج آن در فرتوت هستند را برایم به هر طریق ممکن بفرستند، مثلاً: fartootinfo@yahoo.com یا a_yosofian@yahoo.com.

مطالب این پست را تقدیم می‌کنم به حافظ شیراز و روح پدر بزرگم.

با احترام

  علی یوسفیان

مویی از گیسو

تُهفه‌ی این پست فرتوت سه بیت از فروغی بسطامی شاعر عصر قجر است:

تو عهد بسته‌ای که نشانی به خون مرا          من جهد می‌کنم که به عهدت وفا کنی

***

خوش آنکه حلقه‌های سر زلف وا کنی                     دیوانگان سلسه‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده‌است                     یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

 

شعر جهان

شعر جهان این پست به شاعر بزرگ آلمانی مارگوت بی;ل اختصاص یافته

دوشعر از Margot Bickel با ترجمه‌ی ندا زندیه چاپ/دارینوش- تهران

1

از آنچه گریزی نیست

گریختن

 

از آنچه تغییر نمی‌پذیرد

روی برگرداندن

 

مثلِ

 

آن برگ افتاده را

دوباره

به درخت وصل کردن

2

برای اینکه دوستت دارم

می‌توانی بروی

برای اینکه دوستت دارم

سکوت می‌کنم

برای اینکه دوستت دارم

چشم می‌بندم بر دروغ

برای اینکه دوستت دارم

نگه می‌دارم زیبایی‌ها را

برای اینکه دوستت دارم

تو آزادی

 

 

آسمان از پنجره‌ی من

آنچه هنرمند را از سایرین متمایز می‌کند نگاه خاص اوست به جهان اطراف‌اش، که این نگاه اگر به همراهی چند  خصیصه نائل شود می‌تواند رشد و قبول کار وی را ضامن شود.

هنرمند باید بداند که دیگران تصویری نرمال و عرفی از جهان دارند یک فرد عادی همان‌طور به مسائل نظر می‌کند که جامعه او را به آن سمت سوق داده اما اگر هنرمند هم به این قواعد فکری تن دردهد دیگر نمی‌تواند به خلاقیت و آفرینش دست بیازد لذا باید در گام اول هر پدیده و موجود را آنچنان ببیند که انگار اولین بار است رخ داده است و همه منتظر تعریفِ هنرمندانه‌ی وی نشسته‌اند به قول سپهری به آفتاب سلامی دوباره باید کرد. پس باید در مرحله‌ی اول ذهن‌مان را از پیش فرض‌ها و پس‌زمینه‌ها بشوییم. کریشنا مورتی در جایی می‌گوید: «ای کاش درخت‌ها نام نداشتند» و این از آن جهت است که، نگاه قراردادی به درختان را باعث می‌شود.

پس از این پاک‌سازی ذهن از پیش‌فرض‌ها نوبت نگاه ماست.نگاه‌مان باید عمیق و کاشفانه باشد، باید با دقت در تمامی جهان اطراف تعمق کرد و پس از آن وقتی که متوجه وجهی از اشیاء و پدیده‌ها در اطراف‌مان می‌شویم که احیاناً در تفکرات دیگران مغفول مانده‌است و حاصل توأمان سلیقه و اندیشه‌ی ماست اینجا باید نسبت به پدیده‌ها حس گرفت. وقتی بدانیم چه حسی نسبت به هر چیز داریم آنگاه است که هنرمان را دارای لحن شخصی کرده‌ایم.

لحن شخصی به واسطه‌ی بداعتی که نسبت به ارائه‌ی قراردادی جهان دارد عموماً مقبول است؛ اما پس از دقت و تعمق در نگاه و حس گرفتن از جهان پیرامون ما به تدریج در مورد پدیده‌های مختلف نظر شخصی داریم و این فلسفه‌ی فکری ما را شکل می‌دهد و این فلسفه‌ی فکری شخصی ماست که ما را به خودمان باز می‌نمایاند خویشتنی که در آثارمان بروز خواهیم داد و نسبت به آن احساس خوش مالکیت داریم مالکیتی در حیطه‌ی اندیشه.

همه‌ی هنرمندان بزرگ صاحب فلسفه‌ی فکری مختص به خوداند، فلسفه‌ای که لحن و نحوه دید جهان در روایت آنهاست پس بیاییم چشم‌ها را بشوییم و جور دیگری ببینیم.

 

کاکتوس

در ابتدا بر خود فرض می دانم که تکذیبیه جناب مستطاب حضرت یوسفیان (قطع الله یده الشریف) را نسبت به کاکتوس قبلی به عرض برسانم و اما این کاکتوس با خبرهای بسیار همراه بود.

المپیک

پس از کسب نتایج ضعیف ورزشکاران المپیکی ما داشتم از معبر امواج شبکه محترم سه برنامه‌ی ورزشی‌ای را ملاحظه می‌کردم که دیدم مهمان برنامه حرف‌های بسیار مهمی می‌زند که: بعله اصلاً که گفته که رقابت‌های المپیک رقابت‌های مهمی است بلکه این رقابت‌ها فقط در راستای تبلیغات فریبنده‌ی غرب و خطای دید، بزرگ به نظر می رسند و مثلاً می‌گفت: مگر این‌ها نمی‌گویند که ما این رقابت‌ها را فارق از رنگ و نژاد و مذهب برگزار می‌کنند ما می‌گوییم اگر راست می‌گویید المپیک را بدون توجه به مادیات برگزار کنید! چرا میزبانی را فقط به کشورهای ثروتمند می‌دهید و بعله کارشناس محترم داشتند همینطور بیانات می‌فرمودندکه من به راستی حرف‌هایشان ایمان آوردم که واقعاً چرا میزبانی را به کشورهای مظلوم نمی‌دهند چه می‌شود به جای المپیک پکن و لندن و سیدنی و آتن به المپیک کابل و بغداد و آدیس‌آ‌ بابا برویم؟!!!!! به قول بزرگی: واقعاً چرا؟؟؟؟؟؟

از خبرهای بسیار جالب این روزها این بود که که محمود احمدی‌نژاد که پیش‌تر از رقابت‌های المپیک باز مانده بود با دعوت مقامات پکنی اولین رییس‌جمهور پارا المپیکی ایران لقب گرفت ضمناً شنیده‌ها حاکی از آن است که با توجه به ناکامی‌های فدراسیون کشتی در المپیک جناب رییس‌جمهور به آقای علی‌آبادی دسنور دادند در انتخابات آینده‌ی ریاست فدراسیون کشتی کاندید شود.

سیاست

جون مادرت تو رو به ارواح مرده‌ها جون هر کس دوست داری این یه دفعه رو تو انتخابات شرکت کن. سایت رسمی این جور التماس‌ها www.mowj.ir است این سایت دعوت از سید محمد خاتمی است برای شرکت در انتخابات آینده‌ی ریاست‌جمهوری ظاهراً اصلاح‌طلب‌ها با رویکردی محافظه‌کارانه قصد دارند اول از محبوبیتِ تا هنوز خاتمی مطمئن شوند بعد حمایت قطعی از او را آغاز کنند!!!

دیپلماسی

سفر پرزیدنت محترم بولیوی مهم‌ترین اتفاق دیپلماتیک روزهای اخیر بود ایشان طی سفر بلند مدت خود به ایران(قریب به یک ماه) که تقریباً با همه‌ی مسئولین و غیر مسئولین ایرانی حتی دختر خاله خواهر مادبزرگ شوهر همسایه‌ی منظر خانم اینا ملاقات داشت طی یک حرکت انتهاریاز ایران خودرو نیز بازدید کرد و جالب است که وی پس از بازدید گفت:«هیچ وقت فکر نمی‌کرد روزی بتوانم از یک کارخانه ماشین‌سازی از نزدیک دیدن کنم و این برای من مثل یک رویاست» و من تازه فهیمیدم که چرا آقای احمدی نژاد پس از هر سفرش به بولیوی و اروگوئه و ونزوئلا می‌آید و می‌گوید ما ابرقدرت هستیم.

اگه شما رو ندیدم خداحافظ.

 

یک شعر سپید از دوست عزیز میثم ریاحی

«شهود»

پرنده‌ات را به من بسپار

و عصرهای بهاری را

     که بر شانه‌های مرد مهاجر

                                  سپید می‌شوند

 

دستانت ماه را            برایم می‌چیند

و در هیاهوی لاله‌ها

سکوتی را

به بال‌های پرستو می‌بخشند

از لبان او

به چشمه‌ها رفتم

من

با هر پیاده

دیواری           بالا آوردم

چشمانم

فرو ریخت

و ستاره

        ستاره

        آسمان شدم        در تو

 

چشمانم از شب

آهویی به حرم می‌برد

خواب دیدم

که پرستو باشم

دریا!

پرواز

با کدام کوه          آغاز شد...1

1 - تایپوگرافی کار بر اساس متن چاپ شده‌ی اثر در کتاب «ماه حلقه بی انگشت» انتشارات داستان‌سرا شیراز1386 اثر همین شاعر می‌باشد.

 

دو شعر از خودم

«1»

پشت‌‌بام شیروانی همیشه امن است

            برای شروع دوباره

                      و دعوت از دختر سر به زیری که از من رو می‌گرفت

         برای قلوه‌سنگ‌ها

               که برای من زیبا بودند

وقتی سال از هزار و سیصد و چند بودنش چیزی نمی فهمید

و کودک توی کوچه تاریک

          انکار نمی‌کرد که می‌ترسد

درخت خانه بود

         و داروگ بودن از چشم آدم داد می‌زد

پشت‌بام شیروانی امن بود

         چیزی که اصلاً گذشته نیست

            همیشه‌ی محتومی‌است

                                 که توی خیابان هم می‌تواند اتفاق بیفتد

           پاسخ پرسش هایی که شرم می‌آورد

لالمانی‌است

وقتی توی کوچه تاریک

                          با چشم‌های هیز یک گربه تنها باشی

لحظه‌ای که دریا در خودش زیرآبی می‌رود

و جهان چشم میگذارد

***

معشوق بزرگ‌سالی من

چشمت را ببند

تا ده بشمار

یک دو، سه...

چشم که باز کنی

پای الاکلنگی نشسته‌ای

که سمت دیگرش قایم شده.

«2»

شب است

وسکوتت روی تخت نخوابیده

اینجا جور نیست

و این جیرجیرک الکی می‌خواند.

 

این هم غزلی از شاعر ارجمند احمد شهدادی:

 

شب می‌وزد به باغچه... سارا! چه می‌شود؟
آینده چیست؟ حدس بزن ... ها! چه می‌شود؟
گاه از خودت بپرس که حالا که مانده است
گاه از خودت بپرس که فردا چه می‌شود؟
سارا درخت کوچک همسایه سوخته است
مرگی همیشه می‌وزد اینجا... چه می‌شود؟
سارا حیاط کوچک ما نقشه‌ی جهان
بعد از گذشت یک سده آیا چه می‌شود؟
سارا مرا کنار همین حوض دفن کن
دفترچه‌های شعر من اما ...چه می‌شود؟
سارا نماز صبح... شب قهوه‌های تلخ
سجاده و نیایش و خرما چه می‌شود؟
می دانم آخر از پس این حرف‌های سرد
اندوه چشم‌های تو... دریاچه می‌شود
بس می کنم عزیز.. ببین .. چای می‌خوری؟
شب روشن است بیهده ما را چه می‌شود؟
حتما بدوز دکمه‌ی پیراهن مرا
بگذار بنگریم که فردا چه می‌شود؟

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در شنبه 6 مهر1387  |
 

.

 (تابستان، توت، تاب، دریا، ماهیگیری، تمشک (تنگوشتنه)، بلال، هندوانه، نازخاتون، کلمن، آب سرد، سفر به مشهد)

در تابستان مردان شالیزار با پرانتزهای اینچنینی توی فکرشان کار می‌کنند و دانه‌های درشت عرق را روی پیشانی‌شان جمع می‌کنند و نای لبخند زدن را از دست می‌دهند.

تابستان است فصل تاریکی‌های کوتاه و روزهای بلند.

با تشکر از تمامی عزیزانی که از فرتوت دیدن می‌کنند و به من لطف دارند. مایه خوشوقتی‌است اگر عزیزان مباحثی را که دوست دارند در فرتوت مطرح گردد را برایم بنویسند یا مطالبی را علاقه‌مند به درج آن در فرتوت هستند را برایم به هر طریق ممکن بفرستند مثلاً: fartootinfo@yahoo.com یا a_yosofian@yahoo.com (به قول آقای صالح علا دم‌دست شما هستم) همیشه از نظرات دوستانم بهره برده‌ام. به امید اینکه روز باشید و روزبه؛ مطالب این پست را تقدیم می‌کنم به دوست خوبم حر شفقت مردی که چشم‌هاش می‌خندد.

 

با احترام   .

علی یوسفیان

 

خسرو خوبان

شکیبایی مُرد

خسرو شکیبایی برای من همیشه همان مصطفی فیلم شکار است او پای شکسته‌ام را جا می‌اندازد و پر طاووس را لای قرآن می‌گذارد و رویش شکر می‌ریزد تا زیاد شود وقتی اولین بار این فیلم را در دوران کودکی دیدم شنیدم که شکیبایی به پرستویی گفت «کاکو» از پدرم پرسیدم کاکو یعنی چه؟ گفت یعنی داداش من آن زمان برادر نداشتم این بود که احساس می‌کردم اگر من به جای پرستویی بودم مصطفی را در آغوش می کشیدم و می‌گفتم بیا با هم برویم کاکو کاکو کاکو کاکو کاکو کاکو....

اما مصطفی رفت و حالا احساس می‌کنم من هم مثل محمود(پرستویی) جا مانده‌ام.

درگذشت این هنرمند صمیمی را به همه‌ی هنرمندان و علاقه‌مندان هنر تسلیت عرض می‌کنم امیدوارم که شکیبا باشیم تا شکیبایی دیگر...

 

مویی از گیسو

بیتی از سعدی هدیه به چشم نظرباز رندان:

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان                         بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی!

 

شعر جهان

اِزرا پاوند (Ezra Pound)(1885 - 1972)

شاعر ایماژیست (Imagist) آمریکایی

The apparition of the se faces in the crowd

Petals on a wet, black bough

ظهور این چهره‌ها در میان جمعیت

گلبرگ‌هایی بر شاخه‌های سیاه و خیس

 (از مجموعه‌ی در یک ایستگاه متروک)

As cool as the pale wet leaves of lily of the

Valley

She lays beside me in the dawn

به لطافت برگ‌های پریده‌رنگ و مرطوب سوسن

دره

او سپیده‌دمان در کنار من آرمیده‌بود

(از مجموعه‌ی آلبا)

آسمان از پنجره‌ی من

«آسمان از پنجره‌ی من» نظرات شخصی این حقیر پیرامون هنر، ادبیات و به طور اخص شعر است بی هیچ ادعایی...

هر شاعری در شعر خود دارای قوتی خاص در شگردی ویژه است که اغلب آنچه توجه ما را در مواجهه با شعرش جلب می‌کند همین نکات است مثلاً تبحری که جناب شاملو در ایجاد طنین‌های زبانیِ گیرا و انداموارگی واژگان داشت یا حس‌آمیزی‌های و تعبیر بدیعی که مرحوم سپهری به کار می‌گرفتند.

اما آنچه به آفرینش شعر خوب کمک بسیار خواهد گرد وفور ظهور این نکات قوت نیست بلکه به‌جایی کاررفت این ابزار است به همین سبب وقتی احساس کردیم در قلم‌رقصانی خاصی تبحر داریم باید بدانیم که این مهم به قولی آسِ آستین‌مان است و نباید هر جا و به هر شکل رو شود و این و این دریغی که ما در کاربرد این قوت‌ها داریم باعث شاخص‌تر شدنشان و در نتیجه پیشبرد اهداف زیبایی‌شناختی شعر می‌شود اما در صورت افراط در به کار گیری این قوت‌ها، عواملِ قدرت خود را به عناصر سستی و المان‌های جمال‌فزای اثر را کراهت‌زا نموده‌ایم من همیشه از اوج صدای خواننده در آوازها لذت برده‌ام اما حقیقتاً اگر قطعه به صورت کامل در اوج خوانده‌شود یا غالب آن در اوج باشد آیا این لذت باز هم ایجاد خواهد شد؟ مثال دیگری می‌زنم؛ شما وقتی احساس تشنگی کردید با یک یا دو لیوان آب سیراب خواهید شد ولی این غیر منطقی‌است که بگوییم با نوشیدن 10 لیوان آب شما مثلاً ده برابر سیراب می‌شوید؛ البته شما به سبب نوشیدن این حجم از آب لذت سیراب شدن را ههم از دست داده و صرفاً آزار می‌بینید.مشکلی که به اعتقاد من سپهری هم در مجموعه‌های آخرش با آن دست به گریبان است و البته شملوهم گاهی همین‌طور اسیر قدرت‌های خودش شده(دریغا شیرآهنکوه مردا...).

 شعر تقطه تسلیم شاعران است بهتر است در برابرش تسلیم شویم و سعی نکنیم با به‌کارگیری که قدرت اثر ما هستند به صورت مکانیکی بر زیبایی اثر بیافزاییم.

 

کاکتوس

ما به دروغ عادت داریم

ما ایرانی‌ها به دروغ عادت داریم آنچنان که وقتی کذب حرفی برایمان فاش می‌شود گاهی اصلاً تعجب هم نمی‌کنیم در مجامع مختلف به حرف همه گوش می‌دهیم اما همین که نباشند به راحتی تکذیبشان می‌کنیم (شاید اگر حین دروغگویی به طرف تذکر بدهیم وسط حرفش پریده باشیم و زبانم لال بی‌ادبی باشد) ما به راحتی مراعات دروغگوهای محترم را می‌کنیم آنقدر که خیلی از دروغگوهای محترم را وامی‌داریم بیش از حد روی بلاهت ما ملت فهیم حساب باز کنند. ما سال‌های متمادی می‌بینیم که مثلاً تلویزیون اعلام می‌کند دروغ بسیار بد است و در زمره‌ی گناهان کبیره؛ اما همین تلویزیون وقتی قصد پخش یک سریال یا فیلم سینمایی را دارد ساعتی را فرضاً 8 شب برای پخش اعلام می‌کند ولی در این ساعت ما فقط می‌توانیم پیام‌های بازرگانی را ببینیم و سریال تقریباً 15 د قیقه بعد شروع می‌شودو این از نظر ما ملت فهیم کاملاً طبیعی‌است معمولاً سر قرارها می‌گوییم 5 دقیقه دیگر می‌رسیم اما این زمان تا 15 دقیقه هم قابل توجیه است می‌گویند دروغگو کم‌حافظه هم هست ولی چون قریب به غالب افرادِ ما ملت فهیم گاهی دروغ می‌گوییم در نتیجه حافظه قوی هم نداریم و از دروغ یکدیگر خیلی رنج نمی‌بریم روزنامه‌هامان مصاحبه‌های خیالی از ورزشکاران می‌کنند نسبت‌های سببی و نسبی جدید برای هنرمندان جور می‌کنند اما اینها را به حساب قوه‌ی تخیل قوی روزنامه‌نگاران می‌گذاریم نه خدای نکرده دروغ و تازه اینها همه خارج از دروغ‌هایی است که در ساختار زبان‌مان ریشه دوانده (به قول مهران مدیری افعال معکوس) ما از حرف راست ناراحت می‌شویم و شاید همین است که حتی به دولت‌مان هم اجازه‌ی این کار را نمی دهیم و فقط از اینکه رییس‌جمهورمان اعلام می کند ما ابرقدرتِ بزرگ منطقه هستیم شاد می‌شویم همین چیزهاست که باعث می شود از آقای غلامحسین الهام وقتی که به طور متوسط در هر 7 روز 9 بار تکذیب می کردند راضی نباشیم. ما ملت فهیم به مضرات راستی پی برده‌ایم و زیر بار نمی‌رویم.

این احتمال را باید پذیرفت که شاید فرتوت در پست بعدی، این مطالب دروغین را تکذیب کند چون علی یوسفیان هم یقیناً یک ایرانی اصیل و فهیم است که زیر بار نخواهد رفت.

چند شعر از دوست خوبم کیوان قنبری

(1)

خاک پشت سرش می‌دوید

روی رد حلزونی غریب شکل می‌گرفت

و آنهمه چشم ایستاده

مرددِ دیدن

خورشید کوچک و کوچک‌تر

می‌رفت تا سیاه توی سیاه

روی سر سایه خراب

خاک به خودش بنشیند

چشم به خودش بریزد

کوچک‌تر از تصور

اعماق جهان بر مدار خواب بچرخد

شب ماند

دنباله ماند

مسافر از ایستگاه گذشت

اگرچه                  گذشت

(2)

پا در جنگل وحشی شد

دل گل نداد و درخشید

شک شاخه زد که فضا را

میدان به ماه

باغ نمی‌‌دانم

رقصان عروس باشد و

دنیا به راه او                             بپریشد

(3)

شرم از وقوع کردی و

راه مطول طویل شد

شرم مشاهده ساری است

در ناگهان مقصد

تا ناگهان رونده‌ی آرام

قلب سر

زدن آغازد.

 

یک شعر از خودم

از جوی آب

و تلاطم زیر پلکم

شروع شد

خونِ قربانی

سرخ

بود

مثلِ

خون

و تو

         عروس می‌شدی..

 

 

یک غزل از خانم مریم جعفری

دنیا پر ازسگ است جهان سر به سر سگی‌است  غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌است

لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد               پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌است

از بوی دود و آهن و گل مست می‌شوند           در سرزمین من عرق کارگر سگی‌است

جنگ و جنون و زلزله مرگ و گرسنگی اخبار یک، سه، چار، دو، تهران، خبر، سگی‌است

آهنگ سگ ترانه‌ی سگ گوش‌های سگ       این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌است

بار کج نگاه شما بر دلم بس است                         باور کنید زندگی بار بر سگی‌است

آدم! بیا و از سر خط آفریده شو                       دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌است

غزلی از دوست خوبم علی‌اکبر آغاسیان

وقتی میان معرکه موی تو مار شد               انداختم عصای خودم را سه‌تار شد

چشمت ستاره بود ولی ناگهان چکید             اشکی از او ستاره‌ی دنباله‌دار شد

بانو نه من هر آنکه تو را دید بی‌درنگ یک شاخه گل به سینه زد و خواستگار شد

از کوچه رد شدی که درختی شکوفه داد       از آن به بعد بود که نامت بهار شد

هر وقت میوه خواستی از من به خون خود      در دل هزار قطره چکاندم انار شد

دادم به دست‌های تو تا نوش جان کنی   آهوی خوش خرام من اینگونه هار شد

منصور هم به دست خودش پرورانده‌بود     هر شاخه از درخت پلیدی که دار شد

چوپان دلش گرفت و نی می‌زند هنوز          معشوقه‌اش عروس ده همجوار شد

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در پنجشنبه 17 مرداد1387  |
 

.

حالا که دارم می‌نویسم بیشتر از همه به دوستانی فکر می‌کنم که دلم برایشان تنگ است برای کسانی که دوستشان دارم و گاهی اوقات حس‌ می‌کنم واقعی نیستند آدم‌هایی با این همه صفات دوست‌داشتنی. شاید جهان با اینترنت و ابزارهای ارتباطی جدید خیلی کوچک شده‌باشد اما من دورم، دوستم و دلتنگم و اصلاً چرا دارم این مطالب را اول این پست می‌نویسم نمی‌دانم....

مطالب این پست رو تقدیم می‌کنم به عزیزی به نام آزادی که در کودکی به من شنا کردن را آموخت و روح مقتولین قتل‌های زنجیره‌ای که هنوز پس از ده سال قفل زنجیرش باز نشد.

 

 

مویی از گیسو

هدیه به یاران همراه با این پست دو بیت از غزلیات شمس مولانا:

عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم           بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم!

چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند        چون مرا گویی که در بند جدایی نیستم.

 

 

شعر جهان

سانتوس لوپس  .. - 1955

دبیر خانه شعر کاراکاس ونزوئلا

ترجمه: سعید آذین

 

زندگی می کنم

و سخت برآنم که بدانم

چه پرندگانی

در رگهای من دربنداند

در قلب من هوشیارند

و اعصابم را نوک می زنند

برآنم

بدانم

چگونه رهایشان کنم.

 

 

این صندل رسوایی

وقتی داریوش بوی گندم‌‌اش را خواند همه تایید کردند حتی عده‌ای از مذهبیون هم داریوش را به سبب همین قطعه می‌شناسند «بوی گندم مال من هر چی می کارم مال تو».

مشکل جامعه در آن اتمسفرِ خاصِ مبارزه علیه رژیم پهلوی دوم، فقط، عملکرد رژیم بود و یا شاید فقط این مشکل فقط به دید می‌آمد؛ اتحادی کاذب بین همه‌ی اقشارِ فکری ایجاد شده بود که فقط به نابودی رژیم به عناوین مختلف بپردازند، مذهبیّون به عنوان بزرگترین سدِّ اجرای احکام‌الله به رژیم می‌نگریستند، ملیّون به رژیم به عنوان حکومتی که منابع ملی و اموال عمومی را به چپاول نشسته نگاه می‌کردند و روشنفکران و هنرمندان ضدیّت مرامی خودشان را با حکومت های توتالیتر و دیکتاتور (البته برای رسیدن به آزادی انتزاعی ذهن‌شان) دنبال می‌کردند.

در آن بستر بود که مشکل یک وجه داشت وجه حکومتی، حکومتی که باید برافتد. اما وقتی امروز محسن نامجو می‌خواند «شقایق نرماندی از آن تو عقاید نوکانتی از آن من» همه گیج‌اند که چه بگویند، تایید کنند یا تکذیب کنند؛ چون نه جامعه‌ی ما جامعه‌ی آن سال‌هاست نه نامجو داریوش. جامعه‌ی ما از اتحاد کاذب به انکثار حقیقی رسیده‌است و مشکل‌مان از یک مسئله به چندین معضل تبدیل شده. اگر هنر، هنر حقیقی باشد، آینه‌ی تمام نمای اجتماع خود نیز هست. تجلی محیط است آنگاه که کنش‌های محیط در جان هنرمند درونی شده‌است و ما باید بپذیریم که جامعه امروز ما این چنین است با همین تکثر اصوات و الحان و با همین حالات هیستریک که نامجو در تحریرهایش دارد ....  باید پذیرفت.

اولین باری که صدای نامجو را شنیدم در یک مجموعه لوح فشرده از تمامی اهالی موسیقی زیر زمینی یکی دو سال اخیر کشور بود. در میان آلبوم‌های این لوح ناگهان به چند قطعه برخوردم که بر خلاف قطعات دیگر بود، دیگر خبری از عاشقانه‌های سطحی و سانتی‌مانتال نبود قطعات نامجو نو،عمیق و در عین حال عجیب بود به‌هیچوجه شبیه سبک‌های مرسوم نبود تا مدتی در بهت و گیجی بودم؛ نمی‌دانستم حقیقت این موسیقی چیست، و من باید چه موضعی در برابرش داشته‌باشم. کم کم  به این نتیجه رسیدم که قطعات نامجو گاهی اوقات اصلاً موسیقی نیست؛ و می‌توان گفت؛ نوعی Sound Art است. تجلیاتی هنری است در قالب صوت. این موضوع اولین تفسیر من از خروج‌های گاه و بی‌گاه نامجو از هارمونی مرسوم و مراعات شده تا کنون بود.

بعدها مصاحبه‌ای از نامجو خواندم که می‌گفت: «می‌خواهم موزیکی خلق کنم که شاملو هم بشنود»1. راستش را بخواهید به نظر من اگر شاملو زنده بود خیلی احتمالش کمبود که از این نوع موسیقی خوشش بیاید اما آرزو کردم کاش آندره‌ برتون زنده بود تا می‌شنید؛ به عقیده‌ی من آنچه تحت عنوان «نگارش خودکار»2 در میان سورئالیست‌ها مطرح شد هر چند در میان آنان زیاد به بار ننشست، فکر می‌کنم در آثار نامجو به گونه‌ای دیگر متجلی است «خوانش حنجره» اسمی‌است که من بر این نوع آثار می‌نهم و فکر می‌کنم آثار نامجو را اگر از منظر همنشینی گام‌ها و تجانس موجود بین آواهایش بخواهیم بررسی کنیم؛ دچار ناخودآگاهی خاصی‌است که برای من نگاره‌های سورئالیستیک را در ذهن متبادر می‌کند.و خلاصه هر چه هست من دوستش دارم..... شما چه‌طور؟

 

1-     «می‌خواستم موسیقی ایرانی ارائه کنم که احمد شاملو هم آن را گوش کند» روزنامه اعتماد ویژه نامه‌ی نوروز87 صفحه 40

2-     «شیوه‌ای خاص که سورئالیست‌ها معتقد بودند می‌توان با نوعی خودکاری (اوتاماتیسم) روحی که بسیار نزدیک به رویاست به آفرینش هنری ناب دست زد.» مکتب‌های ادبی رضا سید حسینی

 

 

کاری از خودم     شاید شعر...

 

از گناهم پشیمان نیستم

روی لبت

 چای که می‌خوری

و سیب آدم توی گلویت می‌جنبد

با مداد می نویسم که را حت پاک شود

که دوستت دارم

گاهی به چشم‌هات زل زل     فکر می کنم

و روی ابروهات هیز می‌شوم

تازگی‌ها ترسوی کوچکی شده‌ام

که آخرش از نردبان می‌افتد

از گناهان بزرگ

از گناهان بلند

ازگناهان گیسو

جهنمی مرا می‌سوزاند

و پشیمانی توی بوسه‌ها گم است

وقتی سیب آدم توی گلو می‌جنبد./

                                                   31/1/1387

 

دو غزل خاطره‌انگیز که همواره برایم جذاب هستند امیدوارم که

 

 برای شما هم خاطرات شیرینی را تداعی کند:

(1)

خوب من شنیده‌ام؛ از زبان این و آن، مرد مال گریه نیست، گریه مال مرد نیست.
هی سوال می‌کنید روی گونه‌های تو اشک‌ها برای چیست؟ گریه مال مرد نیست!
مرد خشم بی درنگ، مرد شکل پاره‌سنگ، منظری بدون روح، بیشه‌ای پر از پلنگ
زن ولی همیشه اشک، معبد ملایمت، زن چقدر عاطفی‌است؛ گریه مال مرد نیست
گر چه رنج‌مان به‌راه، گرچه زخم‌مان عمیق، دست‌هایمان تهی‌است؛ چند بار گفتمت؛
چند بار گفتمت؛ در حضور دیگران، هی نمی‌شود گریست، کریه مال مرد نیست.
ای تب گریستن! ای حریر بی‌کران! اتفاق ناگهان! انفجار بی‌امان!
 ابر گریه را بگیر! آه بغض من بمیر! اشک، اشک من بایست!گریه مال مرد نیست!
من که مرد نیستم، گور سرد نیستم، حسرت نهفته‌ی پشت درد نیستم؛
با توام به من بگو! می‌شود چگونه ماند؟ می‌شود چگونه زیست؟ گریه مال مرد نیست؟
مرد بغض کرد و، نه، مرد گریه، نه، نکرد، مرد مرد مرد مرد خسته بود از این سکوت
هق‌هقی که می‌رسید، جز تو هیچ‌کس که نیست؟! این صدا صدای کیست؟ گریه مال مرد نیست
مرد گریه می‌کند هی نگاه می‌کنند، نیشخند می‌زنند، اشتباه می‌کنند
زیر چتر مشکی‌اش، می‌زند به خود نهیب،گریه از تو منتفی‌است! گریه مال مرد نیست
ابرها گریستند؛ چون که مرد نیستند؛ مثل رود زیستند؛ چون که مرد نیستند؛
مرد سطر آخرِ شعر را چنین سرود؛ همچنان که می‌گریست، گریه مال مرد نیست


محمدعلی رضازاده

(2)

و چای دغدغه‌ی عاشقانه‌ی خوبی‌است       برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌است

حیاط آبزده، تخت چوبی و من و تو   چقدر بوسه، چه عمری، چه خانه خوبی‌است

قبول کن به خدا خانه‌ی شما سارا               برای فاخته‌ها آشیانه‌ی خوبی‌است

غروب اول آبان قشنگ خواهد‌ بود          نسیم و نم نم باران بهانه‌ی خوبی‌است

بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند       که چشم تو غزل عامیانه‌ی خوبی‌است

کرج؟سوار شو آقا! صدای ضبط اگر؟         نخیر کم نکن آقا! ترانه‌ی خوبی‌است

صدای شعله‌ورِ گل‌نراقی و باران             فضای ملتهب و شاعرانه‌ی خوبی‌است

مطابق نظر ماست هر چه هست عزیز      قبول کن که زمانه زمانه‌ی خوبی‌است

به خانه باز رسیدیم چای می خواهیم        برای با تو نشستن بهانه‌ی خوبی‌است

حسن صادقی‌پناه

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در دوشنبه 3 تیر1387  |
 پاییز بهانه است برگ از درخت خسته شد

.

به نام خدا

پدرم وقتی مرد

پاسبان‌ها همه شاعر بودند

مرد بقال از من پرسید

چند من خربزه می‌خواهی؟

من از او پرسیدم

دل خوش سیری چند؟

دیروز را با خبر درگذشت پدر دوست عزیز و شاعرم سیدرضا سیدحسینی شروع کردم و حالا در حالی می‌نویسم که نمی‌دانم فردا را با چه خبری شروع می‌کنم یا حتی اصلاً شروع خواهم‌کرد یا نه؟

این ضایعه‌ی پر نغمت را به این دوست عزیز تسلیت می‌گویم، و امیدوارم خداوند لبخندهای زنده‌ی پدرش را هیچ وقت در ذهنم نمیراند.

با تألم و تأثر            .

علی یوسفیان           .

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در یکشنبه 12 خرداد1387  |
 

.

  سربه‌زيرترين مرد دنيا مي‌شوم

وقتي بهار در گل‌هاي دامن توست.

 

سلام

سال86 با تمام اتفاقات‌اش گذشت و سال 87 آغاز شد واين نيز بگذرد ...

به قول صائب:

بس كه بد مي‌گذرد زندگي اهل جهان مردم از عمر چو سالي گذرد عيد كنند
فكر مي‌كنم بتوان گفت سال 86 سال وقوع تمام ناملايماتي بود كه انتظارش را داشتم اما پيش‌بيني‌ام از سال 87 سالي‌است كه سرشار از ناملايمات و اتفاقاتي خواهدبود كه انتظارش را ندارم.

 

ممنوع

حدود دو ماه پيش كتاب «هزار خورشيد تابان»1 نوشته خالد حسيني نويسنده معاصر افغاني را خواندم رمان خوبي بود و باعث شدرمان اول اين نويسنده (بادبادك‌باز) را هم تهيه كنم و بخوانم به شما هم اگر به مطالعه رمان علاقه‌منديد توصيه مي‌كنم خواندن اين دو رمان را هم تجربه كنيد براي من كه تجربه زيبا و خوشايندي بود.

 

اما متن زير اعلاميه طالبان پس زا ورود نيروهايش به كابل است كه البته نقل قولي‌است از كتاب هزار خورشيد تابان به گونه‌اي كه خالد حسيني روايت كرده2 اين اعلاميه به وضوح تجلي عقايدِ همان طالباني است كه بزرگ‌ترين مجسمه بوداي دنيا را در باميان به علت نابودي مظاهر كفر و الحاد منفجر كرده است.

اميدوارم كه نخنديد؛

 

نام وطن ما اكنون امارات اسلامي افغانستان است.

اين قوانيني است كه ما اعمال مي‌كنيم و شما اطاعت:

همه‌ي شهروندان بايد روزي پنج بار نماز بخوانند.اگر وقت نماز سرگرم كار ديگري باشيد، كتك مي‌خوريد.

همه‌ي مرد ها بايد ريش بگذارند.اندازه‌ي درست حداقل به قدر يك مشت زير چانه است.اگر از فرمان اطاعت نكنيد، كتك مي‌خوريد.

همه‌ي پسرها دستار مي‌بندند. پسرهاي كلاس يك تا شش دستار مشكي به سر مي‌گذارند و پسرهاي دبيرستان دستار سفيد. همه‌ي پسرها بايد لباس اسلامي بپوشند. يقه‌ي پيراهن بسته خواهد‌بود.

آواز خواني ممنوع است.

رقص ممنوع است.

ورق‌بازي، شطرنج،قمار و بادبادك هوا كردن ممنوع است.

كتاب نوشتن، تماشاي فيلم و نقاشي كردن ممنوع است.

اگر مرغ عشق نگه داريد، كتك مي‌خوريد. پرنده‌هاي شما هم كشته مي‌شوند.

اگر دزدي كنيد، دستتان از مچ قظع مي‌شود. اگر باز مرتكب دزدي شويد، پايتان قطع مي‌شود.

اگر مسلمان نيستيد، در جايي كه مسلمانان شما را مي‌بينند، عبادت نكنيد. اگر بكنيد، كتك مي‌خوريد و زنداني مي‌شويد. اگر بكوشيد مسلماني را به دين خود دعوت كنيد، اعدام مي‌شويد.

زن‌ها توجه كنند:

هميشه در خانه مي‌مانيد. براي زنان صحيح نيست كه بي هدف در خيابان‌ها بگردند. اگر از خانه بيرون مي‌آييد، بايد يك محرم، يك خويشاوندِ مرد، همراهتان باشد. اگر در خيابان شما را تنها ببينند، كتك مي‌خوريد و به خانه فرستاده مي‌شويد.

تحت هيچ شرايطي نبايد صورتتان نمايان باشد.وقتي از خانه بيرون مي‌آييد، بايد برقع بپوشيد. اگر سرپيچي كنيد، سخت كتك مي‌خورديد.

آرايش ممنوع است.

جواهرات ممنوع است.

لباس‌هاي چشم‌گير نمي‌پوشيد.

حرف نمي‌زنيد، مگر اينكه چيزي از شما بپرسند.

چشمتان نبايد به چشم مرد‌ها دوخته شود.در ملا عام نمي‌خنديد، اگر بخنديد، كتك مي‌خوريد.

ناخن را لاك نمي‌زنيد. اگر بزنيد، يك انگشتتان قطع مي شود.

مدرسه رفتن براي دخترها قد غن است، همه‌ي مدارس دخترانه بي درنگ تعطيل مي‌شود.

كار كردن براي زن‌ها ممنوع است.

اگر جرم زنا ثابت شود، سنگسار مي شويد.

 

 

اميدوارم كه نخنديد.

1. هزار خورشيد تابان ، خالد حسيني ، انتشارات ثالث ، ترجمه: مهدي غبرايي ، چاپ سوم آبان 86

2. همان كتاب صفحه‌ي 293 - 291

 

 

يك داستان كوتاه از خودم

 

سرما را در عضلات باسنش احساس كرد. چشم باز كرد. سيگارش كاملاً خاكستر شده‌بود سيگار را كه مي انداخت سياهي اندام يك نفر را از آن سمت خيابان تشخيص داد. نمي‌توانست دقيق ببيند. از وقتي عينك‌اش شكسته بود همه جا را تار مي‌ديد. مخصوصاً در آن مواقع خاص...

چشمانش دوباره روي هم رفت صحنه‌ي شكستن عينك را به خاطر آورد. توي توالت پارك وقتي اشتباهاً سرنگ را توي دستش فرو كرد با سرعتي كه خودش هم انتظار نداشت دستش را پس كشيد ؛ سرعت‌اش فقط ناشي از درد بود.دستش به عينك خورد و شيشه‌هاي عينك روي سنگ توالت خرد شد.خون روي خرده‌شيشه‌ها چكيد.

سردش شد،چشم‌اش را باز كرد و كت را محكم تر دور خود پيچيد. احساس كرد سياهي دارد به او نگاه مي‌كند، سعي كرد سرش را بالا نگه دارد،نتوانست.چشمانش را بست، سرش باز سنگين شده بود. گردنش درد مي‌كرد. سكوي بتني خيلي سرد بود و پاهايش داشت يخ مي‌زد. دستي را روي كتف‌اش احساس كرد،پلك‌هايش را به سختي باز كرد،سياهي ميگفت:«بابا بيا بريم خونه».

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در یکشنبه 11 فروردین1387  |
 

ادبيات فضاي ژئوپلوتيك ندارد

همه ما ميدانيم كه امكانات زندگي در هر حوزه جغرافيايي محدود است براي مثال امكانات بهداشتي درماني يك شهر را در نظر بگيريد، هر گاه يك شهر پانصد هزار نفري صرفاً داراي يك بيمارستان باشد آن‌وقت است كه هر تخت،برانكارد،آمبولانس و ديگر لوازم و ابزار پزشكي‌درماني موقعيت حياتي پيدا مي‌كنند چون كاملاً قابل پيش‌بيني است كه امكانات يك بيمارستان جواب‌گوي شهري با اين جمعيت نخواهد بود و به همين خاطر آنها ارزشي بيش از آنچه شايسته‌ي آن هستند مي‌يابنددر اين حالت خواهيم گفت: اين بيمارستان در اين شهر اهميت ژئو پلوتيك(جغرافياي سياسي) داردو داراي فضاي حياتي است. رجال سياسي به اين قبيل مسائل توجه جدي داشته‌اند، به طوري كه اگر براي مثال تمام انگلوساكسون‌هاي1 دنيا را گرد آوريم يقيناً در مجموعه جزاير انگلستان نمي‌توانند زندگي كنند.در اين چنين اوضاعي است كه تاريخ شاهد نزاع‌ها، جنگ‌ها و استثمارگري‌ها، بوده‌است، نزاعي كه قدرتمندان عرصه بين‌الملل بر سر سرزمين‌هاي نو آغازگر آن بوده‌اند.

اما ادبيات گستره‌اي بي‌انتهاست و فضاي ژئوپلوتيك ندارد.اما اين اواخر، گاهي رفتارهايي از بعضي از عزيزان در حيطه ادبيات استان مي‌بينيم و مي‌شنويم كه از ايين نوع رفتارها اين طور برمي‌آيد كه بعضي بر اين تصورند كه فضاي ادبيات جا براي همه‌ي اهالي خود ندارد و بايد براي كسب اين فضاي حياتي در اين حيطه با يكديگر نزاع كنيم.

اين مسئله بايد مورد توجه تمامي اهالي ادب قرار گيرد كه ادبيات فضاي حياتي ويژه ندارد و در اين حيطه كسي جاي كسي را تنگ نمي‌كند و اينكه آيا جداً برخي اين مسئله را درك نمي‌‌كنند، امري بعيد مي‌نمايد؛ اما...

اين قلم به عنوان يك مشق نويس شعر به تمامي عزيزاني كه كباده شعر و ادبيات مي‌كشند عرض ارادت و خاكساري مي‌كنم و خود را مگس اين عرصه سيمرغ مي‌بينم اما از خودم و ايشان انتظار دارم، انتظار دارم كه در تجمعات شاعرانه دوستي و صميميت بيشتري ببينم و معناي حقيقي راستي و يكرنگي را به تماشا بنشينم، چيزي كه متاسفانه اين اواخر به ندرت ديده مي‌شود. اين روزها در هرتجمع ادبي كه وارد مي‌شويم مملو از نگاه‌هاي خاص و پچپچه‌هاي جورواجور است فضايي كه اهالي راستين ادبيات را منزوي و مهجور خواهد كرد يقيناً من در جايگاهي نيستم كه بخواهم چيزي را متذكر شوم ولي بياييد فراموش نكنيم: آنچه مهم است اين است كه ما انسان خوبي باشيم و شاعر خوبي؛ نه اينكه فقط تلاشمان در جهت آن باشد كه چنين تصوري از خودمان در ذهن ديگران ايجاد كنيم و ديگر هيچ.

با احترام   .

علي يوسفيان

 

|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در پنجشنبه 23 اسفند1386  |
 

.

وبلاگ نويسي براي اين حقير با مشكلات متعددي همراه است كه اين نكته شايد از پست هاي دير به دير فرتوت واضح باشد اما با توجه به اين كه همكاران ارجمندم در فرتوت همت نموده و ياري‌ام كردند و دوست شفيقم جناب حر شفقت كه از ابتداي شكل گيري،اين وبلاگ مرهون ايثار اين عزيز در بروزرساني، ويراستاري و مشاوره‌هاي ارزشمند اوست همواره همراه و همگام من بود وشما عابران همراه هم با نظرات و تشويق‌ها خود باعث دلگرمي و مباهات من بوده‌ايد توانستم كه فرتوت را به امروز برسانم. و آنچه مايه دلگرمي است اينكه فرتوت امروز داراي هويتي مستقل است اما با تمام اين تفاصيل بنا به دلائلي قصدم بر اين بود كه ديگر اين وب بروز نشود و اين مهم به مجالي فراهم تر وانهاده شود. ليكن ترغيب و تشويق بعضي عزيزان مرا به اميدي رهنمون كرد كه نيرويي بهاري را در من زنده كرد نيرويي كه توان مداومت را در نسوج فرتوت من دميد و اميدوارم اينبار بتوانم با كمك اين نيرو فرتوت را به بهروزي برسانم.

 

علي يوسفيان
|+| نوشته شده توسط علي يوسفيان در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 
 
بالا